دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

کاش می توانستم جانت را بگیرم
آنوقت دیگر غصه نمی خوردم
که هستیُ بودنت را
از من دریغ می کنی...
آنوقت دیگر حسرت بودن ُ
نداشتنت را نداشتم
آسوده خاطر دل از دنیا می بریدم!!!
(حـسیــن اسـلامے)

یکی از فانتزیام اینه که امتحانات خرداد رو بترکونم!
هوا بره
بدونی تا کوجا بره!
آره دقیقا! بدونی تا کوجا بره!

دیوانگی محض است
آرزوی ِ تکرار ِ روزهای با تو بودن
چه فایده ؟!!
وقتی قرار است در پس آن روزهای خوب
رفتنت دوباره تکرار شود!!!

روزی من از سکوت زمین کوچ می کنم
روزی تمام خوب و بدش را وداع میگویم
آن روز مرا به خاطره هایت سپرده ای
گاهی
مرا میان دفتر شعرم
ورق بزن
عمری به آخر این ره نمانده است
گاهی
" چه زود دیر میشود ؟ "
آری
چه زود دیر میشود
بانوی قصه ها...
خدا حافظت...
تمام

منتظر کسی هستم که عشق باشد نه هوس ...

بغل میگیرم عکساتو شاید آروم شه آغوشم
لباسی رو که دوس داشتی برای آینه میپوشم
میخوام باور کنم رفتی میخوام خالی شم از رویات
همش چشمامو میبندم شاید یادم بره چشمات

عشق دروغين قسمت ششم.
رضا داره ديوونه ميشه! با خودش ميگه: دختري كه نميذاشت من بهش دست بزنم ميره به يكي ديگه بوس ميده.
رضا دلش شكسته. تو خيابونا قدم ميزنه و اشك ميريزه. مثل ديوونه ها با خودش صحبت ميكنه. مردم همه تو خياباون بهش نگا ميكنن.
ديگه دير وقت شده. رضا ميره خونه. مامانش بهش ميگه: پسرم تا حالا كجا بودي؟
رضا دوباره ميزنه زيره گريه! مامانشو در آغوش ميگيره. مامانش ميگه: پسرم خواهش ميكنم به من بگو چي شده؟! -نه تو دعوام ميكني! -پسرم بگو منو دق نده.
رضا همه چيو واسه مامانش تعريف ميكنه. حالا ديگه آروم شده.
مامانش: پسرم، فداي سرت. خودم يه دختره خوب واست ميگيرم. -اصلا من ديگه زن نميخام. -باشه پسرم. هرچي كه تو بگي. -مامان، يه وقت به بابا چيزي نگي! -نه پسرم خيالت راحت باشه. -بابا تا منو ببينه ميفهمه. -اوووه بابايه مُردشور بردت تا يك ماهِ ديگه از سفر بر نميگرده.
رضا ميره تو اتاقش تا بخوابه. با خودش ميگه ديگه بميرمم به سپيده زنگ نميزنم. اما فكرش راحت نيست.
سه شب به همين روال مي گذره. تا اينكه شبِ سوم :
گوشيه رضا زنگ ميخوره! آره سپيدس. رضا خيلي سعي ميكنه كه گوشي رو جواب نده اما نميشه و جواب ميده!
رضا: چيه آشقال؟! -چرا بهم زنگ نزدي؟ تو منو بدبخت كردي! -كصافط برو با همون دوسته پورشه سوارت! -خيلي پستي! داري به من تهمت ميزني! اون داييم بود. داييم تو كاره تعميره ماشينه! -منم باور كردم. تو فقط دنباله پولي! اونم دوستت بود!
سپيده از پشتِ تلفن گريه ميكنه و ميگه: خيلي بي رحمي. اون شب كه جلو داييم به من اونجوري نگاه كردي بهم شك كرد و به داداشم گفت. انقدر كتك خودم كه دستم شكست الانم دستمو بستم! رضا با بغض:اگه داييت بود پس چرا لباتو بوسيد؟ -بي تربيتِ بد بين داييم لپمو بوسيد!
رضا قانع ميشه و ميگه: سپيده دوست دارم منو ببخش! -مگه ميتونم نبخشمت؟! رضا جون بايد برم شام بخورم فردا بيا دنبالم تادستمو ببينه كه بستمش! فعلا كاري نداري؟ -نه عزيزم. خدافظ.
سپيده: خوب چرا قطع نميكني؟ -اول تو قطع كن! -نه اول تو. -من آقاتم ميگم اول تو. -چشم.
آخ چرا اين رضا انقدر ساده هست؟ سپيدهِ دروغگو!
ادامه دارد...
با تشكر از ممر و علی كه عشق دروغين رو با ذكر منعِ سايت (٤جوك) و نويسنده تويه وبلاگشون نوشتن.
من يه گله هم دارم از بعضي ها! واقعا جاي افسوس داره. خيلي ها مطالب و خاطراتمو تويه سايت يا وبلاگشون كپي كردن. جالبيش اينجاست كه تويه خاطراتم اسمه خودشونو جايگزين سينا كردن!
حتي يك خانوم (اگه اشتباه نكنم از اعضاي همين ٤جوكه خودمون هستن) خاطره منو به اسمه خودشون نوشتن و بعد پسرا زيرش واسشون نظر گذاشتن كه راست ميگي؟ اين خانوم هم فرمودن: هنوز يادِ خاطره ام (خاطره منو مي فرماين) ميوفتم خندم ميگيره!

