دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

آیا شما هم از اون دسته از افرادی هستین که وقتی یواشکی از روی ظرف شیرینی بر میدارن سعی می کنن بقیه شو جوری بچینن که مامان یا خواهرشون نفهمه که یکیش کم شده؟؟؟؟؟؟ یا من فقط اینجوریم عایا!!

این 4بیت آخر یکی از شعرای منه:
به گوشش برسونید دوسش دارم من زیاد
بهش بگین حرفامو شاید دلش رحم بیاد
بگین هنوز چشم تو نرفته از یاد من
آهای خدای بزرگ برس به فریاد من
به گوشش برسونید من موندمو یه غصه
یه چوب دار حاضر بدون خواب و قصه
بگین دستای سردم دیگه تو این دیار نیست
سخته ادامه دادن قلم بس کن دیگه ایست.....

از تو چه پنهان...
گاهی آنقدر برایم خواستنی میشوی
که شروع میکنم به شمارش تک تک ثانیه ها
برای یک بار دیگر رسیدن به نگاهت...

چیزه زیادی نمی خواهم..... فقط کمی گوش دهی....... اندکی درک کنی..... و با دلم این جمله بگویی..... آرام باش..... من کنارتم....

" ویـــژه خـــســتــه از مـــســیــحــا تــقــدیــم بــه دلــای عــاشــق "
شـــبــایــی کــه خــوابـــم نــمــیــبــره یــا بــیــخــواب مــیــشــم ... ســرمــو آروم رو بــالــش مــیــزارم
یــواش یــواش مــیــرم تــو فـــکــر ،، یــواش یــواش اشــکــام جــاری مــیــشــن ،، یــواش یــواش
صــدای هــق هـــقــم بــلــنــد مــیـــشــه ،، دیـــگــه نــه هــنــزفــیــری و آهــنــگ مــیــتـــونــه آرومــم
کــنــه ، نــه خــوردن آب و ..... ،، صـــبــح زودتـــر از هــمــه از خــواب پــامــیــشــم ،، مــیــرم
یــه پـارچ آبـــ نــصــفــه پــر مــیـــکــنــم یــکــمــشــو مــیــریــزم رو بــالــشـــت بـعـد مــیــذارم
بــالــای ســرم.....کــه صــبــح مــامــانــم پـــرســـیـــد چــرا بــالــشــتــــت خــیــســه ؟؟؟؟
جــوابــم راســـت بــاشــه ........ آره مــادر پــارچ آب چــپــه شــد ســر بــالــشــت ..... :((((((((
ای بـــیــچــاره بـــالـــشــتــکــِـ تــنــهــای مـــن کــه شــاهــدِ خــیــلــی چــیــزا بــود و دم نــزد........
مسیحا *_*
لــایــک = صــفـــر

باید وسط ِ هفته بیایی آقا
دیریست که جمعه های ما تعطیل است...

خدایا تو دیدی و چیزی نگفتی!اما مردم ندیدن و فریاد زدن!

نـــمـــی دونـــم چـــه حــکــمــتــیــه لــامــصـــب
هـــر وقـــتـــــ کـــه مــن راســتــــ مــیــگــم
هــیــشــکــی حــرفــمـو بـــاور نـمــیـکـنـه
بــایـد کـلـی قــســم بــخـــورم تــا بــاورشــون بــشــه(کــصــافـطـای آدم ضــایــع کــن)
.
امـــا هــر وقــتــــ کـــه دروغ مــیــگــم هــمــه حــرفــمــو بـــاورمــیــکــنــند
لــایک=بــرای مــا هــم پــیــش اومـده

" ویــژه مـــســیــحــا "
کــاش دو نـــفــر پــیـــدا مــیــشــدن اشــک مــارو مــیــکــردن لــبــخــنــد ....
رفـــیــق ،، کــارِش دســـتــ گــرفـــتــنــه ، پـــایــه بــودنــــه ، مـَــرام داشـــتــنــه ، نـــه واســِــتـِــه ی خــلاف شــدن.....
اگـــه رفــیــقـــت ایـــنــجــوری نـــیـــســت اســـمــشــو بــــذاری رفــیــق واقــعــا ، نــامــردی .....
مسیحا ://////
لــایــک = اونــایـــی کـــه رفــاقـــت بـــلــدن ....

ای کاش سرعت گذشتن روزهای تعطیلات، به اندازه سرعت گذشتن روزهای امتحانات بود!

پیچک میشوم،وحشی
می پیچم به پر وپای ثانیه هایت،،
تا حتی نتوانی آنی
...بی "من" "بودن" را،
زندگی کنی

یه روز تو خونه نشسته بودم و داشتم تخمه میشکونم که یهو زنگ خونمون به صدا در اومد و چن نفر ریختن خونمون و منو در حالی که پیژامه راه راه پوشیده بودم کَت بسته بردن بیرون و مامانم داد و بیداد میکرد و بابام هم فقط هنگ کرده بود ! دادشم پرسید این جلبک رو کجا میبرید اونا هم گفتن عامل اصلی جنگ جهانی اول رو پیدا کردیم! پدرم یهو پـــوف خندید و گفت ببرینش! ببرینش!
منو فرداییش بردن دادگاه نظامی و پرسیدن چطوری اینکارو کردی جَوون؟
منم در حالیکه دارم تخمه ام رو که توجیبم غایم کرده بودم رو میشکونم لب باز میکنم و میگم:
ـ*ـ*ـ*ـ*ـ* یادش بخیر
چهار شنبه سوری بود تنها بودم گفتم چیکار کنم حوصله ام سر نره همینجور در جَیب مراقبه (اندیشیدن) فرو رفته بودم و داشتم قدم میزدم رسیدم به مرز آلمان ! فهمیدم از خونمون یکم دور شدم !
با خودم گفتم بزار یه سیگارت بندازم اینجا از این سوت و کوری در بیاد ! تا انداختم دیدم بـــــوف صدای شلیک اومد! منم در حالی که دمپایی ابری پام بود دویم به طرف خونه ! از شانس بدم یه دمپایی از پام در اومد افتاد ! اگه اشتباه نکنم شما هم از اون دمپایی فهمیدید من عامل جنگ بودم!
قاضی هم حکم 10 ضربه با اون لنگ دمپایی اونم از نوع خیس اش برام برید!
این بود فانتزی من!!!

اين پيام كوتاه (بريد حال كنيد ) بابام به منه سال تحويل
.
.
.
گوسفند چرا سبزه رو خوردي بعد تو جمع 40 50 نفري ميگه بلند بخون ببينم چي اومده برات
به خدا اين كارا با بچه سرراهي خوب نيست

به یک زن احترام بگذارید چون
میتوانید معصومیتش را در شکل یک دختر حس کنید
میتوانید علاقه اش را در شکل یک خواهر حس کنید
میتوانید گرمایش را در شکل یک دوست حس کنید
میتوانید اشتیاقش را در شکل یک معشوقه حس کنید
میتوانید فداکاریش را در شکل یک همسر حس کنید
میتوانید روحانیتش را در شکل یک مادر حس کنید
میتوانید برکتش را در شکل یک مادربزرگ حس کنید
با این حال او محکم و استوار نیز هست
قلبش بسیار لطیف،فریبنده،ملیح و بخشنده است..
او یک زن است..و زندگی..

ديشب داشتيم تو چمران ( شيراز ) ميرفتيم يه ماشين عروس ديديم بنده خدا بهشون صبر بده دو نفر صندلي جلو نشسته بودن يه بچه بغلشون بود عقبم چهار نفر ازجمله عروس و داماد نشسته بودن يعني بدبخت عروسه داشت له ميشد