گدایی در یک ایستگاه قطار نشسته بود و یک ظرف پر از مداد جلوی او قرار داشت. مرد جوانی از کنار او گذشت و یک اسکناس در ظرف انداخت و سوار قطار شد. اما قبل از انکه قطار حرکت کند از قطار بیرون امد و به سراغ گدا رفت و چند عذ مداد برداشت و گفت : این مدادها قیمت دارن نه ؟ به هر حال هر دوی ما کار میکنیم نه ؟ و رفت .
شش ماه بعد مرد جوان در یک مهمانی شرکت کرد و در انجا مرد گدا را دید . او با یک کت و شلوار تمیز و شیک حاظر شده بود .
مرد جوان گدا را شناخت و پیشش رفت و گفت : شما حتما مرا به یاد نمی اورید اما من شما را به خوبی به یاد می اورم و بعد ماجرای ان روز را برای او تعریف کرد . گدا گفت نمیدانید ان روز با من چه کردید شما اولین کسی بودید که در زندگی برایم ارزش قایل شدید .. من ان روز با خود فکر کردم و تصمیم گرفتم روش زندگی خود را تغیر دهم وسایلم را جمع کردم و شرو به کار کردم و الان اینجا هستم فقط خواستم از شما تشکر کنم که به من شخصیت دادید و باعث تغیر زندگی من شدید.