دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

هفته پیش در چنین روزی یکی از پسرای روزانه بهم اس داده میگه میشه جزوه استاتیکتونو برام بیارین؟منه خرم گفتم باشه.حالا رفتم جزومو نگاه میکنم می بینم به شدت بدخط نوشتم خداشاهده از ساعت 8 شب تا 3 صبح داشتم دوباره جزوه می نوشتم.خو برادر من تو که جزوه میخوای از اول ترم بگو تا آدم خوش خط بنویسه.یه شب خیلی سخته که پاک نویس کنی.
الان فهمیدین من شبانه ام و مهندسی ... میخونم؟؟؟؟

از زرتشت پرسيدند زندگي خود ر ا بر چه اصلي بنا كردي؟گفت:4اصل
دانستم رزق مرا ديگري نميخورد پس آرام شدم
دانستم كه خدا مرا ميبيند پس حيا كردم
دانستم كه كار مرا ديگري انجام نميدهد پس تلاش كردم
ودانستم پايان كار مرگ است پس مهيا كردم
(بزن لايك قشنگروووو)

غبطه ميخورم ...
به او كه بيشترازمن كنار تو نفس ميكشد...

رفیقم داره فوتبال بازی میکنه،ازش میپرسم چند چندین...؟
میگه:2تا زدیم 3تاخوردن...!؟!؟

خاطرات یک گودزیلا:
بچه بودم، بابام منو برده بود مسجد، امام جماعت هم پير بود آروم آروم نماز ميخوند، منم حوصله ام سر رفته بود پا شدم رفتم بالاي منبر ميکروفونو ورداشتم، شروع کردم به خوندن شعراي مهد کودکمون، کل مسجد داشتن همراه با لبخند مليحي به نمازشون ادامه ميدادن...
يهو ديدم بابا نمازو ول کرده مثل پلنگ گرسنه داره مياد سمتم، منم که به شدت احساس خطر ميکردم فرارو به قرار ترجيح دادم و بابا بدو من بدو، منم که ريزه ميزه بودم از بين نماز گزارا سريع رد ميشدمو داد ميزدم: کمک اين .... (تازه ياد گرفته بودم) ميخواد منو بزنه!! ،
چند نفر که اصن افتاده بودن کف مسجد ريسه ميرفتن، بقيه هم در حال ذوق کردن بودن، اين ماراتون حتي تو تام
و جري هم بي سابقه بود تا اينکه بابام منو گرفتو تا ميخوردم منو زد...

در نهایت باید یک روز چیزی از هیـــــــــچ شروع شده باشد...

یروز عمم بعد ساعت اداری میخواد برگرده خونه طبق عادت یکی از همکارهاشو همیشه میرسونه خونش ولی اونروز ماشین نبرده قرار شده شوهرش بیاد دنبالش میگه اشکال نداره میرسونیمت اونم میگه تا شوهرت میاد میرم مغازه یه چیزی بخرم خلاصه تا اون میره شوهر عمم میاد دنبالش!!! عمم سوار میشه میره خونه ناهارشم میخوره بعد یادش میفته همکارشو جا گذاشته...!!!!!! عمه حواس جمع من دارم؟؟؟

ایـنـکـــه
میـان دسـتـانَـت
لـحـظـه ای‌ چـشـــم هــــایــــم را بـبـنــــدم…
و دنـیــــا بـــه سکـوت صـــدای‌
نَـفَـس هــایَـت فــــرو رَوَد
نمیــــدانــــــی‌ …
چه هـیـجـــانــــی‌ ست …

فانتزیه من اینه که
یه روز جورابامو با عشق بشورم!
اوووووووووووووووف!!!!

پسر عموم پاش شکسته میگم چی شده گفت از رو جاکولری افتادم
م:چطور؟
اون:داشتم می بریدمش
من:چه ربطی داره؟
اون:آخه رو جاکولری نشسته بدوومی بریدمش

یادمه یه بار تابستون رفتیم باغ پدربزرگم تا زردآلو بچینیم بعد پشت وانت نشستیم و با بقیه بچه ها زردآلو میخوردیم و هسته هاشو پرت میکردیم طرف ماشین یه دفعه ماشینی عصبانی شد و گفت بزنید کنار بعد از هم از خدا خواست و یه سبد آورد یه عالمه از زردآلوهای ما رو برداشت!!!!کل زحمت ما هدر رفت پدربزرگمون هم کلی سرمون غر زد!!!

عاقد : النکاح سنتی.... دوشیزه خانم... با مهریه مذکور عایا وکیلم
عروس خانم : پ ن پ وزیرید خخخخخخخخخخخخ

امروز داشتم تو نت گشت میزدم که پسر داییم گفت برو پفک نمکی (از اون بزرگاش) بخر منم گفتم باشه داشتم میرفتم که صدام زد اگه پفک نمکی نبود از این پفک چی توز طلایی های آبی رنگ (منظورش چی توز حلقه ای بود) بخر منم توی راه روده بر شدم از خنده
من:/
پسر داییم:)
پفک نمکی :@
چی توز:@

دوستیها کمرنگ .بی کسیها پیداست...
راست گفتی سهراب آدم اینجا تنهاست....

این قاعده بازیست :اگر دست دلت باز شد که دوستش داری ...
باختنت حتمی است.....