ش

شیوا

@تیره و تار · ۸۵ امتیاز

★★★☆☆ ۲ از ۵ (۸ رأی)

S
Shiva...del shekaste ۱۲ سال پیش
پیام

روح زندانی معبد من،
تشنه ی قرن های بی باران!
کوزه ها را همچنان خشک و غبارآلود بازگرداندم.
کوزه ای را پر از اشک کرد�
و کوزه ای را پر از خون.
این دو را نگاه می دارم.
همچون "قطره ای بر نیلوفر"
شبنمی افتاده به چنگ شب حیات،
آرام و بی نشان
و چشم های خاموشم را به لب های کبود مشرق دوخته ام.

S
Shiva...del shekaste ۱۲ سال پیش
پیام

ماه،
این تنها ی آسمان،
تنهای زمین را می جست و نمی یافت،
او که در سینه ی آسمان،
با آن همه شکوه و بلندی و زیبایی
تنهای تنها مانده است،
تنهای تنها سر می زند،
تنهای تنها این صحرا ساکت و بی درد را می نوردد
و
تنهای تنها در پس کوهی،
غرق حسرت و نیومدی و بی کسی
سر در آغوش عزلت دردناک خوبش می برد
و خاموش می گردد ...

S
Shiva...del shekaste ۱۲ سال پیش
پیام

آری،
سفر به آسمان ها،
از روی زمین آغاز نمی شود.
از درون شهر ها و آبادی ها،
از درون خانه ها و بستر ها آغاز نمی شود.
از زیر خاک،
از عمق زمین باید به آسمان پرواز کرد،
آن آسمان،
ایت سقف کوتــــــــاهِ در زر ورق گرفته ی کودن
که بر سر ما سنگینی می کند نیست.

S
Shiva...del shekaste ۱۲ سال پیش
پیام

حالتی دارم که در وهم نمی گنجد.
هر لحظه
این جهان تابناک تــــــــــــــــــــــر
و
بی کرانه تـــــــــــــــــــــرمی نماید.
و هر لحظه
دنیا دورتر و حقیر تر.
چه رویای پر شکوه و حقیقت پر جلالی است!
همه ی ذرات این عالم با ذرات وجود من آشنایند.
نمی دانم چگونه ام؟

S
Shiva...del shekaste ۱۲ سال پیش
پیام

خدا از آسمان می نگرد
و هر که از آسمان بنگرد،دیوارها را نمی بیند.
روح هایی را که بر روی خاک می خزند دیوار ها را از هم جدا می کنند،
پرنده ای که در اوج آسمان پرواز می کند
و آواز عاشفانه اش را سر می دهد
آشیانه اش در خانه های همه ی مردم شهر است،
دیوارهای همسایه و میدان های شهر و خیابان های دور
انسان ها را از هم دور نمی سازد.

S
Shiva...del shekaste ۱۲ سال پیش
پیام

اگر "خضر راهی" یافتی
بودای نجات دهنده ای بر تو ظاهر شد
و امام موعود غایب ظهور کرد
باید همچون "بایزید" از "بایزیدی" خویش همانند ماری
که پوست بیندازد به در آیی
و همه او شوی
که او همه تو خواهد بود
و یک دیگر هم و همدیگر هم خواهید گشت.

S
Shiva...del shekaste ۱۲ سال پیش
پیام

سیگاری بر لب
سری بر دو دست
نگاهی غرق در اعماق درون رنج ها
دلی سرشار درد
لبخندی بیزار
چشمانی بی اعتنا به هر چه و هرکه هست و می توان دید
و روحی تلخ و گرفتار
و چهره ای همواره در پس سایه ی اندوه و اندیشه
این بود طرح همیشگی سیمای من.

S
Shiva...del shekaste ۱۲ سال پیش
پیام

حرف ها همه خود را باخته اند,
کلمات همه تمام شدند,
مخاطب او چنان با وی آشنا شده است
که قلم,زبان,کاغذ,صوت در میانه نامحرم شده اند,چنان با هم نزدیک اند
که کلمات از میانه بیرون افتــــــاده اند,
چنان با هم خویشاوند گشتـــــــــــــــه اند
که سخن در میانه بیگانه است.

S
Shiva...del shekaste ۱۲ سال پیش
پیام

و من تنها ماندم .
من ماندم و کویر خلوت و ساکت و مبهم برزخ و در برابرم ,
قامت بلند و شگفت این کوه ,
و وسوسه ی پر خطر این راه پیچاپیچ و نامعلومش.
و من تنها ماندم.
کویر برزخ مرا می ترساند.
سکوت بهت آمیز و مخوفی است.
گرد سواری که هیچ
گردبادی نیز آرامش مرده ی آن را آشفته نمی ساخت.

S
Shiva...del shekaste ۱۲ سال پیش
پیام

وقتی شماره رو بهش داد�
گفت:ایول شرطو از بچه ها بردم(منم ب خیال اینکه راست میگه و بهش اعتماد داشتم دیگه بهش حرفی نزدم)
تا اینکه بعد از مدتی که شد حدود 5,6شب اس نداد
شبی ام که اس دادبعد از گفتن دروغاش واسه این چند روزش
گفت:راستی به ... اس دادم (دنیا رو سرم خراب شد )
بعد گفتم خب چی شد؟چی گفتین:؟
گفت:فقط بهش گفتم مواظب رفتارات باش ...
گفتم:یعنی چی؟
گفت:بی خیال بابا خودتو عشق است
(من خرم با این حرفش دیگه چیزی بهش نگفتم)
تا اینکه چن شب بعدش پرسیدم از ... چ خبر؟
گفت:عجب دختریه دست از سرم بر نمیداره و ازم خواسته بعنوان ی داداش باشم براش ...
دیگه وقتی اینا شنیدم ................
ادامه دارد