مونچو جوان اهل چین که شغلش سنگ شکستن بود علی رغم اینکه بدنی سالم و توانی فوقالعاده داشت ، اما از خدا گله مند بود میگفت :چرا من باید یک سنگ تراش ساده باشم ؟!
مونچو انقدر ناشکری کرد تا اینکه یک روز فرشته ارزوها به سراغش امد و از او پرسید : هز ارزویی داری بگو ! و جوان سنگ شکن ارزو کرد ثروتمند ترین مرد چین بشود و این اتفاق افتاد . مونچو چن روز خوشحال بود اما مداوم احساس میکرد از او قویتر خورشید است ، پس ارزو کرد خورشید بشود که شد !
مونچو حالا باور داشت که فرمانروای دنیاست ، اما یک روز که تکه ای ابر جلو او را گرفت ارزو کرد ابر شود و شد ! اما او همیشه از اینکه کوهها باعث تکه تکه شدنش میشوند دلخور بود و ... به این ترتیب تبدیل شد به کوه !
مونچو تا چن وقت خوشحال بود و ... تا اینکه یک روز متوجه شد جوانی سنگ شکن با پتک به جانش افتاده و دارد او را از بین میبرد پس ارزو کرد جای مرد را بگیرد اما این بار فرشته نپذیرفت و گفت
تو خودت ابتدا سنگ شکن بودی اما چون به سرنوشتت قانع نبودی ، تقدیر اینگونه بود که بدست خودت نابود شوی .... و ضربه های پتک جوان خوشحال ، مونچو طمع کار را همیشه نابود کرد.