دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 124261

تاریخ انتشار : آبان 1392

اعتراف میکنم شب یلدا قرار بود بریم خونه مادربزرگم. بابام رفت ماشینو گرم کنه. من و خواهرم هم چند دقیقه ای طول کشید حاضرشیم. تا مامانم داشت میوه و تنقلاتو برمیداشت ماهم رفتیم تو کوچه تا سوار ماشین بشیم. یه سری وسایل دست من بود، یه سری هم دست خواهرم. رفتیم سمت ماشین. من خم شدم رو صندلی عقب و همینطور که وسایلمو میذاشتم پایین صندلی گفتم: وای بابا کاش اینارو میذاشتی تو صندوق عقب. خواهرمم همینطور که میشست چند مشت به صندلی راننده زد و گفت: اه. بابا چقدر صندلیتو دادی عقب. یه دفعه راننده برگشت سمت ما دیدیم یاابالفضل اینکه بابامون نیست. فقط هر دو با سرعت هرچه تمامتر وسایلمونو برداشتیمو بدون اینکه به عقب نگاه کنیم تا خونه دویدیم. بعد فهمیدیم چون تو کوچه جا نبوده بابام ماشینو کوچه پایینی پارک کرده بود.
یعنی خدا هیچکسو اینطوری ضایع نکنه خیلی حس بدیه!!!