» ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﻓﻘﻂ ﺗﺎ ﺍﺧﺮ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﭘﺸﺖ
ﺳَﺮِﺗَﻦ ، ﺑﻌﺪﺵ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺑﺰﺭﮔﺖ ﻣﯿﮑﻨﻪ ...
ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺳﺎﻝ ﻭﻗﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﮐﻨﮑﻮﺭ
ﻗﺒﻮﻝ ﺑﺸﯽ ...
ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻌﺪ 18 ﯾﺎ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﯾﺎ ﺳﺮﺑﺎﺭﯼ ...
ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﺣﺴﺮﺕ ﺩﺭﺱ ﺧﻮﻧﺪﻧﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺳﺘﺮﺱ
ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ...
ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻌﺪ ﺑﺎﺑﺎ، ﻣَﺮﺩﻩ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩﻥ، ﺳِﻨَﻢ
ﻧﻤﯿﺸﻨﺎﺳﻪ ... 5 ﺳﺎﻟﻪ ﺑﺎﺷﯽ ... ﯾﺎ 50 ﺳﺎﻟﻪ ﺑﺎﺷﯽ ...
ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﺒﺎ ﺑﺎ ﻓﮑﺮ ﻭ ﺧﯿﺎﻝ ﭘﺎﺱ ﻧﺸﺪﻥ ﭼﮏ
ﻫﺎﺕ ﺧﻮﺍﺏ ﻧﺪﺍﺭﯼ ، ﺍﻣﺎ ﺣﻖ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺗﻮﻟﺪ ﻫﻤﺴﺮﺕ
ﺭﻭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﯽ ...
ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﺟﻨﮓ ﮐﻪ ﺷﺪ ﮔﻮﺷﺖِ ﺗَﻨِﺖ ﺳﭙﺮ
ﻧﺎﻣﻮﺳﺘﻪ ...
ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﯾﻪ ﺳﮓ ﺩﻭ ﺯﺩﻥ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﻪ ﻟﻘﻤﻪ ﻧﻮﻥ ﮐﻪ
ﺟﻠﻮ ﺯﻥ ﻭ ﺑﭽﻪ ﮐﻢ ﻧﯿﺎﺭﯼ ...
ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﻋﯿﺪ ﻟﺒﺎﺱ ﻧﺨﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﺕ
ﻭﺍﺳﻪ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺮ ﭼﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺨﺮﻩ ...
ﯾﻌﻨﯽ ﺩﻭ ﺷﯿﻔﺖ ﻭ ﺳﻪ ﺷﯿﻔﺖ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺕ
ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺳﺎﻟﯽ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﻣﺒﻠﻤﺎﻥ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻪ ...
ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﯽ ﭘﻮﻝ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺸﯽ ...
ﺷﺪﯼ ﻫﻢ ﻣﻌﻨﯽ ﮐﻠﻤﻪ ﯼ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﻭ ﺑﯿﭽﺎﺭﮔﯽ ﻣﯿﺸﯽ ...
ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﺣﺮﻓﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ ﺗﻮ ﺩﻝ ...
ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ ... !
ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﻌﻨﯽ ............ «
داستان کوتاه
جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.
جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است
پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود
جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد
پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد
جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است
پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد
جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است
پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد
جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد
پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد.
مرد رفته گر آرزو داشت برای یکبار هم که شده موقع شام با تمامی خانواده اش دور سفره کوچکشان باشد و با هم غذا بخورند .
او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند .
هر شب از راه نرسیده به حمام کوچکی که در گوشه حیاط خانه بود میرفت و خستگی و عرق کار طاقت فرسای روزانه را از تن می شست.
تنها هم سفره او همسرش بود که در جواب چون و چرای مرد رفته گر ، خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه می کرد
و همین بود که آرزوی او هنوز دست نیافتنی می نمود .
یک شب شانس آورد و یکی از ماشین های شهرداری او را تا نزدیک خانه شان رساند
او با یک جعبه شیرینی و چند تا پاکت میوه قبل از چیدن سفره شام به خانه رسید .
