دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

يادش بخير بچه بوديم هر كي هر جوك بي مزه اي ميگفت ميزديم زير خنده...
مثلا يكي از خنده دار تري جكهامون اين بود: "به يكي ميگن يه چيستان بگو؛ ميگه: اون چيه كه زرد ه؛ دراز ه؛ موز ه‏!‏‏"‏
جمعيت دوستان:
هاهاهاها...
خخخخخخخخ...
هرهرهرهر...
قاه قاه قاه...
‏‏!‏@‏‏/‏\‏‏‏_‏_‏/‏\‏ (يكي اينجا قش كرده!)‏
:‏)‏‏)‏‏)‏‏)‏‏)‏
‏(‏‏(‏‏(‏‏(‏‏(‏:

دوهفته پیش بابام پیروز مندانه وارده خونه شد و گفت از دست پلیس در رفتم
(اقا 150تا سرعت رفته پلیسم ایست بهش داده وای نیستاده)
حالا بعد دو هفته قبض اومده در خونه به من و خواهرام میگه دیگه حق ندارین پشت رول بشینید............
سلامتی همه اونایی که از این مشکلات دارن بزن لایکو

دوستم كيس كامپيوترشو باز كرده بود كه تميزش كنه كه من رفتم دنبالش و با هم رفتيم بيرون. وقتي برگشتيم مادربزرگش بهش گفت: "ننه؛ اين ماس ماسكت خيلي خاك و خول توش بود؛ بردمش تو حياط برات حسابي با تايد شستمش . . . راستي نون گرفتي ننه؟‏"‏
دوستم :‏(‏‏(‏
مادربزرگش :‏)‏‏)‏
من وقتي از شدت خنده افتادم رو زمين /‏\‏‏_‏‏_‏/‏\‏D:‏
كيس كامپيوتر بعد از عمليات شست و شو [* # !!!!! ¤]

سلام این اولین پستمه.
دیروز رفته بودیم خونه مادربزرگه.هر کدوم از ما تو جمع یه جوکی گفتیم بعد پسر خالم 6سالشه از من پرسید:رنگ آب چیه.چشم همه به من بود که گفتم:
‏.
‏.
‏.
رنگ که آب نداره.خداااااااا آبروم تو جمع رفت.
اولین پستم بود اگه بد بود به بزرگی خودتون ببخشید.

اندوهت را به برفها بسپار!
آخرین روز زمستانت بخیر،
دوست چهار فصل من !

تا بهـــــــــــــار دیگر
فقط یک سلام
به خورشید باقیست ...
سال نو مبارک.

تو تموم سال های بچگی فکر می کردم مامانو بابام منو توی حرم امام رضا پیدا کردن چون اولین عکسی که از خودم دارم بغل مامانم جلو حرمه!

بهار را به تـو تبریک نمی گویم ،
تـو را به بهار تبریک می گویم
تـو از هر بهار ارزنده تری ....
عیدتان پیشاپیش مبارکــــ .

یادمه وقتي 3-4 سالم بود کشف کردم خالم خواهر مامانم هست کلي ذوق مرگ شدم رفتم به دختر خالم گفتم مي دونستي مامانت خواهر مامان منه ؟؟ گفت دروغ مي گي تازشم دروغ گو دشمن خداست....
تا چند روز باهام قهر کرد بي جنبه....

من تازه فهميدم که توتنهاکسي هستي که توجاده هاي پرپيچ وخم زندگيم تنهام نميذاري و ميشه بهت اعتماد کرد.....ازت ممنونم لاستيک دنا

ميدوني کي ميفهمي که دنيادوروزه؟!وقتي هرکي روکه دوستش داري بهت ميگه:تاآخردنياباهاتم...

