M

Mahsa

@Mahsa_B · ۳۲۱ امتیاز

★★★☆☆ ۲ از ۵ (۲۴۳ رأی)

M
M_n........d ۱۲ سال پیش
پیام

و داستان راستین دو پسر ادم را برایشان بخوان ، انگاه که قربانی ای کردند . از یکی پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد . گفت : تو را میکشم .
گفت :خدا قربانی را فقط از پرهیزگاران میپذیرد . اگر تو دست دراز کنی تا مرا بکشی ، من دست بر تو دراز نمیکنم تا تو را بکشم . من از خدا که پروردگار جهانان است میترسم . من میخواهم تو با گناه من و گناه خودت به سوی خدا بازگردی و از اهل اتش باشی و این سزای ستمگران است .
اما نفسش او را به کشتن رادر ترغیب کرد و او را کشت و از زیانکاران شد
مائده /27-30

M
M_n........d ۱۲ سال پیش
پیام

یک روز نگهبانی به زندانیان خود گفت : باید خوشحال باشید در سلولهای خود این همه ازادی دارید
زندانیان صدایشان درامد و ابراز ناراحتی کردند . نگهبان گفت : شما فراموش کرده اید ..یک عالمه وقت دارید .. به شما لباس و غذا میدهند و سقفی بالای سرتان است .. اما من باید برگردم خانه .. انجا را مرتب کنم ، غذا درست کنم ، لباس بخرم ، بچه ها را بخوابانم .
با شنیدن این جمله زندانیان احساس بهتری کردند .
انچه باید یاد بگیریم ..
باید بدانیم راههای متفاوتی برای درک واقعیت وجود دارد . زندگی پر از انتخاب است . ما خود انتخاب میکنیم چگونه به اطرافمان نگاه کنیم و چه احساسی داشته باشیم .

M
M_n........d ۱۲ سال پیش
پیام

چرا باید بترسم ... برای چی غصه بخورم .. خدا اینجایت ... همان جایی که من هستم ... خدا به من لبخند میزند و باد می اید و همه غم و غصه هایم را با خود میبرد .
خوایا پشتم همیشه به تو گرم است و خیالم راحت است که تو هستی .. که کمکم میکنی .. که مواظبمی ..

M
M_n........d ۱۲ سال پیش
پیام

خدایا...
گاهی طوفان میشود و من میشوم یک بچه گنجشک ضعیف و مردنی. جونه ای توی یک اشیانه کنج یک درخت که هر ان ممکن است از ان بالا بیفتد و بمیرد.
گاهی باد میوزد تند و تند و من میشوم یک نهال کوچک که تازه چند تا شکوفه داده . باد شکوفه هایم را میبرد و نزدیک است ریشه ام را ا جت بکند.
همیشه از این بادها میوزد و همیشه از این طوفانها می اید و تو همیشه میویی... استقامت ...صبر... امید..

M
M_n........d ۱۲ سال پیش
پیام

خادمی غذایی برای پادشاه اورد و از روی بی احتیاطی قطره ای از ان غذا به روی لباس پادشاه ریخت . پادشاه خشمگین شد و فرمان قتل او را داد . خادم هر چه قدر گریه و التماس کرد فایده ای نداشت .
پادشاه گفت از این جهت تو را تنبیه میکنم تا سرمشقی برای خدمتکاران دیگر باشد .
خادم وقتی دید که از بخشش پادشاه نا امید گشته کاسه غذا را از روی سفره برداشت و تمام غذا را بر سر پادشاه ریخت و گفت : نمیخواهم که در جهان شایع شود و بگویند پادشاهی برای یک قطره آش که روی لباس ریخته شده بود خدمتکار خود را کشته است من عمدا چنین کاری کردم تا واقعا مستحق قتل باشم. و در حال اگر مرا بکشید به حق کشته اید و بدنامی ندارید.
پادشاه از این سخن او خوشش امد و به او گفت ترا بخشیدم و از کشتنت صرف نظر کردم.

M
Mahsa_n........d ۱۲ سال پیش
جوک

من ابتدایی و راهنمایی بودم .. نهایت سعیمو میکردم که برگه امتحان و که معلم بهمون میداد به کسی نشونش ندم که مبادا بچه ها ازش غلط پیدا کنن و برن به معلم بگم نمرم کم شه ... بیست که میگرفتم که هیچ .. توی اعماق کیفم پنهانش میکردم که دست هیچ بنی بشری بهش نرسه ..^_^
شما هم ایا ؟؟!!^_*

