دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

لیلی شدم، مجنون شدی،
شیرین شدم، فرهاد شدی،
حوا شدم، بعید می دونم آدم شی!

اعتراف میکنم جمله ای برای گفتن ندارم ولی صبر کن مث اینکه یه جمله داره میاد آهان بیا دیگه خوب خدارو شکر اومد اعتراف میکنم عاشق طرفدارن فورجوکی هستم

اعتراف میکنم که....
ناراحتم چون همه ی دوستام 6 تا مخاطب خاص دارن ولی من....
بعد برای اذیت کردن من جلوم به اونا زنگ میزنن و هی میگن عزیزم.....
من هم کم میارم و سرشکسته میشم....
خدایا!!!

ﻛﺎﺵ ﻣﻦ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺑﻮﺩﻡ !!
ﻳﻜﻲ ﺭﻭ ﻣﻲ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻡ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ..
ﻳﻜﻲ ﺭﻭ ﺳﺮ ﻛﺎﺭ ...
ﺧﻮﺩﻣﻢ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻡ !!!

امروز تو مدرسه سر کلاس شیمی بودیم همه خسته معلمم مثه اینایی که دوپینگ کردن داشت دوازدهمین صفحه رو درس میداد بعد یه دفعه دوستم بلند و با جدیت گفت ببخشید خانم به نظرتون رشته آبیاری گیاهان آبزی خوبه ؟؟؟! آینده داره یا نه ؟؟؟؟!
آخه آبیاری گیاهان آبزی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!؟
معلممون دلش سوخت گفت درس رو مغزتون تاثیر گذاشته دیگه درس نداد !!!!!!!!
آخه هم کلاسیه من دارم ؟؟؟؟؟؟؟!!!؟؟؟؟

این آقا پسرایی که هی میگید پست دخترا همیشه بیشترین لایک رو میاره الان بکوبید اون لایک لامصب رو ببینم چن نفرید؟؟؟؟
ثابت کنید اگه مردید.....
درضمن محض اطلاع بعضی ها ساپورت پسرونه هم اومد باور نمی کنید بری گوگول سرچ کنید..

نگران كوچكي بوسه هايم نبــــــــــاش
مالكيت قلبت را كه به من ببخشــــــــــي
ونگاهت را از هر چه غير ازمن كه بپوشـــــــــي
بوسه هايم تا تـــــــــو
تا عطش لبهايتـــــــــ
بزرگ خواهند شــــــــــد . . .

یاد تو
هیچ گاه از بین نمیرود
بلکه
از سطری
به سطری دیگر
منتقل میشود…
و اینست قانون پایستگی چشمانت.....

گاهی دلت از زنانگی می گیرد ... میخواهی كودك باشی

دختر بچه ای كه به هر بهانه ای به آغوشی پناه می برد و آسوده اشك می ریزد ...

زن كه باشی ...
باید بغض های زیادی را بی صدا دفن كنی !

دهه شصت یعنی : یعنی بیدار شدن با بوی نفت بخاری نفتی یعنی صف کیلومتری نون یعنی آتاری و میکرو یعنی برنج کوپنی یعنی فخرفروختن با کتونی میخی یعنی تلویزیون سیاه و سفید یعنی آدامس خروس نشان یعنی کارت بازی با دمپایی یعنی کپسول بوتان و پرسی یعنی نوار کاست یعنی بوی نفتالین لای رختخواب یعنی خریدن لبو و لواشک از سر کوچه ی مدرسه یعنی سوختگی نارنجی رنگ بلوز کاموایی یعنی نیمکت سه نفره پوشیدن لباس داداش بزرگه یعنی ساختن آدم برفی با لگن حموم یعنی بوی نم زیر زمین یعنی چوبین و برونکا یعنی تیله بازی یعنی اشکنه و خشیل قاشق زنی تو چهارشنبه سوری عاشق شدن از پس پرده حیا و شرم یعنی صدای آژیر قرمز یعنی سریال اوشین

