*

*--^

@خیاط ماهر · ۵۹ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۱۸ رأی)

یادش بخیر وقتی راهنمایی بودم یه کبریت از خونه کش رفتم که به جای چوب ، کاغذی بود و خیلی زود آتیش میگرفت. تو راه مدرسه رفتم یکیشو توی گوشه یه پارک که علف هاش خشک شده بود امتحان کنم.همین که روشنش کردم از دستم افتاد و ترسیدم برش دارم ، فرار کردم رفتم مدرسه. چند دقیقه بعد صدای آژیر آتشنشانی بود که شهرو گذاشته بود رو سرش. حدستون درسته . وقتی غروب داشتم از مدرسه برمیگشتم دیدم آثاری از گوشه دنج پارک باقی نمونده .
ااااااااااااااااااااااای عذاب وجدان دارم . میخوام برم خودمو لو بدم . ( ۱۸ سال پیش) شما فک میکنید اون علف ها دوباره در اومده ؟ خخخخخخخخ

اعتراف میکنم چند روز پیش داشتم میرفتم سوپرمارکت محلمون که شیرکاکائو بخرم از شانس من چندتا از پسرای محلمون که خیلیم پرروان اونجا بودن منم با همون اخم همیشگیم خیلی رسمی و باکلاس رفتم جلو به مغازه دار گفتم ببخشید آقا یه “شیر دادایو” بدید!‏‏!‏
هیچی دیگه سوژه شدیم رفت

اعتراف میکنم سر کلاس داشتم با رمز و اشاره با دوستم حرف میزدم یهو دبیرمون فهمید گفت:شما دو تا فکر نکنین من نمیفهمم دارین با هم حرف میزنین و……
یهو همه ی بچه ها بر گشتن طرف ما منم می خواستم طبیعی کنم الکی به این ور و انور نگاه میکردم که یعنی مثلا من نبودم بعدشم پرو پرو زل زدم تو چشمای دبیرمون
بچه ها هم نفهمیدن من بودم همه بر گشته بودن داشتن به دوست پشت سریم نگاه میکردن بدبخت داشت سکته میکرد.بعدش که به دوستم گفتم من بودم میخواست بزن�
در پوست خود نمی گنجیدم :D

دیشب نامزدم خونمون بود ی خواب بد میبینه نصفه شب از خواب پا میشه منو بیدار میکنه میگه برو ی لیوان واسم اب بیار گفتم خودت برو بیار چرا منو بیدار کردی گفت توروخدا پاشو خواب بد دیدم منم خواب الود رفتم بطری آبو برداشتم دادم بهش اینم سر کشید دیدم سریع بلند شد چراقو روشن کرد قیافشو فقط باید میدیدین چشماش از حدقه در اومده شده خون بهش میگم چرا اینجوری شدی گفت من دیگه غلط بکنم از تو چیزی بخوام گفتم عوض تشکر کردنته یهو چشمم خورد ب بطری دیدم ب جای آب بطریه آب قوره دادم دستش حالا نخند کی بخند هرچی بیشتر میخندیدم بیشتر هرس میخورد بیچاره دلم واسش سوخت:-| :-D

امروز داشتم پاستا ایتالیایی درست میکردم .. ( این یکی از عجایب خانوادمونه که من آشپزی کنم البته ! ولی خدایی یا غذا درس نمیکنم یا خیلی خوش مزه و جدید درس میکنم !)
خب داشتم میگفتم مامانم اومد تو آشپز خونه غذامو چشید
بعد با ی ژست خاص برگشت به من که با لبخند نگاش میکردم گف : چیه ؟ چرا اینجوری نگام میکنی ؟ دردت چیه ؟ شوهر میخوای ؟ فک کردی با ی پاستا درس کردن کدبانو میشی ؟ چه غلطا چشمم روشن ! دختره ی چش سفید خجالت نمیکشی از الان شوهر میخوای ؟ دفعه آخرت باشه از این چیزای خاک تو سری دلت میخوادا !! (دقیق یادم نمیاد چیا گف فقط همینا رو یادمه )
بعد با ی چش غره از آشپزخونه رف بیرون ! :|
و من ساعت ها در وسط آشپز خانه ایستاده بودم و به فکر راهه درمانی برای مادرم بودم !
خدایی وقتی اینا رو گف رفتم تو شک زبونم یاری نمیکرد بحرفم .. تند تند این حرفا رو پشت هم ردیف کرد اصن بهم مهلت حرف زدنم نداد ! :|

