دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 118322

تاریخ انتشار : مهر 1392

یه روز با مامانم رفتیم سوپری که من چشمم به قفسه ی شیر خشک افتاد و به اون قیمت های نجومیشون خیره شده بودم مامانم برگشت و گفت دختر به چی خیره شدی گفتم مامان بیا قیمت این شیر خشک ها رو ببین
مامان نگاه کرد و گفت خب که چی ؟
گفتم مامان اگه من به بچم از این شیر خشک های قیمت نجومی بدم و وقتی بزرگ شد دکتری -مهندسی چیزی نشد با دستای خودم خفش می کنم
مامانم یه نگاه عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت یعنی من باید تو رو خفه کنم
گفتم چرا مامان؟
گفت آخه تو بچهگیت از همین شیر خشک ها می خوردی الآن هم هیچی نشدی پس باید خفت کنم دیگه
من سرم رو از شرم به زیر انداختم و عرق شرم بر پیشانیم جاری شد و تصمیم گرفتم دیگه بدون فکر کردن حرفی نزنم