دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭘﺪﺭﯼ ﮐﻪ " ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ " ﺭﺍ
ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺯﯾﺎﺩ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﺯﺑﺎﻧﺶ ﻫﺮﮔﺯ
ﻧﺸﻨﯿﺪﻡ !

ویـــــژه D$D$D "بـرای تـک مـخـاطـبـا یا بـی مـخـاطـبـا"
شـمـایی کـه اومـدی ایـن پـُسـت رو بـخـونـی و احـتـمـالـا لـایـک کـنـی..
چـی مـی خـوای بـرات بـگـم؟ از کـُجا شـروع کـنـم؟
از جـایـی کـه اومـــد ... و رفــت؛نـه بـه هـمـیـن فـاصـلـه ی نـقـطـه چـیـن، یـه دنـیـا خـاطـرس بـیـن ایـن دو کـلـمـه..
از ایـنـکـه نـا آرومـی چـون مـی دونـی هـیـچـکسـی نـیـسـت کـه جـاتـو بـراش پـُر کـنـه..
از ایـنـکـه دوسـت داشـتـی وقـتـی از حـرص مـی گـفـتـی دیـگـه دوسـِت نـدارم،دیـگـه نِمـی خــوامـت ، بـشـنـوی:بـخـوای نـخـوای مـال مــنــی..
از ایـنـکـه تـوی هـوای سـردِ ایـن روزا دسـتـات از تـنـهـایـی یَــخ مـی زنـه..
از ایـنـکـه مُـخـاطـبِ پـیـشـوازت فـقـط یـه نـفـرِ..
از ایـنـکـه بـی هـراس دوسـت داری هـمـه بـدونـن خـیـلـی دوسـت داشـتـی سـرت رو شـونـه هـاش بـاشـه و بـه خـواب بــِری..
از ایـنـکـه تـمـام روزهـات رو با اســم خـُـــدا و یــاد »اون« شـروع مـی کـنـی..
از ایـنـکـه دلـتـنـگِ زیـبـاتـریـن بـافـتـنـی دنـیا ، هـمون دسـتهاتـونـی ؛ یـکـی زیـر یـکـی رو..
از ایـنـکـه دیـگـه نـتـونـسـت دوسـِت داشـتـه بـاشـه و تــو تـا ابـَـد دوسـِش داری..
از اینـکـه نـیازمـنـد بـودنـش بـودی و اون نـیـازمـنـد دیــــگــــری..
از ایـنـکـه سـکـوتـِت عـلـامـت رضـایـت نـیسـت..
از ایـنـکـه دسـتـات خـسـتـه شـدن ، سُـراغ دنـدونـات رفـتی، اونـام درد گـرفـتـن چـون ایـن گـِـــره فـقـط بـه دسـتـایِ بـی رَحــــمِ »اون« بـاز مـیـشـه..
از چــــی بـــگـــم ؟

بچه که بودم بابام یه بقالی داشت شبا که میخوابیدیم درش که تو پارکینگ بود رو قفل میکردیم، من صبح پا میشدم خیلی شیک و مرتب میرفتم درو باز میکردم (همه خواب بودن) یه کلوچه ... یه آب میوه ... چندتا آب نبات ... چندتا شکلات ... پفک ... اسمارتیز و خلاصه از هرچی که میدیدم برمیداشتم و میرفتم تو یه اتاقی که مثل انباری بود میخوردم. آشغالاشم میریختم همونجا
چشمتون روز بد نبینه یه روز بابام فهمید از بیرون اومدم برم خونه بهم این خبر تلخو گفتن
خنده دارش اینجاست که منم رفتم یه لباس قدیمی پیدا کردم وپوشیدم که میخوام از جلو بابام رد شم منو نشناسه :دی
ولی اگه فکر میکنید من کتک خوردم و اون همه خوراکی از دماغم اومد بیرون سخت در اشتباهید
فقط نمیدونم چرا تا چندروز بدنم درد میکرد

همیشه در شلوغترین جا بازهم جایی برای نشستن هست...

