دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 123335

تاریخ انتشار : آبان 1392

اعتراف میکنم از بچگی عاشق آتیش بازی بودم.وقتی ک ۷سالم بود همه ی فامیل تو باغ مامان بزرگم دعوت بودن.منو دختر عمومم از فرصت استفاده کردیمو رفتیم تو مزرعه گندم پشت باغ باهم قرار گذاشتیم ی قسمتو آتیش روشن کنیم زودم خاموش کنیم.چشتون روز بد نبینه هم کبریتو کشیدم بعد ۵ دقیقه کل گندما داشت می سوخت ما هم ک دیدیم کاری از دستمون بر نمیومد خیلی شیک رفتیم پیش بزرگترا نشستیم من میخندیدم دختر عموم گریه میکرد تا اینکه دود همه جارو برداشت و دست ما رو شد...بعدشم آتش نشانی...بقیشم خودتون حدس بزنید.بله دیگه ما دهه هفتادیا پدر جد گودزیلاهاییم!!! ‏E‏*‏F‏*‏E‏*‏F‏*‏E‏*‏F