دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  37642

من نمیدونم این بچه های دهه هشتاد چی میفهمن از زندگی؟ هروسیله بازی که بخوان دارن والا ما بچه بودیم یه ویترین داشتیم پرعروسک اما مامانمون نمیداد میگفت خراب میکنی تنها وسیله بازیمون یه گربه پلاستیکی بود که سوتشم از تهش در آورده بودم یه چند نمونه از استفاده هاشو براتون بگم:1)در حمام وسیله پرکردن و تخلیه کردن آب (که روانشناسا امروزه به این نتیجه رسیدن این کار واسه آموزش لازمه )2)دفتر نقاشی چون پلاستیکی بودخوب میشد روش طرح زد 3)همدم تنهایی وقتی مامان دعوا میکرد و از همه مهمتر وسیله فخر فروختن به بروبچ همسن و سال حالا شما بگید بچگی ما بهتر بود یا اینا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  37641

یه بار تو پارک داشتن از این گلدونای کوچولو بخش میکردن مام که سه نفر بودیم یه دونه گرفتیم اونجا دو تا دخترم بودن شرط بندی کردیم هر کی اون گلدونا رو بده به اونا ساندویچ مهمون کنه اقا ما رفتیم گلدونو گرفتم پشتم رفتم از جلوش در اومدم اولش خوشحال شد وقتی گلدونو بهش دادم با یه اخمی گلدونو گرفت خیلی قاطی گلدونو بلند کرد که بزنه تو سرمون تا بلند کرد چپه شد رو رفیقش کل هیکلش خاکی شد داشت فحش میدادو خاکارو از چشمش پاک میکرد مام فرار کردیم نامردا اخرشم ساندویچ برامون نگرفتن

  37628

کیا اینجورین؟؟؟؟؟؟؟؟
مثلا پدر یا مادرم یا یه مهمون بهم میگه برو برام یه لیوان آب بیار . بعد در حالی که دارم لیوان و آب میکنم یکمم آب خودم از لیوان میخورم
حتی اگه تشنمم نباشه
عمرا هم نمیتونم ترک کنم این عادتو

  37624

بستنی داشتیم حدود ده دقیقه دنبال کاسه گشتم بعد از پیدا کردن کاسه اونم به هزار بدبختی پا شدم رفتم یه لیوان برداشتم نشستم آب هویج بستنی خوردم کاسه هم فقط کثیف شد هیچ استفاده ای هم نداشت

  37611

سلام دوستان این اولین مطلب ارسالی منه امیدوارم خوشتون بیاد
یادش به خیر قدیما یکی از سرگرمی های ما این بود که با بچه ها سر کوچه کمین میکردیم گربه ها که میرفتن توی سطل آشغال درشو میبستیم بعد منتظر میموندیم یکی بیاد اشغال بریزه درو که باز میکرد گربه میپرید بیرون طرف کلی می گرخید ای میخندیدیم

  37610

بچه دختر خالم میگه بگو دوچرخه , میگم دوچرخه هر هر میخنده میگه سیبیل بابات میچرخه , گفتم الان به بابام میگم , دستشو گذاشته رو دهنم تند تند میگه بگو دوچرخه بگو دوچرخه , مبگم خب دوچرخه , میگه سیبیل بابای خودم میچرخه به بابات نگو باشه
:)))

  37594

چشمتون روز بد نبینه 3 ساله بودم که نصف شب احساس کردم خیلی دستشویی دارم پاشدم رفتم دستشویی هرچی گشتم پریز برق رو پیدا نکردم از ترس مامانم هم که نکنه تو شلوارم کثیف کاری کنم همونجوری کارو تموم کردم اومدم بیرون .... صبح که از خواب بیدار شدم دیدم مامانم داره کمد دیواری اتاقم رو میشوره و فحش میده !!!!!!!
خب 3 سالم بود چیکار کنم ؟؟؟
هنوزم که هنوزه جزء خاطرات دست اول فامیله اونم وقتی یادشون میافته تعریف کنن که پسرای مجرد فامیل گوش تا گوش نشستن :((((

  37593

تازگیابابام مریض شده هی سرفه میکنه یه بارزیر نظرگرفتمش دیدم موقع تلفنای مهمش اصن سرفه نمیکنه همین که تلفنش تموم میشه دوباره سرفه هاشروع میشه
بابام همچین ادمیه