اعتراف میکنم دیروز که عاشورا بود زنگ زدم خونه دوستم(ازاون خانواده های فوق مذهبی)مامانش گوشیرو برداشت منم گفتم یه خودی نشون بدم برگشتم گفتم:سلام خاله حالتون خوبه ببخشید مزاحم شدم تسلیت میگم خدمتتون ایشاالله غم اخرتون باشه!ازقضا بابای مامان دوستمم بدجور مریضه یهو برگشت گفت باباااااااااااااااااااام شرو کرد گریه کردن اون فک کرده من دارم باباشو میگم وای حالا مرده بودم ازخنده هی میگم خاله اشتباه متوجه شدید حالا اون میگه:مرد خیلی خوبی بود ببین توچه روزی فوت کرده خدابیامرزتت بابا………..
یه ۲۰ مینی گذشت حالا من مونده بودم چجوری اونو توجیح کنم……

چند وقت پیشا موهام بلند بود بعد واسه اینکه باد میزنه نریزه تو صورتم کش میزد�
تو حیاطه دانشگاه بودیم حراست به صورته اتفاقی منو دید اومد جلو گفت اقا تلتو بردار گفتم تل نیس که کشه گفت میدونم برشدار گفتم اگه میدونستی که نمیگفتی تل گفت خیلی زبونت درازه ها گفتم شما فرقه تلو کشو نمیدونی به من چه
بی جنبه نمیدونم چرا دستمو گرفت برد کمیته ایم کرد
یاده اون دوران بخیر

اعتراف میکنم یه روز که با خواهرم خونه بودم برای اولین بار گوشی داداشم دستمون افتاد با گوشیش اس دادیم به دوست دخترش که* من احساس میکنم دیگه دوستم نداری و بم توجه نداری*
دختره نذاشت دلیوری اس ام اسه بیاد زود تند سریع جواب داد*درست احساس میکنی بای *
به به تازه اون لحظه بود که فهمیدیم برادرمون حامل مهره ی کرم خاکی می باشد :)
یعنی یه آدم میتونه انقدر دلبر باشه؟؟

حدود ۱۰ سال پیش بود منو و خواهرم و ی دوستم خونه ی ما تنها بودیم داشتیم تکالیفمونو انجام میدادیم.هوا هم بارونی بود.یهو یه رعد و برق وحشتناک زد که پنجره هارو لرزوند و برق رفت و ما که فک کردیم زلزله اومده با جیغ و داد ب سمت در حیاط رفتیم من که همش داد میزدم یا علی یا علی!
خواستیم در حیاطو وا کنیم دیدیم وا نمیشه یاد حرف مادرم افتادم که موقع زلزله درا قفل میشه هر ۳تامون با صدای بلند گریه میکردیم که دیدیم بابام داشت با کلید درو باز میکرده واسه همین در باز نمیشده/از در که رفتیم بیرون دیدیم همه تو خیابون با تعجب دارن نگامون میکنن از خجالت مردی�
با اون کولی بازی ابرومون تو درو همسایه رفت…

اعتراف میکنم وقتی ۶سالم بود ازاین جوجه رنگیا داشتم بایه گربه ملوس همیشه آخرهفته ها قبل ازحموم رفتن خودم اینا رو تو حیاط با شامپووصابون میشستم همیشه هم جوجم بعد دوساعت میمرد نمیدونستم واسه چی اینجوری میشه فکرمیکردم داداشم جوجه هامو خفه میکنه بهش میگفتم تو قاتل جوجه هامی یادش بخیرانقدگریه میکردم بعدشم میرفتم توباغچمون خاکش میکردم تایه مدت عزادار جوجم بودم روحشون شاد

اعتراف میکنم خیلی از جن میترسم .تازه نامزد کرده بودم یه شب با اقوام شو شو داشتیم فیلم سایه رو میدیدیم همه ساکت بودن یهو طرف مستخدمشو شکل جن میبینه منم با یه وضعی شروع کردم جیغ زدن آغا خدا واسه هیشکی نخواد مردم از خجالت تا مدتی سوژه فامیل بودم.

