... طغیان جنون آمیز ثاتیه ها
که گاه ساعت های بسیارش
همچون گذر برق در آسمان خیال می گذرد
و گاه یک ثانیه اش به طول ساعتی
و شب و روزی و سالی قد می کشد
و می ایستد و می ماند
و هر کاری می کنی نمی رود.
@تیره و تار · ۸۵ امتیاز
★★★☆☆ ۲ از ۵ (۸ رأی)
... طغیان جنون آمیز ثاتیه ها
که گاه ساعت های بسیارش
همچون گذر برق در آسمان خیال می گذرد
و گاه یک ثانیه اش به طول ساعتی
و شب و روزی و سالی قد می کشد
و می ایستد و می ماند
و هر کاری می کنی نمی رود.
"ماندن در آخرین نقطه ی همه ی رفتن ها نشسته است
و همچون الماسی بر تارک آخرالزمان می درخشد
و سایه ی برخ بلندی است در انتهای کویر ...
و شعله ی شمعی در دل شب
که با لبخند نخستین آفتاب می میرد
... مگر نه شمع در لبخند صبح جان می سپارد؟
ای کبوتـــــــــــــــــــران من،
که بر سر برج عاشقی آشیان دارید،
ای شما قاصدان پیغام های آشنایی!
بر روی این خاک دشمن خیز،
ذر زیر این آسمان بیگانه،
غریبی چشم بر راه شماست.
روح زندانی معبد من،
تشنه ی قرن های بی باران!
کوزه ها را همچنان خشک و غبارآلود بازگرداندم.
کوزه ای را پر از اشک کرد�
و کوزه ای را پر از خون.
این دو را نگاه می دارم.
همچون "قطره ای بر نیلوفر"
شبنمی افتاده به چنگ شب حیات،
آرام و بی نشان
و چشم های خاموشم را به لب های کبود مشرق دوخته ام.
ماه،
این تنها ی آسمان،
تنهای زمین را می جست و نمی یافت،
او که در سینه ی آسمان،
با آن همه شکوه و بلندی و زیبایی
تنهای تنها مانده است،
تنهای تنها سر می زند،
تنهای تنها این صحرا ساکت و بی درد را می نوردد
و
تنهای تنها در پس کوهی،
غرق حسرت و نیومدی و بی کسی
سر در آغوش عزلت دردناک خوبش می برد
و خاموش می گردد ...
آری،
سفر به آسمان ها،
از روی زمین آغاز نمی شود.
از درون شهر ها و آبادی ها،
از درون خانه ها و بستر ها آغاز نمی شود.
از زیر خاک،
از عمق زمین باید به آسمان پرواز کرد،
آن آسمان،
ایت سقف کوتــــــــاهِ در زر ورق گرفته ی کودن
که بر سر ما سنگینی می کند نیست.
حالتی دارم که در وهم نمی گنجد.
هر لحظه
این جهان تابناک تــــــــــــــــــــــر
و
بی کرانه تـــــــــــــــــــــرمی نماید.
و هر لحظه
دنیا دورتر و حقیر تر.
چه رویای پر شکوه و حقیقت پر جلالی است!
همه ی ذرات این عالم با ذرات وجود من آشنایند.
نمی دانم چگونه ام؟
خدا از آسمان می نگرد
و هر که از آسمان بنگرد،دیوارها را نمی بیند.
روح هایی را که بر روی خاک می خزند دیوار ها را از هم جدا می کنند،
پرنده ای که در اوج آسمان پرواز می کند
و آواز عاشفانه اش را سر می دهد
آشیانه اش در خانه های همه ی مردم شهر است،
دیوارهای همسایه و میدان های شهر و خیابان های دور
انسان ها را از هم دور نمی سازد.
اگر "خضر راهی" یافتی
بودای نجات دهنده ای بر تو ظاهر شد
و امام موعود غایب ظهور کرد
باید همچون "بایزید" از "بایزیدی" خویش همانند ماری
که پوست بیندازد به در آیی
و همه او شوی
که او همه تو خواهد بود
و یک دیگر هم و همدیگر هم خواهید گشت.
