تاریخ انتشار : مهر 1392
دیروز بعد از مدتها سوار اتوبوس شدم (ماشینم خراب بود)
یه دختر بچه با مامانش ار پیش دبستانی می امدند و دختره خیلی خسته بود
مامانش نشست جا نبود بچه بشینه گریه و هوار می زند که تو بلند شود من بشینم
منم اومدم وساطت کنم گفتم عزیزم مامانت خسته است بذار اون بشینه تو رو پاش بشین
یه دفعه بلند داد زاد گفت به توچه تو از کجا می دونی ما کجا بودیم که مامانم خسته است
تموم اتوبوس به من نگاه کردند و من خجل شدم!
عجب گودزیلایی بود











.gif)
.gif)