اعتراف میکنم مدرسه راهنمایی که میرفتم سال ۷۵ اینا بود ماه رمضون افطاری میدادند من و یک یاز دوستام تو یه کلاسا پنهون شدیم و اونا کلی میز چیدند و و ماهم یه دلی از عزا درآوردیم کلی زولبیا بامیه خوردیم و دیگه بقیه ماجرا جاتون خالی کلی کیف کردیم اون روز……

اعتراف میکنم یه بار یه پسره مزاحم تلفنیم بود نذاشتم صدامو بشنوه بهش اس دادم :
چکار داری؟
ج داد:میخوام باهات دوس بش�
گفتم:شرمنده من جی اف دارم!
ج داد:شرمنده
دو دقیقه بعد ز زد قطع کرد�
اس داد:اعتراف کن دختری
ج دادم:ببخشید الان با جی افم توی کافی شاپم کاری داری بعدا ز بزن
یارو دیگه رفت و خبری ازش نشد..
پیشنهاد میکنم شما هم امتحان کنین خانوما

اخ اخ دوستان چشمتون روز بد نبینه امروز ساعت ۸ کلاس داشتم میدونستم استادش عوض شده ولی نمیشناختمش منم امروز کلی دم در با حراست جنگ داشتم بد امدم برم سرکلاس دیدم همه بچه ها ساکتن چنتا پسر دمم میز استادن منم با اعصبانیت امدم برم بشینم ی هو یکی از پسرا گفت خانم الان چ وقته کلاس امدنه بفرمایید بیرون!!!گفتم بله؟؟؟؟شما؟؟؟؟؟گفت بنده استاد هستم خانم!!!!گفتم ا جدی منمم ریس دانشگام ا.و.س.ک.ل ی دوست داری استاد شی؟؟؟؟؟اوکی برات نذر میکنم !!!! نگاه ب دخترا کردم دیدم همه لال شدن استاده گفت خانم بفرماید بیرون لطفا!!!منم دیدم اوضاع پسه و گند زدم گفتم شرمنده استاد من فکرنمیکردم شما استاد باشین فکرکردم بچه هها شوخی کردن خو!!!!هیچی دیگه بیرونم کرد بعد ۳۰ مین امد گفت بیا تو کلاس ولی دیگه ب استادت نگی ا.و.س.ک.ل!!!!هیچی دیگه خجالت کشیدم ولی از رو نرفتم ک!!!

عصری خونه خالم نشسته بودیم داشتیم سر اسم بچه پسرخالم بحث میکردیم؛خانمش ماهه هشتم بارداریه؛یه باره بحث بین پسرخالم و خانمش جدی شد؛خانمش شروع کرد باصدای بلند حرف زدن ک بچه ی منه؛۹ماه تو شکمه منه؛همه استرسش واسه منه و …؛عاقا این هی گفت پسرخالم هیچی نگفت؛هرچی خالم و مامانم اومدن باخنده و اینا ساکتش کنن ول کن نبود ک؛چشمتون روز بد نبینه ؛تو اون شلوغی پسر خالم بلند داد زد:خب بچه ی منم هست‏!‏
خانومشم اومد جوابشو بده بر گشت گفت :از کجا معلوم؟؟؟؟!!!!!!
همه تو همون حالت خشک شدن‏!جاتون خالی؛یه دل سیر خندیدم بهشون
فکوفامیلو داریم؟؟؟؟؟؟؟