مرد کشاورز نگاهی به اسمان انداخت و چون دید هوا افتابی است محصولاتش را که اگد خیش میشد از بین میرفت روی گاری گذاشت و به طرف شهر راه افتاد تا ان را بفروشد و مخارج یک سال زندگی زن و فرزندانش را دربیاورد. در نیمه راه ناگهان هوا ابری شد و اسمان اماده باریدن بود که مرد کشاورز سر بلند کذ و رو به اسمان گفت : خیلات راحت باشد ... اگر این محصول مرا هم از بین ببری انقدر توان دارم که دوباره زمینم را بکارم و محصولاتم را بفروشم ... اگر مرتبه سوم و چهارم ... یا مرتبه هزارم هم تو بباری من از رو نمیروم ....
هنوز حرفش تمام نشده بود که ابرها کنار رفتند و خورشید تابید و مرد کشاورز هم راه افتاد . در این لحظه دو فرشته که ناظر ماجرا بودند با هم شرو به صحبت کردن یکی از انها پرسید فکر میکنی خداوند چرا بهه مرد کشاورز کمک کرد ؟
فرشته دوم پاسخ داد خداوند قدرتمند فقط میخواست ببیند که او هم مثل خیلی از انسانها فقط دعا میکند یا اراده هم دارد .. بنابراین کمکش کرد .