وقتی پدر سر سفره نشست فرزندان هر یک به بهانه ای با پدر شام نخوردند .
دلش بدجوری شکست وقتی نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشکی بچه ها از خواب بیدار شد و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید :
"چقدر امشب گشنگی کشیدیم ! بدشانسی بابا زود اومد خونه.
با اون دستاش که از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه . آدم حالش بهم میخوره باهاش غذا بخوره "
عباس(حمید فرخ نژاد):
یه زمانی که قد شما بودم یه روزی معلمه اومد تو کلاس گفت آقا میخوایم یه تیاتر راه بندازیم، کی میخواد نقش گوسفندو بازی بکنه؟… آقا به حرضت عباس ، به حرضت عباس کل کلاس ایجوری دستاشونو گرفتن، همه جز حاجیت… بعد گفت کی میخواد نقش گرگو بازی بکنه؟ ما گفتیم آقا ببخشید نقش جک و جونور دیگه ای، غلاغی، فیلی،شیری، پلنگی، چیزی نداری بدی به ما؟ گفت نه، یا بایست گوسفند باشی یا گرگ؛ بعد از اون بود که ما تو زندگیمون فهمیدیم آقا یا بایست گرگ باشی یا گوسفند، یا بایست بزنی یا می زننت، یا بایست بخوری یا می خورنت، یا بایست بمالی یا می مالنت. حالا ما اشتباه کردیم ولی از یه گرگ بارون دیده به شما نصیحت، یعنی گرگم شدین جهنم، بشین ولی این تن بمیره، جون هر چی مرده گوسفند نباشید تو زندگیتون"
گــشــت ارشــاد1390-
روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند،نشسته است.
گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است درویش محترم؟! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام،اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم.
درویش خنده ای کرد و گفت:من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم.
با گفتن این حرف،درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد.
او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند.
بعد از مدت کوتاهی،گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت:من کاسه ی گدایی ام را در چادر تو جا گذاشته ام.من بدون کاسه ی گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.
صوفی خندید و گفت:دوست من،گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند،نهدر دل من، اما کاسه ی گدایی تو،هنوز تو را تعقیب میکند!
قسمت ششم
وبعداز مدتها اختلافات شدید بین پدروخالم بالاخره تصمیم به جدایی گرفتن
وزن جدیده ی پدرم به خونه ی مااومد وبهترین روزای زندگیم روسپری میکردم
اما از شانس بد اون ناخواسته باردار شدوطبق قراری که با پدرم داشت میخواستن از هم جدا بشن واین اصلا خبر خوشی نبود
وقتی باخالم زندگی میکردم از خونه وزندگی فراری بودم ودنبال یه جا برای آسایش میگشتم ولی وقتی زن جدیده اومد دلم میخواست حتی ترک تحصیل کنم وتو خونه بشینم .........آخه تحمل دوریشون رو نداشتم
حالا چه جور با این موضوع کنار می اومدم؟
وبااصرارای من برای مدت کوتاهی پدرم اون رو قبول کرد همه چیز داشت خوب پیش میرفت که دوباره سر وکله خالم پیدا شد وخانم حامله بودومیخواست که دوباره برگرده...........
با دعوا وکتک زن جدیده رو از خونه بیرون کرد در حالی که التماس میکرد وبه پای خالم افتاده بود دخترم رو از پدرش محروم نکن - حاضرم کلفتیت رو بکنم فقط بزار باهاتون زندگی کنم
اما.................
فردای همون روز من به جای رفتن به مدرسه برای دیدن خواهرم وزن جدیده به خونه مادرش رفتم وبا گریه وزاری خواهش کردم که برگرده............
ادامه دارد...................
ﻓﺪﺍﯼ ﻣﻈﻠﻮﻣﯿﺘﺖ ﯾﺎ ﺻﺎﺣﺐ ﺍﻟﺰﻣﺎﻥ (ﻋﺞ ) ...
