دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک
  236147 | جوک جدید

یه بارم رفتم تست صدا بدم واسه خوانندگی
استاده صدامو که شنید گفت شما خوانندگی که هیچی
سعی کن صحبت هم زیاد نکنی با خودتم حرف نزن اصلا

ميخوام يه طوطي بگيرم بذارم تو اتاقم ، هركي مياد تو ميخواد بره بيرون هي تكرار كنه :
درو ببند
درو ببند
درو ببند...


‏اینهمه پول کلاس کنکور میدین که چی؟ پروفسور سمیعی هم بشید اخر باید تو تلگرام تبلیغ بزنی پول در بیاری

زوجین عزیز میدونم اول زندگی خیلی بهم علاقه دارید


ولی وقتی میرین تو مغازه خریدکنید دست همدیگه رو ول کنید اونجا ماشین نمیاد

فکر کن بوفون از توی خونه شیرجه های بیرانوند توی روسیه نگاه کنه!

علامت اختصاری عقاب باهوش *-* ---- *-*

‏داعش تهدید کرده که جام جهانی رو میترکونه و اسم مسی رو هم آورده



رضا پرستش الان شیش تیغ کرده و میگه من بدل رضا عنایتی ام

دیگه شما ببین بادمجون هم اقرار کرده خدا رو قبول داره اون وقت هنوز یه سری ها خدا رو قبول ندارن -__-

  236140 | جوک جدید

توی تبلیغات شوینده، بچه‌ها با هرچی دستشون میرسه خونه رو کثیف میکنن مادرا هم بعد از ناز کردن خونه رو تمیز میکنن!





منکه یادمه یه بار با مداد یه خط روی دیوار کشیدم تا یه هفته توی انباری زندگی میکردم، هر هشت ساعتم میومدن توی دهنم فلفل میریختن!

مردم زنگ می‌زنن باباشون سه میلیون بریز انتخاب واحد کنم.
من دانشگاه روزانه بودم زنگ می‌زدم بابام میگفتم من غذا ندارم می‌گفت منم ۳ هفته س غذا نخوردم :|

پدر دوستم که فوت کرده همیشه میگفت: اگه به کسی خوبی کردی نفهمید، بدی هم بکنی نمیفهمه

واقعا در این چند کلمه هزاران حرف هست..

*-*ɑʁιɑиɑє
وقتی عکس آخر پروفايلتونو میبینم که نوشته خب همه رو دیدی حالا بزن به چاک ،
از درون میشکنم و میگم وای دهنتو پسر چقدر تو خاصی ://

  236136 | جوک جدید

بابابزرگ مرحومم الزايمر داشت يه بار زد پس كلم گفت بيشعور دوباره زد گفت بيشعور دوباره زد گفت بيشعور خلاصه اگه با سنگ نزده بودمش الان زنده بود :|

همسایه ما یکم حواس پرتی داره در کل ای کیو نداره...

یه بار عجله داشته میخواسته صبح زود بره اداره از شب شلوارشو در نمیاره که صبح فقط کتشو بپوشه زودی بره!!!!

صبح عجله ای بلند میشه شلوارشو در میاره زیرشلواری میپوشه کتشم میپوشه میره ...
وارد اداره ک میشه میبینه کتش مشکیه شلوارش یه زیرشلواریه ابی راه راه....

  236134 | جوک جدید

زنی پسر کوچکی داشت که زیاد دزدی میکرد او را نزد شیخی برد .

شیخ براش دعا درست کرد و گفت آن را به کتفش ببند او دیگر هرگز دزدی نمیکند...

هنگامی که به خانه بر میگشتند پسر در راه عقب مانده بود.
مادرش از او خواست سریعتر راه برود و به او برسد .

پسر گفت :مادر دمپایی شیخ بزرگه و نمیتونم باهاش راه برم!!!!!

صبح خميازه مي كشد نبودنت را
كلافه مي شود أز بي حوصلگي هايت
تو
بهانه ي طلوع آفتابي
لبخند نزني
خورشيد خواب مي ماند!