مامانم اومده ميگه ميكال يعني چي؟؟؟!!!!!
آقا كلي تحقيق كرديم فهميديم منظورش ميس كال بوده!!!!!!!!!!
خدا هماني است که ما مي خواهيم کاش ما هم هماني باشيم که خدا مي خواهد...
دعا مي کنم خدا غافل کند تورا از آن کار که خدا را از تو غافل مي کند.
درسته يه زماني عاشقش بودم وبراش مي سوختم
ولي باخودم خيلي فكركردم
ديدم مثل اكثرعاشقا دارم بارفتنش توتنهايي وبي كسي وافسردگي فرو ميرم
ديدم نميخوام ادامه ي روزاي زندگيم بايادوخاطره ي كسي بگذره كه اصلامفهوم عشق رونمي فهميد
بااينکه هنوزگاهي خاطره هايي ازش يادم مياد
ولي تصميم گرفتم فراموشش كنم ودارم موفق ميشم!!
فانتزی من اینه که :
وقتی میخوام برای قسمت دلتنگی سایت پست بزارم فقط یاد یه دختر بیافتم!!!!
خوو لامصبا یکی دوتا نیستن که: شیما،لیلا،فاطی،سحر،مریم و...
خخخخخخخخخ
عاقا اون قضیه بود گذاشته بودین تو سایت خودت رو اذیت نکن بقیه رو اذیت کن آخرشم خخخخخ بودا.من یه بار منتظر بودم تا نیلوفر بیاد دیر کرد منم حوصلهم سر رفت یه نگا به کنارم کردم دیدم یه آقا کنارم واساده منم یادم افتاد به اون جمله.یه دف از دهنم پرید بیرون:آقا پولتون افتاده.مرده یه نگام کرد و گفت:چندی هست؟
_ یه تراول پنجاهی.
بچه ها مرده نه اینجور می گشتا!!!منم نتونستم جلو خودم رو بگیرم زدم زیر خنده مرده قضیه رو فهمید گذاشت دنبالم منهم اینو بی ام وه گازشو گرفتم در رفتم.وسط خیابون هم چی می دودیم که یه دف...
هیچی دیگه یه سمند که رانندش زن بود زد بهم.منم افتادم وسط خیابون.زنه اومده بالا سرم همچی گریه می کردا.گفتم:گریه نکن آبجی.
همون موقع مرده رسید بالا سرم.
من_ تو باعث مرگ من شدی.(داشتم از درد می مردم به خدا!!!)
زنه بیشتر گریه کرد.همه ملت هم جمع شدن دورمون من:آه راجو!!!
همه ملت زدن زیر خنده.گفتم:عاقا توروخدا این موبایل منو از تو جیب راست شلوارم بده.بهم داده.رفتم تو قسمت ارسال اس ام اس زنه می گه: تو رو خدا زنگ نزن به مامانت خودم می برمت دکتر.
من: نه آبجی من با داداشا و آبجیام کار دارم. همون موقع این کارم رو کردم اس ام اس که بفرستم برا4جوک که نیلوفر سر رسید و نذاشت دیگه گفت:ای خدا یعنی عرضه یه گوشه واسادنم نداری.رفتیم بیمارستان دکتره گفت:ایسون پاسون سکسته.(نوک زبونش می گرفت.)
زنه محکم زد تو پیشونیش:وای خدا حالا چی کار کنم؟
من:هیچی پامو گچ می گیریم بعد منو برسون خونمون باشه؟
بچه ها به دردش می ارزیدا ولی الان پسر عمه های پا شکسته ندیده من تینو مور و ملخ ریختن رو پام دارم از درد می میرم.دعا کنید زودی خوب شم خوب؟
تا یه پست دیه:بای بای! گود بای!
و چــــقــــدر غــــــصـــــه خـــــــوردم بــــــرای دلــــــه خــــــودم
بــــیــــچــــــاره دلـــــــــــــــم
کـــه در "شـــــــــبــــــــــــ آرزوهــــــــــــا" هـــیــچ آرزویـــــی نـــــداشــــتــــــــ
بعد از روز معلم،معلم آمادگی دفاعیمون رو ندیدم تا روز دوشنبه هفته بعدش. عاقا این معلمه خوشحال خوشحال کادو گیرش میاد.اومد تو کلاس ما وبرای اولین بار با لبخند وارد شد و گفت: دخترم بهم گفته بابایی خوش به حالت امروز کادو گیرت میاد.خخخخخخ!بابا این بیچاره روحشم خبر دار نبود که هیشکی براش چیزی نیاورده.این که همیشه سریع می رفت سراغ درس دادن نیم ساعت نشسته فقط نیگامون کرده.زدم به بغلیم می گم:امیر بدو برو سرش رو گرم کن تا من هم یه کاری کنم یه کم بخندیم.اونم رفت و شروع کرد با معلمه حرف زدن.منم زودی آجر کناریم رو ورداشتم یه کاغذ کادو هم از تو کمد همیشه باز پدرام ورداشتم زودی کادو پیچیش کردم.همون موقع هم امیر نشست و گفت: زمان برای عملیات کافی بود؟من:آره کشلوی من!!!امیر:ها؟؟؟؟
عاقا معلمه در اومده میگه شما که هیچی.بریم سر درس دادن.
من:عاقا من براتون کادو آوردم.
معلمم:)))))))))
تا کادو رو دادم دست معلمه بچه ها یه دف هم صدا:باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود.
من:(((((نه!نه!
