دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  159338

عاقا ما جمعه این هفته که گذشت کنکور داشتیم
سه شنبه اش مارو بردن باشگاه که یوگا تمرین کنیم استرسمون کم بشه...
حالا مربی اومده...
برقا خاموش...
موزیک ملایم در حال پخش...
مربی میگه چشماتون رو ببندید و یه آبشار تصور کنید... همه تو حس بودیم ... مربی ادامه داد... به آبشار خیلی آروم نزدیک بشید جوری که برخورد قطرات آب با صورتتون رو حس کنید...یهو یکی گفت...
ای وای آرایشم پاک شد...:دی
ما :-D
مربیo_O
خودش :-(
اینکه خوبه بعده کلاس دنبال لوازم آرایش میگشت آرایششو تجدید کنه...!!!

  159333

داييم تو مخابرات كار ميكنه با تلفن اونحا زنگ ميزنه ميگه شما برنده يه دستگاه خودرو شديد فردا بيايد به اين ادرس. خونه در حال منفجر شدن بود مادربزرگم بلند شد نماز شكر خوند در اين حد. بابام اومد ميگه من اصلا تو اين قرعه كشي شركت نكردم خلاصه ادرس اونجارو چك كرديم ديديم كه خونهي داييمه وژدانن اگه شما بودين چيكار ميكردين؟هو؟
به افتخار داييم بزنين لايكو

  159323

امروز می خواستم برم واسه عمل فکم عکس بگیرم، زنگ زدم که وقت بگیرم، به منشی گفتم : سلام، من پزشک دکتر مسکر زاده هستم، بعد فهمیدم چی گفتم، سریع گفتم : چیز بیمارشونم. کلی قهقه زد و یهو تلفن قطع شد.

هیچی دیگه مراسم ختم آن مرحوم فردا شب منتظرتون هستیم.

  159314

ฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟ ♥ нάмεd = нάnįε ♡ ฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟ
دیشب تو اتاقم نشسته بودم,بعد طبق معمول سارا (دختر همسایمون) خونه ما بود
یهو اول مامانم بعدش سارا با یه سینی غذای مورد علاقم(کوبیده) و نوشابه و سبزی خوردن و .... کلی تشکیلات اومدن تو اتاق من
من:0_o , مادرم اینا چیه ؟؟
مامانم: اورانیوم غنی شدست ^_^ , سارا و مامانم: ^_^ ^_^
من:دست شما بی بلا ولی من اشتها ندارم
سارا: پاشو بینم لوس شده , خجالتم نمیکشه با یه مَن ریش نازم میکنه
من: 0_o , ممنون از ابراز لدفتون ولی ناز نمیکنم کلا گشنم نیس
مامانم: قربان بره مادرش , قشنگ الان اینو میخوری بعد میری ریشتو میزنی
من: اصلا حرفشم نزن مادرم
مامانم:مثل اینکه حرف حساب حالیت نمیشه ها گمشو بیا بخور
بعد من دارم شام میخورم اونم بزور , 2تا نگاه سنگین اینطوری0_0 o_o رو منه
من: 0_o, میخاید شما هم نفری یه قاشق وردارید بیاید با من همکاری کنید؟؟
سارا: نه داداشی بخور نوش جونت ما خوردیم
من: آخه نگاهاتون خیلی سنگینه , دیسک کمر گرفتم ^_^
مامانم: قشنگ برو ریشتو بزن , اصلا هم سر قضیه اون ناراحت نباش, بهت قول میدم اگه من مامانتم حانیه عروس اول و آخر این خونست
سارا: ختم جلسه , لی لی لی لی لی لی لی , داماد به این اخمویی ندیده بودما
من: 0_o, حالا کی گفته من ناراحتم ؟؟ من خیلی هم حالم خوبه ^_^
سارا: از یه مَن ریشی که گذاشتی کاملا معلومه , سارا و مامانم:^_^ ^_^
مامانم: پاشو بسه چقد میخوری ترکیدیا , پاشو برو یه دستی به صورتت بکش
من: 0_o , خب مامان بزار بخورم میرم حالا , دیر نمیشه که
سارا: اگه تا 3 ثانیه دیگه نری کیلیپسمو عمودی میکنم تو حلقت حامد
من: خب دارم شام میخورم خیر سرم اصلا من ریشمو نمیزنم
مامانم و سارا: پس گمشوووووو بیرون نبینمت ت ت ت ^_^ ^_^
خلاصه نه گذاشتن شام بخوریم, الکی الکی از خونه ما رو بیرون کردن
کامران داداش یه جا واسه یه شب واسه یه پسر تنها تو اتاقت داری ؟؟؟