البته من خودم دهه هفتادی هستم . اینو از جایی کپی کردم

****این دومین پستمه!!! گفتم اطلاع داشته باشید...****

لِی دیز اند جنتلمنز .... اعتراف میکنم ...
رفته بودم مزار شهدای گمنام،مراسم احیا گرفته بودن اونجا (بعله ما اینجور جاها هم میریم !!) ... یه قسمتی بود شمع روشن کرده بودن ...رفتم شمع روشن کنم . چشمام پر از اشک بود و حسابی گریه کرده بودم(بعععععله گریه هم میکنم ! ) طوری که نور شمع ها تو چشمام کِش میومد .... هرچی گشتم شمع پیدا نکردم بعد دیدم یه شمع رو زمین افتاده برش داشتم ولی هرچی سر شمعو گرفتم رو شعله ی بقیه شمعها روشن نمیشد ...
هی جلیز و ولز صدا میداد و بو میداد ...
دیدم یه دختر بچه کنارم وایستاده و با چشماهای گرد شده داره بِر و بِر منو نگاه میکنه !!! 0_o
بهش گفتم : عزیزم میخوای تو روشن کنی ؟! ^_^
یه نگا بهم کرد و یهو فرار و کرد و رفت ! ...
من: چرا اینجوری کرد ؟! 0_o
دوباره شمع رو گرفتم رو آتیش ...ایدفعه خیلی بوی سوختنیه بدی ازش بلند شد ...
چشمامو پاک کردم یه نگاه دقیق به شمعه انداختم ... 0_0
وااااااااااااااااااای خدای من !!! میخواستم بمیـــــــــرم ...شمع نبود که !!

ته مونده ی یه سیب بود ! با چاقو قشنگ بریده بودنو خورده بودنش .. اونی هم که من فک میکردم نخشه ...چوب سر سیبه بود ...
- عایا من اُسگلم؟؟! *_*

لایک : آره اُُسگلی !
لایک : نترس ما هم اُسگلیم ...

خطا از منست میدانم!
از من که سالهاست گفته ام"ایاک نعبد" اما به دیگران هم دل سپرده ام!

****این دومین پستمه!!! گفتم اطلاع داشته باشید...****

لِی دیز اند جنتلمنز .... اعتراف میکنم ...

رفته بودم مزار شهدای گمنام،مراسم احیا گرفته بودن اونجا (بعله ما اینجور جاها هم میریم !!) ... یه قسمتی بود شمع روشن کرده بودن ...رفتم شمع روشن کنم . چشمام پر از اشک بود و حسابی گریه کرده بودم(بعععععله گریه هم میکنم ! ) طوری که نور شمع ها تو چشمام کِش میومد ....
هرچی گشتم شمع پیدا نکردم بعد دیدم یه شمع رو زمین افتاده برش داشتم ولی هرچی سر شمعو گرفتم رو شعله ی بقیه شمعها روشن نمیشد ...
هی جلیز و ولز صدا میداد و بو میداد ...
دیدم یه دختر بچه کنارم وایستاده و با چشماهای گرد شده داره بِر و بِر منو نگاه میکنه !!! 0_o
بهش گفتم : عزیزم میخوای تو روشن کنی ؟! ^_^
یه نگا بهم کرد و یهو فرار و کرد و رفت ! ...
من: چرا اینجوری کرد ؟! 0_o
دوباره شمع رو گرفتم رو آتیش ...ایدفعه خیلی بوی سوختنیه بدی ازش بلند شد ...
چشمامو پاک کردم یه نگاه دقیق به شمعه انداختم ... 0_0

وااااااااااااااااااای خدای من !!! میخواستم بمیـــــــــرم ...شمع نبود که !!

ته مونده ی یه سیب بود ! با چاقو قشنگ بریده بودنو خورده بودنش .. اونی هم که من فک میکردم نخشه ...چوب سر سیبه بود ...

- عایا امیدی هست من دوباره شمع روشن کنم ؟! +_+

- عایا من اسگلم؟؟! *_*

لایک : آره اسگلی !
لایک : ما هم اسگلیم ...

رفتن راحت است ؛؛؛
فقط باید چند قدم برداشت و دور شد؛؛؛
ولی برای فراموش کردن ...؛؛؛
باید چند قرن بگذرد؛؛؛
و باز هم ممکن است؛؛؛
یک عطر؛؛؛
یک نگاه؛؛؛
یک تشابه اسمی؛؛؛
یک...
یک...
تمام خاطرات را زنده کند؛؛؛
لایک :لعنت به این یک ها...
خدایا تمومش کن من رسیدم به آخر خط...
التماست می کنم تمومش کن...

مانسل بوسه هاي خياباني هستيم..
نسل دردودل هاي مجازي..
نسل اس ام اس نسل جملات كوروش وشريعتي...
نسل كادوهاي يواشكي..
نسل ترس از رقص نور ماشين پليس...
نسل من نسل تو...
نسل سوخته؛يادمان باشد زماني كه دوباره به جهنم رفتيم
بين عذابهايمان مدام بگوييم؛
يادش بخير دنياي ماهم همينطوربود...!!!!