» ﺑﺮ ﺍﺳﺎﺱ ﯾﮏ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﻭﺍﻗﻌﯽ «
ﺗﻮﻱ ﻳﮑﻲ ﺍﺯ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﻣﺮﺍﮐﺰ ﻓﺮﻭﺵ ﻟﭗ ﺗﺎﭖ ﻭ ﮐﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪ
ﺑﻮﺩﻡ. ﺭﻭﺯ ﺍﻓﺘﺘﺎﺡ ﺑﻮﺩ . ﮐﻠﻲ ﻭﻗﺖ ﻭ ﻫﺰﻳﻨﻪ ﺻﺮﻑ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺩﮐﻮﺭ ﻣﻤﮑﻦ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻃﺮﺍﺣﻲ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﺴﺎﺯﻡ. ﻫﺮ ﮐﻲ ﺭﺩ ﻣﻲ ﺷﺪ ﺗﺒﺮﻳﮏ ﻣﻲ ﮔﻔﺖ . ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺩﮐﻮﺭ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻣﻲ ﮐﺮﺩﻥ، ﺍﻭﻥ ﻫﻢ ﺗﻮﻱ ﺍﻳﻦ ﭘﺎﺳﺎﮊ ﮐﻪ ﻫﺮ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺩﺵ ﺳﻤﺒﻞ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ ﺑﻮﺩ. ﺗﻌﺪﺍﺩﻱ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﺒﺮﻳﮏ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺗﻮﻱ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮐﻠﻲ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻭ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻣﺤﺒﺖ، ﺭﻓﺘﻦ. ﻣﻮﻗﻊ ﺭﻓﺘﻦ ﻳﮑﻲ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﻫﺎ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻱ ﺣﺪﻭﺩﺍً 50-45 ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ : »ﺩﮐﻮﺭﺕ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺯﻳﺒﺎﺳﺖ، ﺍﻣﺎ ﺍﻭﻥ ﺗﺎﺑﻠﻮﻳﻲ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺯﺩﻱ،ﮐﻼﺱ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭﻭ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﻣﻴﺎﺭﻩ .
ﺩﻳﮕﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﭼﻴﺰﺍﯼ ﻣﺬﻫﺒﻲ ﺍﻫﻤﻴﺖ ﻧﻤﻲ ﺩﻥ. ﺍﮔﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﺍﻭﻥ ﻳﻪ ﺑﻄﺮﻱ ﺧﺎﻟﯽ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﺑﺬﺍﺭﻱ ﮐﻠﻲ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﻓﺮﻭﺷِﺖ ﺭﻭ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﻲ ﮐﻨﻪ «. ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺩﻳﺪﻡ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﺗﺎﺑﻠﻮﻳﻲ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻣﻲ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻻﻱ ﺳﺮﻡ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ: "
ﺍَﻻ ﺍِﻥَّ ﺧﺎﺗَﻢَ ﺍﻟْﺎَﺋِﻤَّﺔِ ﻣِﻨَّﺎ ﺍﻟْﻘﺎﺋِﻢَ ﺍﻟْﻤَﻬْﺪِﻯَّ "
ﻳﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺪﻧﻢ ﻳﺦ ﮐﺮﺩ. ﺧﻴﻠﻲ ﺳﻌﻲ ﮐﺮﺩﻡ ﻋﺼﺒﺎﻧﻲ ﻧﺸﻢ! ﺗﻮﻱ ﺭﻭﻱ ﻣﻦ ﻭﺍﺳﺘﺎﺩﻩ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﻬﻤﺘﺮﻳﻦ ﺭﮐﻦ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﻱ ﻣﻦ ﺭﻭ ﺑﺎ ﭼﻲ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﻣﻲ ﮐﻨﻪ؟!! ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺟﻤﻊ ﻭ ﺟﻮﺭ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ: » ﺍﮔﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﺩﺍﺭﻳﻦ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﻴﻢ؟
« ﮔﻔﺖ: » ﻣﻮﺭﺩﻱ ﻧﺪﺍﺭﻩ « ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻱ ﻫﺮ ﭼﻲ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺩﻳﻦ ﮔﻔﺘﻢ؛ ﻭﻟﻲ ﺯﻳﺮ ﺑﺎﺭ ﻧﻤﻲ ﺭﻓﺖ .