  159275

دیـشـب گـوشـیم رو ویـبره بـود گـذاشـته بـودمـش رو شـکمم ؛ خـیلـی
خـستـه بـودم همـینطـوری خـوابـم بـرد تـو خـواب شـیریـن بـودم یـدفه یـه اس
ام اس اومـد انـگار یـه شـوک تـمام وجـودمو گـرفت عـین روانـیا نـمیـدونم چـی
فـکر کـردم گـوشیو بـرداشتـم پـرت کـردم تـو دیـوار خـردِ خـاکشیر شـد یـهو بـه خـودم اومـدم دیـدم هـمه چـار چِـشی دارن منـو نگـا میـکنـن
بـابـام دسـتاشو گـرفته رو بـه آسـمون : خـــــــــــدایــــــا آخـه ایـن تـاوان کـدوم گناه مـن بـود!!

  159234

دیشب نشسته بودم پای 4جوک این گودزیلامون که 5 سالشه اومد تو اتاق
گفت:سلام دایی جونم خوبی؟:)
منم که 100% میدونستم یه چیزی میخواد گفتم:سلام کوچولو چی میخوای باز؟
گفت:من که چیزی نمیخوام ولی حالا که اصرار میکنی یه چیزی میخوام:))))
اون تبلته که داری توش یه عالمه بازی داره...
گفتم:خب
گفت:ایشالله هروقت مردی اونو بده به من باهاش بازی کنم^_^
هیچی دیگه الان افسرده شدم:(((
لایک=همدردی

  159233

یه سوال
ما یه معلم نسبتا پیری داشتیم که خیلی اذیتش می کردیم این بنده خدا خیلی سعی میکرد چیزی به ما نگه اما بنده خدا رو یه بار انقد اذیتش کردیم که بر گش گف "گوساله ها من جای پدرتون هستم و ..."
الان اون به خودش فحش داد یا به ما؟؟؟؟ یا شاید هم به گوساله ها!!!!

  159228

چشمتون روز بد نبینه !
امروز یادم نبود که روزه هستم رفتم تو اتاق داشتم ساقه طلایی میخوردم که تو گلوم گیر کرد همون لحظه هم یادم اومد روزه هستم ! هیچی دیگه نه میتونستم آب بخورم و نه میتونستم بیسکویت رو بدم پایین!

  159209

عاقا من چهار سال تو شهر قربت مهندسی برق خوندم(کلاس رو داشتی) حالا برگشتم خونواده داییم میگن بیا دربازکنمون خرابه خوبش کن!!اخه یکی نیس بگه مهندسی برق چه ربطی به لوله فاضلاب و کولر و پنکه داره!!
الان من بدبخ برا اینکه کم نیارم 24 ساعته(معادل کل زمان مطالعات دوران تحصیلیم) دارم PDF راهنما تعمیرات دربازکن می خونم!!
لایک=ایشالا تعمیرش کنی ابروت نره!

  159202

رفته بودیم عروسی ( تو تهران. بعدا می فهمید چرا گفتم ) ... بعد میزی که ما نشسته بودیم 8 نفره بود چند نفره دیگه هم نشسته بودن ... اومدم یه خیار بردارم یهو دیدم همشون دارن چپ چپ نگام می کنن منم خیار و سریع گذاشتم سر جاش.
عروسی که تموم شد دیدم هر کدومشون یه گونی برداشتن شروع کردن میوه هارو با شیرینی هارو تو گونی کردن.
من O-O
تالار O-O
داماد :((((
تازه جالب اینه اخه مرده حسابی ژلرو چرا تو گونی می کنی ؟؟