نمی دونم چرا خواهرم هر چی آشغال دستش میاد ،میریزه تو اتاق من..!
بعد به طرز شگفت انگیزی مثل همونا دوباره تو اتاق خودش جمع میشه.. :))
اون قسمت زی زی گولو رو یادتونه؟خانم آقای جمالی هرچی آشغالا رو می ریخت تو کوچه ،برمیگشت تو پذیرایی خونشون..مشکوک شدم.. دیگه حرفی ندارم. :)

یه مورد هم داشتیم که حادثه برق گرفتگی پسر 18 ساله ای بود.
اهالی محل کنتور برق رو قطع کرده بودن تا پسر رو از جریان برق جدا کنن.. اما برق از اون سیم که به پسر متصل بود، جدا نشد..!!!!!!
علت حادثه:"صاحبخونه (پدرِ پسر) سالها به طور غیر قانونی یه سیم کشیده بود و به طور مستقیم از تیر برق ؛برق گرفته بود.. پسرش که پشت در مونده بود،از دیوار حیاط بالا میره تا وارد خونشون بشه که می افته روی همون سیم برق..و جون میده...
اون سه مورد پاسخ خودا رو زمین رو یادتونه؟ این مورد دومش بود..
"""به اعمالمون فکر کنیم و به آینده......"""

سکوت سرشار از ناگفته هاست...

گاهی وقتها از نرده ها بالا میرویم تا دستهای خدا رو بگیریم
غافل از اینکه خدا اون پایین ایستاده و نرده ها رو گرفته که ما نیفتیم.

هههههههيييييييي
عاقا
تو خونه قديميمون وسط اتاق يه ستون آهني داشتيم هر موقع!!!شيطوني ميكردم و مامانم با قاشق داغ و فلفل و دمپايي و جارو از اين قبيل سلاحها مي افتاد دنبالم مثل.....(در جاي خالي كلمه مناسب بگذاريد)
از اين ستون ميرفتم بالا
مامان:بيااااااااا پاييييين
من:نوووووووچ
مامان: بيا باهات كاري ندارم
من:عمرا
آآآآآآآآخ(دمپايي بود)

درجهان 3چیزاست که صداندارد:
مرگ فقیر،ظلم غنى،چوب خدا

هر بن بستی حداقل یک راه دارد<راه برگشت

یه وقتایی میشه داری یه اس ام اس مینویسی و بعدش دکمه ارسال رو میزنی ولی نمیره ...
توام مثه اوسکولا ده دقیقه یه ربع منتظر جواب میمونی ....
بعدش که گوشیو نگاه میکنی میبینی همون صفحه مونده :)
کیا تجربشو دارن؟

اگه دیدین یه نفر داره تو خیابون راه میره و دو تا دستاش تو جیبشن و با اینکه تنهایه داره بلند بلند صحبت میکنه و حتی گاهی میخنده نترسید!اون از دیونه خونه فرار نکرده تو گوشاش هندزفریه!!داره با یه نفر اون ور خط میحرفه!
خو باو چکار کنم ازبس مردم با چشمای گشاد نگام کردن:‏|‏ انگار دیوونه دیدن!البته پر بی راهم نمیگن =)))))))

لذتی که تو دیدن انواع فیلم و سریال تو فصل امتحانات وجود داره تو هیچ فصل دیگه ای وجود نداره!!=))))
والا=))))
لذت چشیده ها خودشون میدونن چی میگم؛))))

يك روز خواهرم واسه شوهرش كيك درست كرده بود وقتي شوهرش اومد خونه بهش گفت برات سورپرايز دارم شوهرش گفت جانداره؟
خواهرم گفت نه.
تو جيب جا ميشه؟
خواهرم:نه.
بعد من يهو گفتم اگه تو جيب جا نميشه پس حتما كيكه.
البته فكر نكنيد به خوبي و خوشي گذشت فقط در اين حد بگم كه روحم شاد و يادم گرامي باد.