دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

ﺩﻭ ﻗﺪﻡ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﻛﻪ ﭘﺎﻳﻴﺰ ﺑﻪ ﻳﻐﻤﺎ ﺑﺮﻭﺩ
ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺭﻧﮓ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺯ ﻛﻒ ﺩﻧﻴﺎ ﺑﺮﻭﺩ

ﻫﺮﻛﻪ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺑﺮﺍﻧﮕﻴﺨﺖ ﮔﻮﺍﺭﺍﻳﺶ ﺑﺎﺩ
ﺩﻝ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺷﻮﻗﻲ ﭘﻲ ﻳﻠﺪﺍ ﺑﺮﻭﺩ؟

ﮔﻠﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭ
ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺲ ﻛﻦ

ﺗﺎ ﺑﺠﻨﺒﻴﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﺗﻤﺎﻡ!!

ﻣﻬﺮ ﺩﻳﺪی ﻛﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﻫﻢ ﺯﺩﻥ ﭼﺸﻢ ﮔﺬﺷﺖ؟!
ﻳﺎ ﻫﻤﻴﻦ ﺳﺎﻝ ﺟﺪﻳﺪ!!
ﺑﺎﺯ ﻛﻢ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﻋﻴﺪ!!
ﺍﻳﻦ ﺷﺘﺎﺏ ﻋﻤﺮ ﺍﺳﺖ . . .

ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺑﺎﻭﺭﻣﺎﻥ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻧﻴﺴﺖ!

یبار هم افسر گفت چرا اینقدر تند میری، گفتم آخه گاهی از یه حدی که دیرتر برسی ، انگار اصلا نرسیدی. گفت زیبا بود، با اجازه ماشینو میبرم پارکینگ.

«یه سلامی هم بکنیم به اون پزشکایی که واسه سریال مهران مدیری تومار جمع کردن و اعتراض کردن، اما واسه این پسر مظلوم صداشون در نیومد»
.
.
.
سلام , خسته نباشید

"همه چیز بازیچه نیست."
این را پروانه ای گفت که بالهایش در دستان کودکی جا مانده بود..

  213921 | جوک جدید

*** شایان خان ***

«جعفر و لوبیای سحرآمیز»

سالها پیش شخصی به اسم جعفر همراه با مادر خود که سکینه نام داشت در یکی از روستاهای ایران باخوشی زندگی میکردند آنها به غیراز یک گاو چیز دیگر ی نداشتند.
اما متاسفانه بعد از مدتی گاو به دلیل خوردن آب های آلوده صنعتی کارخانه هاکه وارد جوی ها میشد مریض شد و شیرش خشک.
سکینه پیشنهاد داد که گاو را بفروشند بنابراین جعفر گاو را برای فروش به بازار برد.
اما از اقبال بد جعفر کسی حاضر نبود که گاو او را بخرد چون مردم ایران آدم های فهمیده ای هستندکالاهای بی کیفیت نمیخرند. بنابراین جعفر اندوهگین راهی خانه شد .
اما سر راه که جعفر به خانه برمیگشت ناگهان پیرمردی جلویش را گرفت و گفت: سلام فرزندم آیا مایل هستی که گاو خود را به من بدهی تا من هم لوبیاهای سحرآمیز خود را به تو بدهم?
جعفر با شنیدن سخنان پیرمرد عصبانی شد و پیرمرد را گرفت و آنقدر او را کتک زد تا صدای سگ بدهد.
بعد از چند دقیقه پیرمرد از فرصت استفاده کرد و فرار کرد و خود را از دست جعفر بی جنبه نجات داد.
«ما از این داستان نتیجه میگیریم که 1- جعفر یک آدم بسیار بی جنبه بود 2- و مردم ایران هیچ وقت کالای بی کیفیت نمیخرند!!!»

خدایم رادوست دارم وباوفاترازاو سراغ ندارم،به رسم همین وفاداریست که کسانی راکه دوست دارم به اومی سپارم.

  213919 | جوک جدید

یه ﻓﺤﺶ ﺑﻪ ﻓﺤﺶ ﻫﺎﯼ ﮐﺶ ﺩﺍﺭ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺷﺪ
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺑﺨﯿﻪ ﮐﺶ

"تو"صدای پایت را
به یاد نمی آوری...
چون همیشه همراهت است..
ولی من آن را به خاطر دارم،
چون تو همراه من نیستی..
و صدای پایت بر دلم...
نشسته است...

  213917 | جوک جدید

داشتم ماهی میخوردم که یهو استخون ماهی گیر کرد توی گلوم
هر کاری کردم در نیومد ،
















مجبور شدم زنگ بزنم به خدمات شرکت glx

مغرُورْ باش...
ْ
حتی اگه پَس اَنداز آینْدَتْ کـــُـلیت

باشه !! 

ســـــــــــــلامتی پسرایی که به حـــــــــــــــــرمت خواهرشون
حـــــــــــــرمت هیچ دختری رو
زیر سوال نبردن...

زمان ما میخواستن املای یه نفرو بسنجن میگفتن بنویس "قسطنطنیه" یا "قورباغه".
.
.
.
.
.
.

حالا کافیه بگی بنویس "آیا" نصف مینویسن "عایا!"

آدم های دنیای من فعل هایی را صرف میکنند که برایشان صرف داشته باشد .

یادش به خیر جومونگ میذاشت، ماتومدرسه بجای ده بی سی چل،
این شعرو میخوندیم:
پشت پنجره امپراطور نشسته
جومونگ سی دی گزاشته
سوسانو داره می رقصه
تسو میگه من پیرم فردا می خوام بمیرم
جومونگ میگه چه بهتر سوسانورو میگیرم!
.
.
.
.
چه اوسکولایی بودیما
تازه من خودم واسه دونگی شعر گفتم:
توی تالار بزرگ کی نشسته؟عالیجناب
جلوش کیه؟وزیر و جناب
ملکه کجاس؟دونگی دونی....
چی بش میگه تو میدونی؟
ملکه میگه آخ قلبم
نباس میخوردم شلغم(که بپره تو حلقم)
فردا که مرد این هیون
خبررسید به این و اون
دونگی میگه بانوی من!
خراب شده جاروی من!
بانو جانگ میگه آخ جون!
مرده حالا این هیون!
راحت شدیم برادر
دستت نمونه لا. در!

مدیونی اگه فکر کنی روانیم....
دیوونه هم خودتی

زندگی عشق است عشق افسانه نیست..
آنه عشق را افرید دیوانه نیست...
عشق آن نیست که هر لحظه کنارش باشی..
عشق ان است که هر لحظه بیادش باشی....