دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 121816

تاریخ انتشار : آبان 1392

آقاخونه داییم دعوت بودیم یه بیست نفری روی هم میشدیم مادربزرگ منم پهلوی من نشسته بود یه مشت پی تو خوروشته بود من که از پی بدم میومد وحالم بهم میخورد یدفه ای زنداییم گفت علی پی دوست داری منم خواستم کم نیارم گفتم آره زیاد مادر بزرگم برداشت هرچی پی بود گذاشت توبشقاب من حساب کنیدقیافه من اون لحظه چجوری بود هرچی چشمک مینداختم مادربزرگ برش دار پی رو من خوشم نمیاد همین جوری که داشتم زیرچشی التماس میکردم برگشت جلوهمه گفت توکه پی دوس نداری دل درد داری میگی دوس دارم من اون لحظه آب شدم و رفتم تو زمین باورکنین ازخجالت مردم....نریا اول یه لایک به من بیچاره کمک کن بعد برو ایول دمت جیز