تاریخ انتشار : مهر 1392
حدودای ساعت 2 نصف شب بود. عروسی تموم شده بود. همه خارج از منزل عروسی تو کوچه داشتن تعریف می کردن. یه دفعه بحث رفت سمت مسلم که جوان ترین پسر فامیله و هنوز ازدواج نکرده! یکی می گفت اقا مسلم زودتر ازدواج کن. یکی می گفت اقا مسلم من دختر خوب سراغ دارم. یکی می گفت اقا مسلم خوب نیست دیر ازدواج کنی!!!
بعد یهو از خونه ای که ما جلوش وایستاده بودیم و صحبت می کردیم یه مردی کله اش رو از پنجره اورد بیرون و گفت اقا مسلم تو رو خدا بعله رو بگو بذار بخوابیم فردا باید بریم سر کار. همه ترکیدیم از خنده :)











.gif)
.gif)