دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 121761

تاریخ انتشار : آبان 1392

آقا چندسال پیش بابابزرگ من تو بیمارستان بستری بود مشکل ریه داشت از بیمارستان زنگ زدن گفتن آقا دیگه آخراشه بیاد با پدرتون وداع کنید مام ایل طایفه جمع شدیم ریختیم تو بیمارستان آقا تا رسیدیدم دم اتاقی که بابابزرگم توش بستری بود یه تخت اووردن بیرون روش ملافه سفید کشیده بودن مُرده بود خاله ها دایی های منم اون صحنه رو دیدن جیییییغ داااااااااد شروع کردن به گریه کولی بازی درمیووردن پرستارام هی میگفتن خانم آقا اینجا بیمارستانه ها!!!
خاله هام: بــــــــــــــابــــــــــــــا آی بابا بی بابا شدیم ای خدااااااااااااااااا جیغغغغغغغغغغ چنگ مینداخت تو صورتش
دائیم: بابا چرا ما رو تنها گذاشتی دستشم گذاشته بود رو صورتش تریپ غمگین برداشته بود
دائیی بزرگم: بابا بابا کمرم شکست هی وای هی وای
ما نوه هام که منبع احساسات وایستاده بودیم کنار دیوار
یه لحظه یه صدای همراه با ناله و نامفهوم میومد از تو اتاق منو پسرخالم نیگا کردیم دیدیم بابابزرگم هی میگه پدرسگا من اینجام میگم من اینجاااااام دلم خوشه بچه دارم کره خر تحویل جامعه دادم
حالا بیا به اینا بفهمون که باباتون زنده اس
پسرخالم:دایی آقاجون زنده اس اوناها ... دایی(با گریه):دلداری فایده نداره خودم دیدمش دیگه رفت
پسرخالم:خاله آقاجون زنده اس بخدا... خاله: ای خدااااااااااااااااااااااااااا بی بابا شدم
پرستارام که افتاده بودن زمین دیگه خنده نمیذاشت که به اونا توضیح بدن
پسرخالم کُفری شد دست داییمو گرفت کشید برد تو اتاق گفت بیا اینم بابات
خلاصه قضیه رو فهمیدن و تموم شد بابابزرگم میگفت من واسه حفظ ابروی خودمم که شده حالا حالاها نمیمیرم. دو سال بعد فوت شد خدا رحمتش کنه!!!