تاریخ انتشار : آذر 1392
عاغا میخوام یه اعترافاتی بنویسم که به شوهر خواهرمم بزور خواهرم گفتم حالا شما که غریبه نیستید:
تا کلاس اول دبستان انگشت می خوردم.
تا دوم شیشه شیر میخوردم.(ولی چای تو شیشه خیلی حال می داد.
ترس زیاد از گوش خیزک داشتم.(الان از عنکبوت میترسم پیشرفتو حال کن)
و یک سال جهشی خوندم.(به هرکی میگم بر میگرده میگه اشتباه میگی مگه میشه؟)
املام یعنی در حد ضایع ضعیفه هنوزم بعد 18سال زندگی هنو املا بعضی رو بلد نیسم
اعترافاتی که به هیچکی نگفتم











.gif)
.gif)