تاریخ انتشار : آبان 1392
اعتراف میکنم از بچگی همیشه ب بابام میگفتم برام اسب بخره وقتی ۴،۵ سالم بود از این جوجه رنگیا واسم خرید(دهه ۶۰،۷۰ خوب یادشونه) گفت این بزرگ بشه میشه اسب منم ساده قبول کردم.بعد از چند وقت ک بزرگتر شد ی نخ بستم دور گردن جوجه ی طفلی و نشستم روش اما دیدم دیگه حرکت نکرد... این جوری شد ک اسب سفید آرزوها واسه همیشه دورمو خط کشید!! ب نظرتون چرا این طوری شد؟¿؟? قاتلم خودتیF*E*F*E*F*E











.gif)
.gif)