سیگاری بر لب
سری بر دو دست
نگاهی غرق در اعماق درون رنج ها
دلی سرشار درد
لبخندی بیزار
چشمانی بی اعتنا به هر چه و هرکه هست و می توان دید
و روحی تلخ و گرفتار
و چهره ای همواره در پس سایه ی اندوه و اندیشه
این بود طرح همیشگی سیمای من.
خدایا
به من زیستنی عطا کن
که در لحظه ی مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است
حسرت نخورم.
و مردنی عطا کن
که بر بیهوده گی اش سوگوار نباشم.
بگذار تا آن (مرگ) را من انتخاب کن�
امُا آنچنان که تو دوست داری.
حرف ها همه خود را باخته اند,
کلمات همه تمام شدند,
مخاطب او چنان با وی آشنا شده است
که قلم,زبان,کاغذ,صوت در میانه نامحرم شده اند,چنان با هم نزدیک اند
که کلمات از میانه بیرون افتــــــاده اند,
چنان با هم خویشاوند گشتـــــــــــــــه اند
که سخن در میانه بیگانه است.
چشم گشودم.
آُسمان بود.
آسمان سبز,آبی و زرد
و شب های ستاره ریز بهشتی کویر
با روزهای آتش خیز دوزخی کویر
آسمان,سیمای ارام بخش اهورا
و زمین,خفتنگاه پر هول اهریمن
و من در برزخ این دو,یک "تردید".
اما آنچه در کویر زیبا می روید ,
خیال است !
این تنها درختی است که در کویر خوب زندگی می کند ,
می نالد و گل افشاند و
گل های خیال !!!
و من تنها ماندم .
من ماندم و کویر خلوت و ساکت و مبهم برزخ و در برابرم ,
قامت بلند و شگفت این کوه ,
و وسوسه ی پر خطر این راه پیچاپیچ و نامعلومش.
و من تنها ماندم.
کویر برزخ مرا می ترساند.
سکوت بهت آمیز و مخوفی است.
گرد سواری که هیچ
گردبادی نیز آرامش مرده ی آن را آشفته نمی ساخت.
سال ها پیش دل من که به عشق ایمان داتشت
تا که آن نغمه ی جانبخش تو از دور شنید
اندر این مزرع آفت زده ی شوم حیات
شاخ امیدی کاشت
چشم بر راه تو بودم
که
تو کی میآیی
بر سر شاخه ی سبز امید دل من ...
که
تو کی می خوانی ؟ ...
وقتی شماره رو بهش داد�
گفت:ایول شرطو از بچه ها بردم(منم ب خیال اینکه راست میگه و بهش اعتماد داشتم دیگه بهش حرفی نزدم)
تا اینکه بعد از مدتی که شد حدود 5,6شب اس نداد
شبی ام که اس دادبعد از گفتن دروغاش واسه این چند روزش
گفت:راستی به ... اس دادم (دنیا رو سرم خراب شد )
بعد گفتم خب چی شد؟چی گفتین:؟
گفت:فقط بهش گفتم مواظب رفتارات باش ...
گفتم:یعنی چی؟
گفت:بی خیال بابا خودتو عشق است
(من خرم با این حرفش دیگه چیزی بهش نگفتم)
تا اینکه چن شب بعدش پرسیدم از ... چ خبر؟
گفت:عجب دختریه دست از سرم بر نمیداره و ازم خواسته بعنوان ی داداش باشم براش ...
دیگه وقتی اینا شنیدم ................
ادامه دارد
مرا کسی نساخت.
خدا ساخت,
نه انچنان که " کسی می خواست ",
که من کسی نداشتم , کسم خدا بود ,
کس بی کسان.
او بود که مرا ساخت ,
آنچنان که خودش خواست
نه از من پرسید
نه از آن گ من دیگر " م.
و من اکنون
در آستانه ی دنیایی ایستاده ا�
که در برابرم آنچه از آن دنیای خورشید و خاک و زندگی
به چشمم آشنا میآید
سکوتـــــــــــــــــــــــــــ است و بس
و
جز آن هر چه می بینیم غریب است .
شگفتا !
وقتی که بود نمی دیدم ...
وقتی که می خواند نمی شنیدم ...
وقتی دیدم که نبود ...
وقتی شنیدم که نخواند ... !