ادم باید یکیو داشته باشه ک وقتی خسته .. داغون .. پکر و عصبی بودی .. اذت نپرسه چرا؟! فقط دستتو بگیره بگه بلند شو بریم یه دور بزنیم.. دوست ندارم این شکلی ببینمت...!

می ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻭ ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﺁﻳﻴﻦ
من است،
ﻓﺎﺭﻍ ﺑﻮﺩﻥ ﺯ ﮐﻔﺮ ﻭ ﺩﻳﻦ؛ ﺩﯾﻦ
من است،
ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻪ ﻋﺮﻭﺱ ﺩﻫﺮ ﮐﺎﺑﻴﻦ ﺗﻮ
ﭼﯿﺴﺖ؟
ﮔﻔﺘــﺎ ﺩﻝ ﺧـﺮﻡ ﺗـﻮ ﮐﺎﺑﻴﻦ ﻣـﻦ
ﺍﺳﺖ.

دخیل می بندم...نه اینکه گره بگشایی...میبندم که رهایم نکنی.

لذتی که در ناخنک زدن به سالاد هست در خوردن آن نیست،
قبول دارین عایا؟؟؟

اولین پستمه
خواهرزادم4سالشه اومده میگه خاله میای خاله بازی کنیم گفتم باشه بازی کنیم برگشته میگه مثلا تو یه کامیون داری که واسه من بار میاری منم مغازه ی مورچه فروشی دارم منo0 مورچه های مغازه;;;;;;; ینی قدرت تخیل خواهرزادم تو حلقتون

یه شب با یکی از دوستام رفتیم سوپر مارکت که یه چی بخرم دوستم زودتر رفت تو من هم که خواستم برم تو گوشیم زنگ خورد وقتی که صحبتم تموم شد رفتم تو سرم پایین بود با صدای نسبتا بلند گفتم سلام حاجی.
چشمتون روز بد نبینه تا سرمو کردم بالا از خجالت اب شدم فروشنده مرد نبود یه زن با دوتا دختربود خیلی خجالت کشیدم اونها هم با تعجب داشتن نگام میکردن بدش سریع رفتم بیرون.

آنــقــدر زیبـــا عاشق او شده ای
کـــه آدم لـــذت مــــی بــرد از ایـــن هـــمــه خــیـــانــت !
روزی هــم اینگــونــــه عـــاشـــق من بــودی . . .
یـــادت هــســت لــعــنــتــی ؟؟؟

قول بده اگر یک روز
خیلی اتفاقی
نگاهمان به هم افتاد،
با هم گره اش را کور کنیم
باشه!؟