دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 102631

تاریخ انتشار : شهريور 1392

وقتی 4 ساله بودم یواشکی از پشت مامان میرفتم آشپزخونه سیب زمینی سرخ کرده بردارم مامانم فوری میفهمید و من ازش میپرسیدم از کجا دونستی که من اینجام، مامان می گفت که پشت سرشم چشم داره، این موضوع تا مدتها فکر منو مشغول کرده بود که چطوره پس چشمای پشت سر مامان با این همه مویی که رفته توش نمی سوزه چطور سرشو میذاره رو بالش و اینکه چرا خود من پشت سرم چشم ندارم