اون که عاشقانه خندید خنده های منو دزدید...
خیلی دلم میگیره اینو میخونم
خدایی انقد داغ رو دل همدیگه نزاریم
اونی که داغ رو دلم گذاشتی
یادت نره که چقد معرفت پات گذشتم
دم همه ی مردا گرم که دارن رسم مردونگی رو خاک میکنند
):
آغا یه روز دوم ابتدایی بودم از مدرسه بدم می اومد، یه زنگ تفریح معلممون(که زن بود) منو برد دفتر و یه لقمه نون بهم داد و گفت:چرا از مدرسه بدت می آد؟
گفتم:چون مدیرا و بچه ها سر و صدا می کنن(بهونه بود)
گفت:این که دلیل نشد؟
گفتم:از بچه ها بدم می آد.
گفت:اینم دلیل نشد.
گفتم پله ها زیاده!
بهم اخم کرد.
دیدم بهونه ندارم گفتم: میام اینجا قیافه نحس و صدا نکره ت رو میشنوم حالم بد میشه!!!!
معلم بدبخت صد تا رنگ عوض کرد. ولی خداییش مهربون بود هیچی نگفت!!!
چه کنم بچه بودم!!!
ولی خداییش خیلی حال داد!!!
قزییه مهره ماره دیگه؟؟؟نه؟؟؟ا کجا آوردی 4جک؟؟؟
من که 4جکیم !!!!بهم نمیگی؟؟؟
نمیشه..........!!!!!!!!!
به خدا نمیشه ببندی 4جکو .خاموش کنی اصن بری درس بخونی.........
شام كه نميخورين؟ اگه ميخورين كه بگم پيتزا بيارن؟
خوب اين چه طرز تعارف كردن پدر بزرگ گلم.
فقط يدفعه درست تعارف كرد كه اون دفعه هم بابام جو گير شد و گفت نه زحمتتون نميديم!
خب من غذا ميخام
امـــروز تو دانشگــاه با دوستـــام داشتیـــم حرف میــــزدیم یهـــو یه دختــــرٍ هم کلاسیــــمون: میشـــه بیـــای؟ (فعل مفـــرد)
مـــن و دوستـــام: o_O
یکــی اَ دوستـــام: با کـــی هستیـــن خــانوم؟؟؟
دختــــرٍ: با آقـــای شکیبــــا! :|
منـــم اَ دوستـــام جدا شدم میگـــم: بفـــرمایید؟؟
دختــــرٍ : تو(ضمیــــر مفـــرد! شعـــور نداره دیگه چیکــارش کنــــم؟ ) پیـــشٍ خودت چی فک کــــردی؟
مـــن: متـــوجه نمیشــــم؟ :|
دختــــرٍ: شمـــا چن بار اَ مــن جـــزوه گـــرفتی؟؟
مـــن: چطـــو مگه؟ یادم نیس ولی خــودتون اصـــرار داشتیـــن غیـــرٍ اینــــه؟؟
دختــــرٍ: نه دیگـــه نشد پَ چـــرا فلانی و فلانی دادن نگــــرفتی اَد اومـــدی برا منُ گـــرفتی؟؟
مـــن: خـــودتون نذاشتیــــد:|
دختــــرٍ: چـــرا با من این کــارو میکنــــی؟؟
مـــن: چه کــاری اَ مـــن ساختـــس؟؟
دختــــرٍ: واقعـــاً نمیــــدونی؟؟
مـــن: خیــــر!
دختــــرٍ : تو یه مـــوجـــودٍ مغــــروری!
مـــن: بلــــه؟؟؟؟؟؟؟؟؟!
دختـــــرٍ: جـــزوه فقط بـــرا درس نیـــس گاهـــی وختـــا میشــه ازش عشـــق ساخت!
مـــن: (یا حضـــرت ٍعبــــاس) خیلـــی بعیـــدٍ اَ شمـــا اینجـــوری فک کنیـــد ( منطقــت صاف تو لوزالمعـــدم)!
دختــــرٍ: جــــزوه یٍ مـــنُ دیگه فـــراموش کنید بغــضم کــرده بود ! »»روانـــی گــذاش رف««
نکتـــه کنکــوری: هیچ وخ از اینجـــور دختــــرا جـــزوه نگیــــرید ! حتـــی اگه انـــداخ تو یَــخَــتون! خـــواه پند گیـــرید خـــواه ملال! آره:|
نکته بین
پسرک در حالیکه با یک دست بسته ای پاستیل و با دستی دیگر، دست پدر را محکم گرفته بود، پله های اتوبوس را بالا رفت.
