تاریخ انتشار : مهر 1392
اعتراف میکنم . . .
دبیرستان که بودیم،یه دبیرِ فیزیک داشتیم که داداشِش تازه فوت کرده بوده . . .آقا این دیر اومد سرِ کلاس،با خودش چایی آورد تو . . .
منم فک کردم جنبه ش بالاست،یهو از تهِ کلاس گفتم:کلاس مگه جایِ چایی خوردنه؟؟؟O_o
چشمتون روزِ بد نبینه . . .صورتش سرخ شد،بغض کرد،گفت:اصلا" من این چایی رو نمیخورم . . . با حالتِ قهر از کلاس رفت بیرون!!!دیگه بهمون درسَم نداد^_^
یح یح یح یح . . . ولی کلی خندیدیم!!!











.gif)
.gif)