M
Mahsa_n........d ۱۲ سال پیش
جوک

یه بار داشتم جآیی میرفتم .. از دور یه پسره داش میومد منم فک کردم پسرخالمه .. اقا خیلی وقت بود که ندیده بودمش یهو ذوق .. دستمو اوردم بالا از همون جا بلند گفتم سسللامم ؟ چطوری ؟ چشتون روز بد نبینه .. پسره نزدیک شد دیدم وای من اینکه پسرحالم نیس :-|
یهو طی یه عملیاتی سریع نگامو دادم پشتش که مثلا منظورم با تو نبود اخه یه دختره اون دور بود که حواسش به طرف ما نبود ..
بیچاره پسره هنگ کرده بود.. طفلک هی منو نیگا میکرد .. هی پشتشو ..
وقتی از کنارم رد شد دوس داشتم همونجا بشینم هم به ضایع بازی خودم هم به قیافه هنگ کردش یه دل سیر بخندم ... :-)

M
Mahsa_n........d ۱۲ سال پیش
پیام

هر بار که پدرش با عصبانیت وارد خانه میشد ، پسر میفهمید که پدر خمار است و میدانست در چنین مواقعی پدر هر طور هست یک سوژه برای دعوا پیدا میکند و بعد هم مثل همیشه او را به باد کتک میگیرد ! این چیزها را که میدید با خودش عهد میکرد که وقتی بزرگ شد و صاحب زن و فرزند ، هرگز معتاد نشود که مانند پدرش ، پسر جگر گوشه اش را کتک بزند و ...
حالا نزدیک به پنجاه سال از ان روزها میگذشت و پسرک ان روز پیرمردی شصت ساله شده . او هنوز هم کتک میخورد ، اما این بار از دست پسر جوانش که هر وقت پول موادش جور نمیشد و خمار میشد ... پدر را کتک میزد !!

M
Mahsa_n........d ۱۲ سال پیش
پیام

مرد کشاورز نگاهی به اسمان انداخت و چون دید هوا افتابی است محصولاتش را که اگد خیش میشد از بین میرفت روی گاری گذاشت و به طرف شهر راه افتاد تا ان را بفروشد و مخارج یک سال زندگی زن و فرزندانش را دربیاورد. در نیمه راه ناگهان هوا ابری شد و اسمان اماده باریدن بود که مرد کشاورز سر بلند کذ و رو به اسمان گفت : خیلات راحت باشد ... اگر این محصول مرا هم از بین ببری انقدر توان دارم که دوباره زمینم را بکارم و محصولاتم را بفروشم ... اگر مرتبه سوم و چهارم ... یا مرتبه هزارم هم تو بباری من از رو نمیروم ....
هنوز حرفش تمام نشده بود که ابرها کنار رفتند و خورشید تابید و مرد کشاورز هم راه افتاد . در این لحظه دو فرشته که ناظر ماجرا بودند با هم شرو به صحبت کردن یکی از انها پرسید فکر میکنی خداوند چرا بهه مرد کشاورز کمک کرد ؟
فرشته دوم پاسخ داد خداوند قدرتمند فقط میخواست ببیند که او هم مثل خیلی از انسانها فقط دعا میکند یا اراده هم دارد .. بنابراین کمکش کرد .

M
Mahsa_n........d ۱۲ سال پیش
جوک

مامان اومد تو اتاقم .. بدون هیچ توضیحی میگه بنویس دانمارک .. زود !
من :-| هان .. برا چی ؟
مامی : میگم بنویس دانمارک .. کاریت نباشه !
رو یه کاغذ نوشتم .. میگه دوباره بنویس
دوباره نوشتم .. چن دقیقه به کاغذ نگا کرد .. میگه خب بلدی .. من رفتم .. به کارت برس !!:-)
منo_O

M
Mahsa_n........d ۱۲ سال پیش
پیام

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید اما من به این کوچکی و هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به انجا بروم. خداوند گفت از میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفتم او از تو نگهداری میکند . کودک گفت اما من در بهشت هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینجا برای شادی من کافی هستند .
خداوند لبخند زد و گفت فرشته ات برایت اواز میخواند و تو هر روز لبخند میزنی . کودک گفت من چطور میتوانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی که زبانشان را نمیدانم !؟
خداوند گفت فرشته تو زیباترین واژه ها را که ممکن است بشنوی در گوشت زمزمه خواهد کرد و به تو یاد میدهد چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت چگونه با شما صحبت کنم ؟ خداوند گفت فرشته ات به تو یاد میدهد که چگونه دعا کنی و با من حرف بزنی .
کودک گفت شنیده ام که در زمین ادمهای بدی هم هستند چه کسی از من محافظت میکند . خداوند گفت فرشته ات از تو محافظت میکند حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .
کودک با نگرانی ادامه داد ولی من دیگر نمیتوانم شما را ببینم . خداوند لبخندی زد و گفت فرشته ات درباره راه بازگشت به سوی من با تو صحبت میکند گرچه من همیشه در کنار تو هستم .
در ان هنگام بهشت ارام بود ولی از زمین صداهایی شنیده شد . کودک میدانست باید سفرش بزودی آغاز شود.
او به ارامی از خدا پرسید خدایا اگر من همین الان بروم نام فرشته ام را به من بگویید .
خداوند او را نوازش کرد و گفت نام فرشته ات اهمیتی ندارد به راحتی او را ** مادر ** صدا کن .

