دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

سر سفره به مامانم میگم مرسی مامان ... سر تکون میده !!!!!!!! بعدش بابام گفت مرسی خانوم ... مامانمم گفت نووووشه جونت عزیزم!!!!!!!!
عاغافک و فامیله عایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منم باید به افق بپیوندم هعی خداااااا

عاقا چندوقت پیش رفته بودیم اصفهان رفته بودىم33پل همونجوری که همه محوتماشای این زیبایی شده بودیم خواهرماهم که جوگیر شده بود گفت راستی یادتون باشه بریم بیستون منودیگه خودتون تصورکنید داشتم میترکیدم .خدایش اطلاعات عمومی رو حال میکنید.اصلااطلاعات عمومی درحدالمپىک

... به سلامتی مردایی ...
... که حسرت خاک و ناموسشون رو به دل اجنبی ها گذاشتن ...
... و با این کارشون ...
... حسرت شنیدن بابا گفتن رو به دل خودشون ...
... و بچه هاشون گذاشتن ...

پادشاه یونان به کوروش گفت:
ایران برای ثروت میجنگد و یونان برای شرافت
کوروش گفت:
هر کس برای نداشته هایش میجنگد.

به مامانم میگم بگرد یه دختر خوب واسم پیدا کن. میگه برو بابا حوصله ندارم
میگم پس خودم یه دختر خوب پیدا میکنم. میگه خیلی خیلی بیجا کردی!!!
هیچی دیگه منتظرم یه دختر باایمان و نجیب و بااخلاق و خانواده دار دست مامان و باباشو بگیره بیاد خواستگاریم!!!!!!


عایا این مامان من دارم @،&

سوره زمر،آیه53
بگو:اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده‏ اید! از رحمت خداوند نا امید نشوید كه خدا همه گناهان را مىآمرزد،زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است...

اعتراف می کنم تا 2دبیرستان که بودم از طرف مدرسه ک می رفتم خونه زنگ در همه ی خونه هارو میزدم تا 1روز موقعه امتحانا تا زنگ و زدم 1کی از پشت 1 پس کله ای محکم زد بهم هیچی دیگه با سرعت نور در رفتم فقط الان 2سال دیگه زنگ در هیچ خونه ای رو نزدم ..میریم جایی هم 1کی دیگه زنگ و میزنه :D

مامانم چند سال پیشا ناظم یه مدرسه ابتدایی تو روستا بود. یه روز سر سفره ناهار که طبق معمول داشتیم غر میزدیم به غذا که این چه غذاییه و ازین حرفا مامانم گفت:
چند روز پیش تو مدرسه بعد اینکه بچه ها بعد صف رفتن سر کلاساشون داشتم تو حیاط قدم میزدم که دیدم یکی از بچه ها بدو بدو اومد بش گفتم چرا اینقد دیر کردی، بچه ها همه رفتن سر کلاس، الان چه وقته اومدنه؟
بچه با بغض گفت خانوم منتظر بودم مرغمون تخم کنه تا مامانم واسم نیمرو درست کنه ناهار بخورم،(شیفت بعد از ظهر بودن) ولی مرغ بیشعور امروز دیر تخم کرد ماهم تو خونه چیزی نداشتیم بخورم.
اینو که مامانم گفت همون غذای خودمونم دیگه از گلومون نرفت پایین.
یه همچین آدمایی دو رو برمون هستن و اونوقت تلویزیون از کباب پز فلان قیمتی حرف میزنه.
نمیدونه کسایی هستن که فرق بین جوجه و کوبیده رو نمی دونن...

میدانی درد چیست ؟
نگاهت که رفت …
نه !!!
شاید شانه ای که دیگر وجود ندارد …
نه!!!!
دل شکسته ام …
نه!!!
اعتمادی که دیگر وجود ندارد …
نه!!!!
تنهاییم …
نه!!!!
نمیدانی .
تو نمیدانی که دختر بودن درد است .
دختر که باشی رفتن نگاه ها و دست ها سخت میشود.
دختر که باشی راحتر میشکنی .
دختر که باشی نگاه ها فرق دارند .
حتی اگر به تمام دنیا خوب نگاه کنی باز تمام دنیا میتواند به تو بد نگاه کند….
دختر بودن گاهی واقعا یک درد است …. !

برای بعضـــی دردها نه میتوان گریــــــه کَــرد...
نه میتوان فریــــــاد زد :
برای بعضـــی دردها
فقـــط میتوان
نگــــاه کَردو بی صـــــدا شکست ...

به سلامتی اون پــســـر بــا حــیــایــی کــه عــاشـــقـــش بــود ٬ یــه بــارم کــه جــلــوشــو گــرفـــتـــ ...
لــبــاش جــفـــتـــ و جــور نــشــد کــه بـــگــه دوســتـــت دارم ....
گــفـــتـــ بــبــخــشــیــد خــانـم مــحــتــرم وقــتــتــون بــخــیــر ، ســاعــتـــ چــنــده

+ یـنی انقــد که همـه به حالـت مسخــره کـردن بهـم میگـفتن تو نمـکی تو هـورایی که وختــی مـونا آبجــیم نیشـست پـای پست های تایـید شــده و بهـم گفت به به چقـد نمکـی که از فیــلتره 4جـوک اینهمـه رد شــدی ...! که سرِ باور نکردنـه حرفــش 2 سـاعت داشـتیم عَربـده میکشــیدیم سـر هم تا آخـر باورم شد جــدی گـفته .... الان حالِ مـردم در مـقابـل چـوپانِ دروغگو رو درک میکنــمااا ... +

یادش بخیر یه زمانی حرمت محرم خیلی بیشتر از الان بود...
یه زمانی کسی نمیرفت دسته تا هیزی کنه و ناموس مردمو دید بزنه...
ولی حالا....
یه زمانی کسی تو حیاط حسینیه...حسینیه ای که توش عزاداری میکنن دختر بازی نمیکرد..ولی حالا...
یه زمانی نوجوونا به هم سن و سالای خودشون که خالصانه دارن عزاداری میکنن...گریه میکنن...نمیخندید...
هر کی دلش واسه حرمت از دست رفته...یا کم شده ی محرم تنگ شده یه صلوات بفرسته اگرم خواست لایک کنه...

یا حسین از با حسین یک نقطه کم دارد ولی با حسین بودن کجا و یا حسین گفتن کجا.؟
یه صلوات تو دلت بفرست لایک نمی خواهم....

دوتا کواریوم داریم
یکی گوشتخوار یکی گیاهخوار
حالا مامانبزرگم به ماهی دیسکسم میگه هیچکس
به انجلم میگه انجیر
به آروانام میگه آرواره
بعدم میگه مادرجون این آرواره هات خیلی بزرگ شدن یه شب که همه جمع شدیم بکشیمشون به سیخ دیگه بخوریمشون