دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 126165

تاریخ انتشار : آبان 1392

****این دومین پستمه!!! گفتم اطلاع داشته باشید...****

لِی دیز اند جنتلمنز .... اعتراف میکنم ...
رفته بودم مزار شهدای گمنام،مراسم احیا گرفته بودن اونجا (بعله ما اینجور جاها هم میریم !!) ... یه قسمتی بود شمع روشن کرده بودن ...رفتم شمع روشن کنم . چشمام پر از اشک بود و حسابی گریه کرده بودم(بعععععله گریه هم میکنم ! ) طوری که نور شمع ها تو چشمام کِش میومد .... هرچی گشتم شمع پیدا نکردم بعد دیدم یه شمع رو زمین افتاده برش داشتم ولی هرچی سر شمعو گرفتم رو شعله ی بقیه شمعها روشن نمیشد ...
هی جلیز و ولز صدا میداد و بو میداد ...
دیدم یه دختر بچه کنارم وایستاده و با چشماهای گرد شده داره بِر و بِر منو نگاه میکنه !!! 0_o
بهش گفتم : عزیزم میخوای تو روشن کنی ؟! ^_^
یه نگا بهم کرد و یهو فرار و کرد و رفت ! ...
من: چرا اینجوری کرد ؟! 0_o
دوباره شمع رو گرفتم رو آتیش ...ایدفعه خیلی بوی سوختنیه بدی ازش بلند شد ...
چشمامو پاک کردم یه نگاه دقیق به شمعه انداختم ... 0_0
وااااااااااااااااااای خدای من !!! میخواستم بمیـــــــــرم ...شمع نبود که !!

ته مونده ی یه سیب بود ! با چاقو قشنگ بریده بودنو خورده بودنش .. اونی هم که من فک میکردم نخشه ...چوب سر سیبه بود ...
- عایا من اُسگلم؟؟! *_*

لایک : آره اُُسگلی !
لایک : نترس ما هم اُسگلیم ...