دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 114629

تاریخ انتشار : مهر 1392

موقعی ک دبستان بودم خونه خواهرم طبقه بالای خونه مابود(خونمون 2
طبقه بود)بعدخواهرم شاغل بود وقتی میرفت سرکارنی نی شو و کلیدای
بالارومیذاشت پیش ما.بعدمن ب بهونه اینکه پایین(خونه خودمون)شلوغه
وتمرکز ندارم ک درس بخونم کلیدای طبقه بالارومیگرفتم وکتاب ب دست
وخوشحال میرفتم بالا...امامنکه واسه درس بالانمیرفتم.
میرفتم لباس جشنیا و کفش پاشنه بلندا اجیمو میپوشیدم.تازه ی عروسک
بزرگم داشتم ک لباسا پسرخواهرمو میکردم تنش مثلا بچمه!
وتو آینه باخودم مامان بازی میکردم.اهان راستی باکمک وسیله ارایشی
اجیم ارایش میکردمو کلی ب نظر خودف محشرمیشدم!


خدا منو ببخشه.ی بارم کل پنکیک خواهرم ازدستم افتاد وپودر شد!
امامن طی ی عملیات انتحاری جاکفشی روگذاشتم روخرابکاریم
واون گند روپنهان کردم.اخرشم کسی نفهمید!