دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

دانشمندا کشف کردن که خورشید روزها بی جهت روشنه …
در اصل باید شبها که تاریکه روشن باشه !

این مطلب رو جایی خوندم:
به فکر نمازت باش،مثل شارژ موبایلت.....
با صدای اذان بلند شو،مثل صدای موبایلت....
از انگشتانت برای ذکر استفاده کن،مثل صحه کلید موبایلت.....
قرآن را همیشه بخوان،مثل پیامک های موبایلت.....
لحظه ای تأمل......لطفا دوباره بخونید!!

یـــــــــــــــــــــــــادش بخـــــــــــــــــــــــیر
مـیگم شـــمام پیکـــــان سفید یخچــــــــــالی ها رو یــــــادتونه مسافــرت مـیرفتیم اوج هیجان بود مخــــــصوصا اونـــــجاهایی که بابا مــیخـواســت سرعــت رو برســونه به صـد کیلومتر من هـوای دو تـــــا چرخ سمت چـــــپ رو داشتـــــم اون یکی داداشم هــــــوای دو تا چرخ سمت راست لا مــــــصب از آی جی آی هــــیجانش بیشتر بود حــــــس پرواز به آدم دست میداد اصلا تـــــــفاوتی نبود به اینــــکه داری عادی میـــــــری یا تو دســـــت اندازی همــــه چیز یه دســــــت بود...
یادش بخیر

لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند، حاضرم تمام هستی ام را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا گردند...

آقا تقریباً یه ده سال پیش بود منم هشت سال داشتم مامان بزرگم اینا از کربلا اومده بودن همه خانواده جمع شده بودیم خونه اونا ، بعده شام یه دختر عمو دارم ازم چند سال بزرگتر بود و بشدت خجالتی ، اومد منو صدا کرد گفت وحید بیا حیاط واستا من برم دستشویی میترسم !! منم گفتم باشه برو منم اومدم . این دخترعموی ما که رفت تو من پریدم دره دستشویی رو آروم قفل کردم و با صدای بلند گفتم اینجام ها نترس ! بعد رفتم سریع خونه دادو بیداد کردم که سولماز رفته دستشویی هرچقد صداش میکنم جواب نمیده نمیدونم چی شده همه پا شدن فرار کردن طرف دستشویی ( فک کن تقریباً یه بیست سی نفر آدم !! ) درو سریع باز کردن و تو اون حال دختر عمومو دیدن !!!!!! اونم که خجالتی !!! از همه بدتر همه دیدن که سره کارشون گذاشتم هرچی از دهنشون در اومد گفتن بهم ! هیچی دیگه موقع تقسیم سوغاتی ها هم هیچی به من ندادن :|
از اون موقع شدم مثه چوپان دروغگو دیگه هرچی میگم کسی قبول نمیکنه :(
بنظورتون شوخی مسخره ای کردم من ؟؟؟ خوب بچه بودم دیگه !

عاغا اين مادربزرگ ما هروت زنگ ميزنه خونمون وقتي من گوشيرو ور ميدارم بعد از اينکه اسم همه نوه هاشو ميگه وقتي به من اسم من ميرسه ميگه اصن ولش کن مامانت هست.
فکنم چون نوه واقعيش نيستم اسممو يادش ميره :)

حس بودنت در دور دستها به من شوق زندگی میبخشد
اما دوریت اینجا,همینجا آزارم می دهد
تو کجای زندگی من هستی که با تلنگری آرام و با چشمکی آشوبم میکنی؟!؟!؟!؟!
لایک:کاش میدونستی

من و بابام رفته بودیم مهمونی، حوصله م سر رفت بهش مسج دادم”بابا پاشو بریم”.
وسط صحبتش بود گوشیشو برداشت همه هم منتظر بودن که صحبتشو ادامه بده ،
بلند گفت :عه تویی؟ باشه باباجان الان میریم!
.
.
راستي گفتين شماره اين پرورشگاهه چنده؟؟

مامانم بم میگه:وقتی اب جوش اومد بریز تا چایدون بیارش پیش مهمونا. گفتم:من نمیدونم وقتی آب جوش میاد چ شکلی میشه .زد تو سرم که با مخ رفتم تو ااوپن اشپخزخونه گفت خاک تو سرت واقعا تو داخل مدرسه چی یاد میگیری؟
مخم هنوز تو هنگه که جوابش چی بدم؟
راستی تازه واردم بزن اون لایکو به افتخار زینال بندری

فانتزي من اينه كه فردا كه از خواب بلند شدم ببينم 14 خرداده و امتحانا تموم شده و كارنامه ام بيسته.
.
.
.
.
.
.
.
به قول برو بچ فانتزي بر جوانان عيب نيست!!

خدا رو شکر که مشکل سایت رفع شد به خدا داشتم دق میکردم روزی هزار بار میومدم که ببینم درست شد یا نه الن وقتی دیدم انقدر ذوق کردم که نگو یه جیغ بنفش کشیدم خدا رو شکر کسی خونه نبود وگرنه.....به خدا مردم انقدر اس ام اسای تکراریو خوندم
لایک=شما هم احساس منو داشتین عایا؟

سلام اولین پستمه این متن هم مخاطب خاصم نوشته با احساس بخونین
اگر روز ما زودتر سپری می شد
چه می شد...!
ای کاش خدا هم دلش به حال و احوالمان میسوخت ولی ای کاش...!
هر دقیقه به اندازه صد سال برای دل خسته ام میگذرد
اما....اما معشوق تجویز صبر میکند
به چه فکر میکند به چه می انیشد نمیدانم...
شاید صبر تجویز خوبی برای درمان دردم باشد
ولی افسوس و هزار حیف که تجویز صبر برایم به سان زهر حلاحل می ماند
معشوق؟آیا حالا میتوانی تجویز صبر کنی؟
پس دل آتش مزن بگذار به درد و حال خود بسوزم

میدانم روزی تو مرا در آغوش خواهی گرفت...
پشیمان و با چشمانی پر از اشک
خودم را که نه عکسم را...
عکسی که کنارش نوشته است:"یک هفته گذشت"

آقا خواهر بزرگ من چپ میاد راست میره دماغ منو میکشه! کلا بی چاره کرده منو
اون روزی باز اومد دماغمو بکشه مامانمم اونجا وایساده بود... یهو من اعتراض کردم گفتم ا؟ مامان؟ دیدی این هی به من گیر میده؟
مامانم برگشته به خواهرم میگه: راست میگه دیگه! دماغشو ول کن کردیش اندازه ی خرطوم فیل!!!
این الآن طرفداری از من بود دیگه؟؟؟!
من :-((
خواهرم :-)))))))))))))
خرطوم فیل :-|

یکی از فانتزیای بزرگم این بود که تو راه افق عباس منو ببینه و عاشقم شه!امـــــــــــــــــــا وقتی فهمیدم دو سال از من کوچیکتره همه فانتزیام رو سرم خراب شد.الانم میخوام برم تو یه چاله ی فضایی محو شم.خودم کشفش کردم ظرفیتشم زیاد تر از افقه!!!