هردو در صندلی ای در ردیف راست اتوبوس نشستند.
اتوبوس به راه افتاد.
پس از اینکه پسرک تکه ی آخر پاستیل را نیز خورد، پاکتش را با بی تفاوتی بر کف اتوبوس انداخت.
پدر خم شد و در حالیکه پاکت را از کف اتوبوس بر می داشت، انگشت اشاره ی دست چپش را به سمت پسرگ گرفته و چند بار تکان داد. سپس به نوشته ای که روبه رویشان بود، اشاره کرد و گفت: "ببین پسرم! اونجا چی نوشته؟ "لطفا در این مکان آشغال نریزید" باشه بابایی؟ "
پسرک با یک تکان سر موافقت خود را اعلام کرد.
سپس مرد، شیشه ی اتوبوس را باز کرده، و آشغال را به سمت بیرون هدایت کرد.
يه قناري خريدم هفتاد هزار تومان. بعد پسر داييه 2سالم اومده اينو ديده كلي ذوق كرده. دره قفسشو باز ميكنه و قناريمو ميگيره تو دستش و ميگه مامان طوطو. بعد كله ي قناريمو مي خوره و همه جارو خون فرا مي گره
THE END
راننده با دستمالی ابریشمی برگردن در میدان ونک ایستاده بود و داد می زد: "ولنجک، ولنجک"
هر بار نیز پس از این گلو پراکنی به مردی که کیف سامسونت به دست بیرون تاکسی منتظر بود، رو می کرد و می گفت: « قربان! خیلی عذر میخوام، الان حرکت می کنیم، شرمنده.»
مسافران یکی یکی از راه رسیدند و سوار شدند.
مرد کیف سامسونت دار آخر از همه سوار شد و در را ناخواسته با صدایی بلند، بست.
راننده به او رو کرد و گفت: «هی، وحشی! چه خبرته؟! کندیش!»
قالی ِ کوچکم تمام شد ؛
حالا نه « دار » دارم نه «قرار » ! .......
من از اون اول ابتدایی تا الان موقع نوشتن دفترو کج میذارم رو میزو پخش میشم رو دفترو مینویســــــــم...
امروز که دقت کردم دیدم کیبورد کامپیوترو هم کج میکنمو تایپ میکنمــــــــ....!
واای نکنه کج راه میرمو خودم خبرندارم ):
بوی شوم امتحان آید همی / یارصفر مهربان آید همی
ما ز تعلیم و تعلم خسته ایم / دل به امید تقلب بسته ایم
مابرای کسب مدرک آمدیم / نی برای درک مطلب آمدیم
(ایام جانسوز امتحانات برشما دانشجویان و دانش آموزان کوشا تسلیت!)
روزای اول اموزشی سربازی رو میگذروندم و به ما گفته بودن که هر وقت یه فرد ارشد وارد اسایشگاه شد اولین نفری که چشمش به اون فرد افتاد باید با صذای بلند بگه:ایست اسایشگاه که همه باید بعد از شنیدنش خبردار وایمیستادن.جولوی در اسایشگاه ما یه تابلوی اعلانات بود و من داشتم در مورد تراشیدن موی سر و ارایشگاه پادگان یه چیزایی میخوندم که یهو متوجه شدم یکی از بچه ها داره بهم ادا و اشاره میکنه که یهو برگشتمو دیدم بععععععععله فرماندمون بود.منم که اون مطالب تابلوی اعلانات رو مغزم تاثیر گذاشته بود و حول شده بودم با صدای بلند فریاد زذم:ایییییییست ارایشگاه چند ثانیه نشد که دیدم بچه ها دارن در و دیوار رو گاز میگیرن یه چند نفری هم فک کنم معاف شدن
مدیوونین اگه فک کنین تا یه هفته فقط من نگهبان اسایشگاه بودم
به جون نوسترا داموس راست میگم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
رفیقم رفته دستشویی -یهو داد زد “واااااایییی”گفتم چی شد؟ گفت :”مسواکم افتاد تو اون سوراخه!بهش گفتم خونسرد باش بابا فک کردم چی شده!دیدم خیلی خونسرد اومد مسواکشو شست -گزاشت دهنش!!!!!!!! نمیدونستم اینقد حرفام تاثیر گذار میتونه باشه !
موهایش سفید شده بود کودکی که یواشکی دفتر خاطرات مرا خواند.........
شعرهایم را شبیه کوه می نویسم که به رسم نقاشی های کودکانه از میانشان طلوع کنی...
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 45934
کل بازدید: 534957559