  159176

k : E @@@@@‏↳‏
مامانم به بابام میگه ‏:‏ از این به بعد باید هر تابستون بریم چهار پنج تا شهر بگردیم ‏,‏ باید بریم کیش با چند میلیون برام طلا بخری ‏‏↳‏
بابام رفت دتشو گذاش رو شونش ‏ بش میگه ‏:عزیزم بیا از این به بعد دوست معمولی باشیم ‏‏^‏‏_‏‏^ ‏↳‏
من ‏:‏ ‏0_o ‏↳‏
قرار آخر ماه رمضون که کچ دستو پاشو باز کردیم بریم جزایر قناری ‏

  159138

تو نیمه نهایــی جام جهــانی که بازی رفــت و برگشــت می شه.
داییــم گیر میده که باید بیایید خونــه ما. زن دایی هم میاد خونه ما.و ما خونــه دایــی رو میترکــونیم.
ولی مشکل اینجــاست که دایی به جواد خیابـانـــی هم امــون حرف زدن نمــی ده.
بکوب حــرف میزنه و خاطره تعریــف میکنه.
مامان میگه داییت یه زمانــی بازی میکــرد تو لیــگ.. بازیکن تیـــم دارایی بــوده. :/
دایی هم یه سری عکس قدیــمـــی داره از تو روزنامــه بُریده چسبونــده به آلبــوم..
اینـــا رو از وقتی دو ســـالم بود هر دَفعــه رفتـــم خونه َ شون نشونم داده.هر سال کــه بزرگتــر شدم ببشتر شک کردم.آخــه نه اسمــی دارن عکسا.
نه حتــی چیزی معلومه.. سیاه و سفــیدن و رنگشــون حالا دیگه زرد شده. :|
یعنی هر چــی نیگــاه میکنی به عکس،نمیفهمــی طرف جمشید هاشم پوره. علی پروینــه،گوهر خیر اندیشه یا دایی مجیده !!! :دی ^_^

  159125

یادمه ابتدایی بودم،بعد مدیرمون 1 پرینتر خریده بود ولی بما گفته بود که دستگاه دروغ سنجه!
مام عیییین احمقا باورکردیم!
اون چند سالی که تو اون مدرسه بودم صادقانه ترین دوران زندگیمو داشتم!
چقد عین اسکلا خودمو لو دادم!
هععععی الان که دارم به خاطرات بچگیم فک میکنم فقط میتونم بگم شرمنده م!

  159123

ฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟ ♥ нάмεd = нάnįε ♡ ฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟ
دوستان میخام 2تا نکته رو به عرضتون برسونم ,
اولین نکته) انقد نگید کولر و بابام و ...
خونه ما دقیقا این موضوع برعکسه
بابای من صبح ساعت 5 صبح میره سرکار بعد 8 شب میاد خونه و از وقتی بابام میاد خونه تازه میشه کولر روشن کرد
فک کنید ظهر دقیقا افتاب صاف تو اتاق من و داداشم میتابه بعد اگه دما همینجورش 37-38 درجه ست با این آفتابی که تو اتاق من میتابه دمای اتاقا به +50 درجه بلکه هم بیشتر میرسه ولی از نظر مامان من هوا فوق العاده خوبه
از نظر مامان من همیشه داره باد خنک میاد و اصلا هم هوا گرم نیس و نیازی به روشن کردن کولر نیست تا بابام بیاد اصلا یه وضی داریم ما در حد شکنجه

دومین نکته ) دیروز داشتم با مامانم تو محل میرفتیم به سمت بازار میوه و تره بار بعد من ریش گذاشتم 2تا دختر از بغلمون رد شد و با تیکه به من گف: عزیزم ریشتو بزن تو رو خدا ^_^
من: o_0 مامانم: 0_0 2تا دخترا :^_^ ^_^
من اصلا اینا رو نمیشناختم ناموسا اینا همه تاثیرات گشنگی و تشنگیه .... روزه های همتونم قبول-دعام کنید

  159100

چن روز پیش با دوستام داشتیم از کلاس بر میگشتیم
اومدید از وسط خیابون ردشیم یهووو یه 206 با سرعت جلو پامون ترمز زد
من عصبی شدم داد زدم:
آقااااااااااااا حواست کجااااااس؟حق تقدم با مشتریه هااااااااااا
قیافه دوستام بعد از حرفم DDDD:
قیافه راننده :O
قیافه خودم :|