ﮔﺮﻡ ﺻﺤﺒﺖ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﮐﻪ ﻳﮏ ﺁﻗﺎﻱ ﺷﻴﮏ ﭘﻮﺵ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻳﮏ ﺧﺎﻧﻢ ﻧﺴﺒﺘﺎً ﺑﺪ ﺣﺠﺎﺏ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪﻥ. ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﻗﻴﻤﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﮔﺮﻓﺘﻦ. ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﺍﻡ ﮔﻔﺘﻢ: » ﭼﻮﻥ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﻤﻮﻧﻴﺪ، ﺍﮔﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻳﺪ ﺑﺮﻳﺪ ﺗﺎ ﺑﻌﺪﺍً ﺑﺎ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﻴﻢ «. ﮔﻔﺖ: » ﻧﻪ. ﻣﻲ ﺷﻴﻨﻢ ﺗﺎ ﮐﺎﺭ ﺍﻳﻨﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﺑﺸﻪ «. ﻫﻲ ﻗﻴﻤﺖ ﮐﺮﺩﻥ، ﺗﺎ ﺭﻭﻱ ﻳﮏ ﻣﺪﻝ ﺑﻪ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﺭﺳﻴﺪﻥ. ﻭﻗﺘﻲ ﻗﻴﻤﺖ ﺭﻭ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﮔﻔﺘﻢ، ﺧﺎﻧﻤﻪ ﮔﻔﺖ: » ﻣﺎ ﻫﻤﻴﻦ ﻣﺪﻝ ﺭﻭ ﺑﺎ 30 ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻦ ﻗﻴﻤﺖ ﮐﻤﺘﺮ ﺗﻮﻱ ﻳﻪ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺩﻳﮕﻪ ﺩﻳﺪﻳﻢ . ﺑﻬﻤﻮﻥ ﮐﻤﺘﺮ ﺑﺪﻳﻦ «. ﮔﻔﺘﻢ: »ﻧﻤﻲ ﺷﻪ. ﻗﻴﻤﺖ ﻣﺎ ﺍﻳﻨﻪ «.
ﮔﻔﺖ: » ﺑﺒﻴﻦ ﺁﻗﺎ! ﮔﺮﻭﻥ ﺗﺮ ﻫﻢ ﺑﺪﻳﻦ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺮﻳﺪ ﻣﻲ ﮐﻨﻴﻢ؛ ﻭﻟﻲ ﺗﺨﻔﻴﻒ ﺑﺪﻳﻦ «.
ﺧﻼﺻﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮐﻠﻲ ﭼﻮﻧﻪ ﺯﺩﻥ ﺑﺎ 30 ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻦ ﺗﺨﻔﻴﻒ ﺧﺮﻳﺪ ﮐﺮﺩﻥ. ﻣﻮﻗﻊ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺭﻓﺘﻦ ﺧﺎﻧﻤﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
» ﻣﻲ ﺩﻭﻧﻴﺪ ﭼﺮﺍ ﺧﻮﺍﺳﺘﻴﻢ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺮﻳﺪ ﮐﻨﻴﻢ؟ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﻭﻥ ﺗﺎﺑﻠﻮﻱ ﻧﺎﻡ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ ﻋﻠﯿﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﻻﻱ ﺳﺮﺗﻮﻥ ﺯﺩﻳﻦ «.
ﻣﻦ ﺑﺮﺍﻱ ﺑﺪﺭﻗﻪ ﻣﺸﺘﺮﯾﻬﺎ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺷﻮﻥ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﺍﻡ ﭘﺎﺷﺪ، ﮔﻔﺘﻢ: " ﺁﻗﺎ ﺣﺎﻻ ﺑﺮﻣﻲ ﮔﺮﺩﻡ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﻲ ﮐﻨﻴﻢ ".