  37582

من نمیدونم این بچه های دهه هشتاد چی میفهمن از زندگی؟ هروسیله بازی که بخوان دارن والا ما بچه بودیم یه ویترین داشتیم پرعروسک اما مامانمون نمیداد میگفت خراب میکنی تنها وسیله بازیمون یه گربه پلاستیکی بود که سوتشم از تهش در آورده بودم یه چند نمونه از استفاده هاشو براتون بگم:1)در حمام وسیله پرکردن و تخلیه کردن آب (که روانشناسا امروزه به این نتیجه رسیدن این کار واسه آموزش لازمه )2)دفتر نقاشی چون پلاستیکی بودخوب میشد روش طرح زد 3)همدم تنهایی وقتی مامان دعوا میکرد و از همه مهمتر وسیله فخر فروختن به بروبچ همسن و سال حالا شما بگید بچگی ما بهتر بود یا اینا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  37581

یه بار تو پارک داشتن از این گلدونای کوچولو بخش میکردن مام که سه نفر بودیم یه دونه گرفتیم اونجا دو تا دخترم بودن شرط بندی کردیم هر کی اون گلدونا رو بده به اونا ساندویچ مهمون کنه اقا ما رفتیم گلدونو گرفتم پشتم رفتم از جلوش در اومدم اولش خوشحال شد وقتی گلدونو بهش دادم با یه اخمی گلدونو گرفت خیلی قاطی گلدونو بلند کرد که بزنه تو سرمون تا بلند کرد چپه شد رو رفیقش کل هیکلش خاکی شد داشت فحش میدادو خاکارو از چشمش پاک میکرد مام فرار کردیم نامردا اخرشم ساندویچ برامون نگرفتن

  37568

کیا اینجورین؟؟؟؟؟؟؟؟
مثلا پدر یا مادرم یا یه مهمون بهم میگه برو برام یه لیوان آب بیار . بعد در حالی که دارم لیوان و آب میکنم یکمم آب خودم از لیوان میخورم
حتی اگه تشنمم نباشه
عمرا هم نمیتونم ترک کنم این عادتو

  37564

بستنی داشتیم حدود ده دقیقه دنبال کاسه گشتم بعد از پیدا کردن کاسه اونم به هزار بدبختی پا شدم رفتم یه لیوان برداشتم نشستم آب هویج بستنی خوردم کاسه هم فقط کثیف شد هیچ استفاده ای هم نداشت

  37563

من آسم دارم؛ چند روز بود نخوابیده بودم درس میخوندم خسته بودم محیط خونه هم خفه بود عاغا حال من خیلی بد شد بردنم بیمارستان بعد از کلی سرم و آمپول اومدیم خونه رفتم تو رختخوابم خوابیدم حالا نصف شب مامان ما نگران ما شد اومده بالا سرم هی صدام زده منم نشنیدم ترسیده جیغ و داد خدایا بچم مرد بابام اومده دایی کجمم بوده عاغا اینا هی منو صدا زدن منم متوجه نشدم عاغا این دایی ما هی چک میزد تو صورت من منم گیج خواب نمیتونستم چشامو باز کنم دهنشو گذاشت رو دهن من هی فوت میکرد دل و رودم داشت میومد بالا بابام یه پارچ آب ریخت روم بیدار شدم چشام باز شد کلی دادو بیداد کردم که بابا یعنی شما ندیدید من دارم نفس میکشم عه عه
تو رو خدا اگه دید ما آسمی ها داریم میمیریم نفس مصنوعی ندید شاید اگه نفس مصنوعی ندید ما زنده بمونیم!!!

  37550

سلام.
اقایه روز رفتیم خونه پسر داییم اینا چارشنبه سوری بود آخه آقا چشتون روز بد نبینه پسر خالم اوم بپره یک دفه هرچی اکلیل بودو کبسولی و... ریتو آتیش ترکید ما دیگه داشتیم ازخنده میموردیم.

  37541

به عنوان یک مهندس می خواستم دیوار رو سوراخ کنم،شک داشتم که از زیر جایی که می خوام سوراخ کنم برق رد شده باشه،برای این که برق نگیرتم فیوز رو قطع کردم،تازه وقتی دیدم دریل کار نمی کنه کلی غصه خوردم
من :(((((
دریل :اااا
ادیسون :))))