روح زندانی معبد من،
تشنه ی قرن های بی باران!
کوزه ها را همچنان خشک و غبارآلود بازگرداندم.
کوزه ای را پر از اشک کرد�
و کوزه ای را پر از خون.
این دو را نگاه می دارم.
همچون "قطره ای بر نیلوفر"
شبنمی افتاده به چنگ شب حیات،
آرام و بی نشان
و چشم های خاموشم را به لب های کبود مشرق دوخته ام.