M
Mahsa_n........d ۱۲ سال پیش
پیام

گدایی در یک ایستگاه قطار نشسته بود و یک ظرف پر از مداد جلوی او قرار داشت. مرد جوانی از کنار او گذشت و یک اسکناس در ظرف انداخت و سوار قطار شد. اما قبل از انکه قطار حرکت کند از قطار بیرون امد و به سراغ گدا رفت و چند عذ مداد برداشت و گفت : این مدادها قیمت دارن نه ؟ به هر حال هر دوی ما کار میکنیم نه ؟ و رفت .
شش ماه بعد مرد جوان در یک مهمانی شرکت کرد و در انجا مرد گدا را دید . او با یک کت و شلوار تمیز و شیک حاظر شده بود .
مرد جوان گدا را شناخت و پیشش رفت و گفت : شما حتما مرا به یاد نمی اورید اما من شما را به خوبی به یاد می اورم و بعد ماجرای ان روز را برای او تعریف کرد . گدا گفت نمیدانید ان روز با من چه کردید شما اولین کسی بودید که در زندگی برایم ارزش قایل شدید .. من ان روز با خود فکر کردم و تصمیم گرفتم روش زندگی خود را تغیر دهم وسایلم را جمع کردم و شرو به کار کردم و الان اینجا هستم فقط خواستم از شما تشکر کنم که به من شخصیت دادید و باعث تغیر زندگی من شدید.

M
Mahsa_n........d ۱۲ سال پیش
پیام

مردی عاشق برای ازدواج با دختر محبوبش وقتی با مخالفت خانواده اش روبه رو شد تصمیم گرفت او را بدزدد . مرد با دختر قرار گذاشتند که دختر خود را درون پتویی بپیچد تا مرد از راه برسد و او را با پتو بردارد و فرار کند . شب که شد مرد جوان به خانه دختر رفت و پتوی پیچیده شده دور دختر را دید و او را بغل کرد و فرار کرد . او را در ماشین گذاشت و چن کیلونتر حرکت کرد و از خانه دختر دور شد. سپس پتو را کنار زد تا معشوقش را زیر ان بیرون بیاورد اما با مادربزرگ دختر روبرو شد و پیرزن 73 ساله حسابی ترسیده بود تا توانست مرد را کتک زد .;-) ^_^

M
Mahsa_n........d ۱۲ سال پیش
جوک

بدون استثنا هر رفتار خوب و باحالی که از من سر بزنه که مامانم ازش خوشش بیاد میگه تو به من رفتی. قربونت برم که کپ خودمی ... ولی هر رفتار بد و کارایی که خوشش نیاد و انجام بدم میگه تو این رفتار یا اخلاق گندت به بابات رفاه ...
من :-|
باباo_O :-/
مامان ;-)
مامان شما هم اینطورن ایا ؟ ;-)

M
Mahsa_n........d ۱۲ سال پیش
پیام

مونچو جوان اهل چین که شغلش سنگ شکستن بود علی رغم اینکه بدنی سالم و توانی فوقالعاده داشت ، اما از خدا گله مند بود میگفت :چرا من باید یک سنگ تراش ساده باشم ؟!
مونچو انقدر ناشکری کرد تا اینکه یک روز فرشته ارزوها به سراغش امد و از او پرسید : هز ارزویی داری بگو ! و جوان سنگ شکن ارزو کرد ثروتمند ترین مرد چین بشود و این اتفاق افتاد . مونچو چن روز خوشحال بود اما مداوم احساس میکرد از او قویتر خورشید است ، پس ارزو کرد خورشید بشود که شد !
مونچو حالا باور داشت که فرمانروای دنیاست ، اما یک روز که تکه ای ابر جلو او را گرفت ارزو کرد ابر شود و شد ! اما او همیشه از اینکه کوهها باعث تکه تکه شدنش میشوند دلخور بود و ... به این ترتیب تبدیل شد به کوه !
مونچو تا چن وقت خوشحال بود و ... تا اینکه یک روز متوجه شد جوانی سنگ شکن با پتک به جانش افتاده و دارد او را از بین میبرد پس ارزو کرد جای مرد را بگیرد اما این بار فرشته نپذیرفت و گفت
تو خودت ابتدا سنگ شکن بودی اما چون به سرنوشتت قانع نبودی ، تقدیر اینگونه بود که بدست خودت نابود شوی .... و ضربه های پتک جوان خوشحال ، مونچو طمع کار را همیشه نابود کرد.