داستان*ویژه*مَن!!
ادامه فانتزی غیرمعکوس بالا! ((قسمت دوم ))
... چن نفر با اسلحه جلوی در واستاده بودن. گفتم آقا اینجا کجاست؟ جواب نداد. گفتم دادش اینجا کجاس ، اون دوتا چی بلایی سرشون اومد؟ برگشت طرف مو و گفت... البته مهم نیس چی گفت چون فحش داد !!تق ..تق.. صدای پا میاد! غِل خوردم رفتم گوشه اتاق. خودم رو زدم به خواب ، در باز شد . یه نفر رو انداختن پیشم ، یارو باز با لهجه عجیب گفت بیا اینم رفیقت که تنها نباشی! چشمام رو باز کردم و گفتم هی یارو! این خراب شده کجاست؟ یه کشیده خوابوند تو گوشم . گفت به زودی میفهمی . شَپَلَغ در و کوبوند و رف! روم رو برگردوندم یه پسر هم سن من بود گفتم تو کی هستی ؟ از کجا اومدی؟ گفت سلام! من من ! سوار تاکسی بودم که دیدم اینجام و .. حرفش رو قطع کردم و گفتم پس تو هم نمیدونی چطور اومدی . . . حتما یه راهی واسه فرار هست اما چطور ؟ گفتم دادش اسمت چیه؟ گفت بهزاد. ی ربعی گذشت . آها یه فکری به ذهنم رسید . بهزاد بیا دستم رو باز کن . یافتم چیکار کنم . با تلاش زیاد دستم رو باز کرد. منم دست اونو باز کردم . به بهزاد گفتم تو فقط داد بزن و بگو مُرده ! فقط بهزاد هم دادزد .. مُرده مُرده!! من رفتم کنار در منتظر واستادم .هیچ کی نیومد!! اما در باز شد کسی تو نیومد . من رفتم سمت در، دست بهزاد تو دستم بود هیچکی بیرون نبود . انگار اشتباه میکردم اونجا جزیره نبود خیابون بود . به بهزاد گفتم اینجا برات آشنا نیست؟ گفت اونجا خونمونه دستم و رها کرد و دوید طرفه خیابون اما یه ماشین خورد بهش و رفت هوا منم برگشتم که برم تو اون اتاقه اما تا برگشتم دیدم اتاقی وجود نداره ... صدای یه اهنگ آشنا میومد . صدای آهنگ زنگ گوشیم بود ! هــــــــــی ! خدا رو شکر خدا رو شکر !!! این یه رویا بود من خواب دیدم !! وای. . . The End

داستان *ویژه* مَن!!
یکی از فانتزی غیر معکوسام اینه که : خوهشا تا اخرش بخونینش (( قسمت اول))
ساعت نزدیکای 10 شب بود وسوار تاکسی بودم به راننده پول رو دادم..دیگه داشتم به مقصدم میرسیدم . گفتم مرســــی! پیاده میشم! چند ثانیه ای مکث کردم . اما راننده نگه نداشت . آروم زدم پشت راننده! گفت آقا! اقا! ممنونم! پیــــــــــــاده می....! ای بابا صورتتون چرا خونیه؟ یک دفعه دیدم گردنش کج شد! از مسافر جلویی پرسید. اقا راننده چِش شده؟ یارو برگشت به طرفم.با صورت افتاد بغلم!!من هم یه دادیــــــــ کشیدم! تااومدم دستی رو بکشم راننده مچ دستم رو گرفت و گفت نه این کارو نکن! بمب بمب ! و همون لحظه مُرد.فرمون ماشین رو با زور دستم گرفتم نمیدونم چی شد ؟ که یه دفعه همه جا تیره تار شد . به هوش که اومدم . دیدم تو یه کلبه هستم . داشتم بلند میشدم . که دیدم بــله! دست و پام بسته است . صداهای جیغ و داد میومد. و خنده های شیطانی. . .با تموم زورم پاشدم و لِی لِی کنان به طرف در رفتم .. در همون لحظه در باز شده و گوشه در خورد تو صورتم و افتادم رو زمین . یه نفر با یه لهجه عجیبی گفت بمیر سر جات الا میایم پیشت و به کارت رسیدگی میکینم و این رو گفت و رفت! من با خودم گفتم چه کاری؟ رسیدگی دیگه چیه ؟ که متوجه شدم پام میخاره یه تکونایی خوردم و دیدم انگار یه چیزی داره راه میره ! اوه اوه! مار مار! فریاد زدم مار مار!! اوف ماره رفت سمت در و از اونجا فرار کرد! خدا رو شکر یه سوراخ زیر دره !سینه خیز رفتم سمت در از تو سوراخ بیرون رو نگاه کردم که ببینم بیرون چه خبره ؟ وای اینا دیگه کی اَن؟ اینجا کجاس؟ شبیه جزیره بود. خدای من !!....«ادامه داره...»

در رخش نور امامت علنی خواهد بود
بر کفش پرچم بدعت شکنی خواهد بود
نهضت او چو قیامت شدنی خواهد بود
آخر آن مصلح کل آمدنی خواهد بود
( ان شا الله )

پست اول
من کلا با ماهی قرمز سگ جون مشکل داشتم از اول.
11 سالم بود طی یک عملیات مخفیانه یک عدد کپسول آموکسی سیلین وا کردم ریختم تو تنگ
و اینگونه بود که کل فامیل رستگار شدن الان 10ساله هیشکی ماهی قرمز نمیخره از ترس مرگ جانگدازش توسط من