معلمه هم جوگیر شد و بازش کرد.تا چشمش افتاد به آجره رنگش عوضش شد.عاقا با آجر افتاد دنبالم!!!هی من بدو هی اون بدو.
معلم:سپهر واسا.واسا کاریت ندارم.
من:دروغ میگی.کچل بشی اگه دروغ بگم دروغ میگی.
بالاخره یه جا گیرم آورده.دو سه تا ماچ آبدارمم کرده بعد میگه:از همون روز اول ازت خوشم میومد سپهر.دستت درد نکنه آخه دارم خونمون رو دو طبقه می کنم یه آجر کم داشتم دیگه نمی خواد برم بخرم.
من:((((خو می گفتی اینقده نمی دویدم.
_ حالا پاشو بریم سر کلاس.
معلمه دارم من؟؟!!
ولی بچه ها همه مو هام ریخته آخه اون راست می گفت نه!!!
ما تو فامیـلمون هَرکـی دختـر نداره میگـه اَگه دخـتـــر داشتـم میدادمـش به تـو .....
فـک و فامیلـه داریـم؟
گئديرسن گئت دلي كونلوم سني ايستر اولونجا يار
گئجه گوندوز بولودلار تك ياغار گؤزلر دالينجا يار
سنينله من برابر اولماديم هئچ واخت حقيقت ده
خياليم دا ولي هر آن منيمله سن دويونجا يار
******************************
مختاری اگرمیخواهی برواین دل توراتاحدمرگ دوستت دارد
شبانه روز این دوچشمم پشت سرت مثل ابر بهاری گریان است
تودنیای واقعی هیچوقت بامن یکجاوبرابرنبودی
ولی توبامنی تامرزبی نهایت اما فقط دررویا
دیشـب خـواب دیـدم دارم میـرم تـو یه اٍستخـر زَنـونـه،
تـا درو وا کَـردم گوشـه بالا خوابـم نوشـت M3-8 بعـد هــم صفحـه پیوندهـا بـاز شٌـد، خلاصــــــــــــــــه یهـو از تو یه مسجـد سَـر درآوردم؛دی:)
پارسال تابستون رفته بودیم مشهد ، چن روزرو خونه ی یکی از دوستای خانوادگیمون بودیم . مثل اینکه خانومشون منو برا برادرشون خاستگاری کردن ، مامانمم مثل اینکه گفته من دلم نماد دخترمو راه دور بفرستم اخه شدیدا وابسته به منه بدون اینکه به من چیزی بگه ردش کرد ( به این میگن دموکراسی ^_* )
مامان بزرگم بعدش برام تعریف کرد .
حالا برگشتیم دوستام :
خداوکیلی چقد دخیل بستی ؟؟؟؟ ^_^
_ O:
چقد نذر کردی ؟؟ ^_*
_O:
چقد تو خرشانسی ، حتما این چن روزی که اونجا بودی همش دس به دعا بودی ؟ نه ؟ (((:
_ l:
قربون امام رضا برم اصن نذاشت پاش به چالوس برسه ..!!! (:
_ l:
اره دیگه ، از بس ناله کرد... قربون امام برم گفت بزا حاجت این یکیو بدم کچلم کرد ... (:
_ o_O
دستت رو سر ما خواهر ... *_^
حالا خوبه طی عملیاتی کاملا سری مامان بزرگم بهم گفت ، روحمم خبر نداشت (:
رفته بودیم عروسی من ۱۳ یا ۱۴ سال بیشتر نداشتم ....
پدر عروس اومد سلام علیک و بعد رو به من گفت : انشاءالله عروسی آقا وهاب ....
من هم بهش گفتم : هم چنین ....
یه دفه اطرافمون منفجر شد ....
چند روز پیش داشتم میرفتم خونه دیدم یه خانم وایستاده کناره خیابون کاپوت ماشینشم بالاس ....
منم حس انسان دوستیم گل کردو زدم کنار رفتم جلو گفتم چی شده ....
گفت ماشینم خاموش شده ....
بد یه ذره الکی ور رفتمو ، سیم برقو قطع کردم که بدا الکی بگم از اون بوده ...
نشستم استارت زدم دیدم ماشین اصن برق نداره ....
خانمه بهم گفت آقا مهندس تو سیم برق ماشینو کندی بد میخوای استارتم بخوره ....
از خجالت آب شدم ول کردمو سریع فرار کردم ....
تازه آمده بود خط مقدم .....
به قول بچه ها صفر کیلومتر بود .....
صدای اذان که شد مثل همه مهیای نماز شد .....
دنبال آب میگشت .... برای وضو .....
که حاجی با صدایی مهربان گفت :
تیمم کن ....
از خاک این دشت پاک تر پیدا نمیکنی ......
خندید و گفت : پاک ترین نمازم را با پاک ترین خاک میخوانم .....
راست میگفت ....
سجده ی آخر خاک پاک دشت با خونش پاک تر شد .....
ترکش لعنتی کار خودش را کرده بود .......
نشسته بودم پا تلویزیون...بابام اومد تو خسته و اعصابش داغون بود...
یه بوی پا احساس کردم که داشت خفم میکرد نمیدونستم مال بابامه... بلند گفتم:اه اه بازم که بوی گند پا آید همی....یهو همه ساکت شدن و خیره شدن به من...تازه فهمیدم چی کار کردم....
هیچی دیگه اون شب رو خیلی با اقتدار و شیک تو زیر زمین خوابیدم.
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 21357
کل بازدید: 533668927