ﻣﺸﺘﺮﻳﺎ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺩﻡ ﺩﺭ ﻣﺸﺎﻳﻌﺖ ﮐﺮﺩﻡ، ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺩﻳﺪﻡ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﻡ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻭﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﺷﮏ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺶ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺑﻐﺾ ﻣﻴﮕﻪ: » ﺁﻗﺎ ﻏﻠﻂ ﮐﺮﺩﻡ. ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺘﻴﻦ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻔﻬﻤﻮﻧﻴﺪ، ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ. ﻏﻠﻂ ﮐﺮﺩﻡ . ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ
معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا … دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم! دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد… بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم… مادرم مریضه… اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن… اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد… اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه… اونوقت… اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم… اونوقت قول می دم مشقامو … معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا … و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد . . .
در یک شب زمستانی،پادشاهی در کاخ به نگهبانی برخورد.پرسید:سردت نیست؟
نگهبان گفت:عادت دارم.
شاه گفت:میگویم برایت لباس گرم بیاورند.
شاه فراموش کرد.
صبح جنازه ی نگهبان را پیدا کردند که روی دیوار قصر نوشته بود:من سالها به سرما عادت داشتم اما وعده ی لباس گرمت مرا از پای درآورد...
مراقب باش کسی رو فراموش نکنی
خیانت
دیشب با دوستم رفته بودم رستوان، روبروی تخت ما یه دختر و پسر نشسته بودن که پسره پشتش به تخت ما بود، معلوم بود باهم دوست هستن، اتفاقی چشمم به چشمه دختره افتاد، قشنگ معلوم بود پسره عاشقه دخترست، دختره شروع کرد به آمار دادن!سرمو انداختم پایین، دفعه بعدی تحریک شدم با نگاه بازی کردیم
خلاصه یه کاغذ برداشتمو به دختره علامت دادم، با نگاهش قبول کرد، بلند شدن، پسره جلو رفت که حساب کنه دختره به تخت ما رسید دستشو دراز کرد کاغذ رو گرفت
براش نوشته بودم… "خیـلی پستی"
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: بله پدر!
و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!
با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد :
متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!
از گورخری پرسیدم:«تو سفیدی راه راه سیاه داری، یا اینکه سیاهی راه راه سفید داری؟»
گورخر به جای جواب دادن پرسید:
تو خوبی فقط عادتهای بد داری، یا اینکه بدی و چند تا عادت خوب داری؟
ساکتی بعضی وقتها شلوغ میکنی، یا شیطونی بعضی وقتها ساکت میشی؟
ذاتا خوشحالی بعضی روزها ناراحتی، یا ذاتا افسرده ای بعضی روزها خوشحالی؟
لباسهات تمیزن فقط پیرهنت کثیفه، یا کثیفن و شلوارت تمیزه؟
و گورخر پرسید و پرسید و پرسید و پرسید و پرسید، و بعد رفت!
و من هنوز تو فکرم و دیگه هیچ وقت از گورخرها درباره ی راه راهاشون چیزی نمیپرسم!
در بیمارستانی دو بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار پنجره اتاق بود بشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.
آنها ساعتها با هم حرف میزدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد.
پنجره رو به یک پارک باز بود و دریاچه زیبایی داشت.
مرغابیها و قو ها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند.
درختان کهن به منظره بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افقی دور دست دیده میشد.
همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه میگرفت.
روزها و هفته ها سپری شدند و تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت شده بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را انجام داد.مرد به آرامی و با درد بسیار .خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد.بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند.ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند رو به رو شد!
مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است.
پرستار پاسخ داد:ولی آن مرد کاملا نابینا بود..........
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
.
.
.
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند.
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
.
.
.
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود
روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد,
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم!!!
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 21046
کل بازدید: 534890508










