دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 120069

تاریخ انتشار : آبان 1392

يك بار به اصرار پسرعموم رفتم روستا خونشون_بعد پسرعموم گفت بريم توزمين هاي كشاورزيمون علف براي گاو و گوسفندا بچينيم(ببريم _درو كنيم) بعد با يك اقدام شگفت انگيزانه_رفت 2تا خر آورد منم از خوشحالي داشتم ذوق مرگ ميشدم(ولي خداييش خيلي ميچسبه خرسواري جاتون خالي)بعد رفتيم علف بريديم و علف هارو روي خر ها كرديم_بعد سوار شديم داشتيم ميومديم به سمت خونه كه يهو چشتون روزخراب نبينه خره گردنشو تا ته آورد پايين و من هم چون قوانین خرسواري رو بلد نبودم زارررررررت از رو گردنش افتادم پايين و علف ها هم افتادن روم_بعد چندثانيه سكوت همه جا رو فراگرفته بود حتي پرنده ها تو آسمون خشكشون زده بود بعد يهو كشاورزهايي كه روي زمين هاي كشاورزي بودن از شدت خنده داشتن گندم هارو بادندون درو ميكردن حتي درختارو هم قطع كردن