دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 125463

تاریخ انتشار : آبان 1392

تابستون داشتم از کلاس حسابداری برمیگشتم(دقت کردید من حسابداری بلدم هرکی کار سراغ داره زود خبربده)
یه دختر کوچولو داشت گریه میکرد
بهش گفتم چوچولو چلا اشکای خوشکلت دارن میریزن
بهم گفت دلم بستنی میخواد:(((
من فقط 500 تومن تو کیفم داشتم :((( کرایه راهم بود...
دلم شکست اونم مث من بود...
توکل کردم به خدا براش خریدم بستنی رو
اشک تو چشام جمع شده بود زود محل حادثه رو ترک کردم
رفتم تو اتوبوس واحد که یهو خواهرمو دیدم
با کلی تعارف که با جیب خالی بهش زدم آخرش کرایه منم حساب کرد
وجدانی به روح بابام قسم همچین اتفاقایی که برام میوفته خدا رو کنارم حس میکنم