تابستون داشتم از کلاس حسابداری برمیگشتم(دقت کردید من حسابداری بلدم هرکی کار سراغ داره زود خبربده)
یه دختر کوچولو داشت گریه میکرد
بهش گفتم چوچولو چلا اشکای خوشکلت دارن میریزن
بهم گفت دلم بستنی میخواد:(((
من فقط 500 تومن تو کیفم داشتم :((( کرایه راهم بود...
دلم شکست اونم مث من بود...
توکل کردم به خدا براش خریدم بستنی رو
اشک تو چشام جمع شده بود زود محل حادثه رو ترک کردم
رفتم تو اتوبوس واحد که یهو خواهرمو دیدم
با کلی تعارف که با جیب خالی بهش زدم آخرش کرایه منم حساب کرد
وجدانی به روح بابام قسم همچین اتفاقایی که برام میوفته خدا رو کنارم حس میکنم
نمایش مطلب شماره 125463
تاریخ انتشار : آبان 1392
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید امروز:
3819
بازدید دیروز: 34746
کل بازدید: 533986345
بازدید دیروز: 34746
کل بازدید: 533986345










