اعتراف میکنم شب یلدا قرار بود بریم خونه مادربزرگم. بابام رفت ماشینو گرم کنه. من و خواهرم هم چند دقیقه ای طول کشید حاضرشیم. تا مامانم داشت میوه و تنقلاتو برمیداشت ماهم رفتیم تو کوچه تا سوار ماشین بشیم. یه سری وسایل دست من بود، یه سری هم دست خواهرم. رفتیم سمت ماشین. من خم شدم رو صندلی عقب و همینطور که وسایلمو میذاشتم پایین صندلی گفتم: وای بابا کاش اینارو میذاشتی تو صندوق عقب. خواهرمم همینطور که میشست چند مشت به صندلی راننده زد و گفت: اه. بابا چقدر صندلیتو دادی عقب. یه دفعه راننده برگشت سمت ما دیدیم یاابالفضل اینکه بابامون نیست. فقط هر دو با سرعت هرچه تمامتر وسایلمونو برداشتیمو بدون اینکه به عقب نگاه کنیم تا خونه دویدیم. بعد فهمیدیم چون تو کوچه جا نبوده بابام ماشینو کوچه پایینی پارک کرده بود.
یعنی خدا هیچکسو اینطوری ضایع نکنه خیلی حس بدیه!!!
نمایش مطلب شماره 124261
تاریخ انتشار : آبان 1392
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید امروز:
32251
بازدید دیروز: 160599
کل بازدید: 533980031
بازدید دیروز: 160599
کل بازدید: 533980031










