K
KZK1381 ۹ سال پیش
جوک

آقا ما یه داداش توهمی داریم که 4 سال ازمون بزرگتره.خیلی هم تخیلی و داستانگو هم هست.فقط خدا رو شکر که هیچ چیزیم بهش نرفته.اون موقع من 9 سالم بود و داداشم هم13سالش بود و هست(از لحاظ عقلی) یه بار قرار بود بریم یه سلمونی که چند سال بود میشناختیمش و کارشم واقعا حرف نداشت فکرکنم بهترین سلمونی شهرمون اون باشه.بعد داداشم داشت داستان تخیلی تعریف میکرد که مثلا این سلمونیه با مشتریش دعواش میشه و روی هم اسید میپاشن و به هم فحش میدن و اینا....(خدایا اخه چرا من؟؟)منم تو راه داشتم کر کر میخندیدم تا اینکه رسیدیم پشت در سلمونیه.بعد من به داداشم گفتم که حواستو جمع کن اونجا نزنیم زیر خنده که ای کاش نمیگفتم.ای کاش.دقیقا همین باعث شد که خیلی خیلی حساس بشیم جفتمون.بعد رفتیم تو من گفتم مو هام رو چه مدلی بزن و اینا، که داداشمم اومد نشست و من هی از اینه به اون نگاه میکردم و میخندیدیم و یاد اون داستان تخیلیش میفتادم.تا اینکه یهویی سلمونیه یه پس گردنی نثارم کرد و پرسید چی شده و منم که بچه بودم میترسیدم اگه بهش بگم منو داداشمو دعوا کنه و بزنمون بخاطر همین الکی هی جک میگفتم و میخندیدم.امامگه ول میکرد از بس بهم پس گردنی زد که سر درد
گرفتم.بعدش پول رو دادیم و داشتیم با داداشم از پله های ساختمون پایین میرفتیم که یهویی یه صدایی شنیدیم:صبرررر کنییییددد.یهو برگشتیم دیدیم سلمونیه داره از پله ها میدویه دنبالمون و تا رسید یه پس گردنی هم به داداشم زد و رفت از پله ها بالا و تا وارد سلمونی شد صدای خنده حضار گرامی رو از پایینه ساختمون شنیدیم،درحالی که سلمونیه طبقه اخر بود...و از اون موقع به بعد شد که دیگه اجازه ندادم داداشم برام تعریف داستان تخیلی تعریف کنه.لایک:خاک بر سرت با این داداش توهمیت.لایک:خدا شفا دهد داداشتو

ع
علی**** ۵ سال پیش
جوک

دیروز خانمم جلوی دختر کوچلومون یه بشقاب پر سیب زمینی سرخ کرده گذاشت، بماند که چه قدر زیاد امد! همون قدری هم که خورد با کلی اصرار رو التماس مادرش بود!
والا زمان ما دستت به ماهیتابه نزدیک می شد، از مچ می زدنش!
ههههی . . . خواستم بگم دوره زمونه فرق کرده!

د
دلخسته عشق ۳ سال پیش
جوک

‏واسه بچه ها شامپویی که بوی خوراکی میده نخرین چون انقد خنگن که فکر میکنن باید مزه ش هم مثل همون خوراکی باشه
مثلا خودم تا وقتی شامپو نارگیلی رو یواشکی نخورده بودم قبول نداشتم مزه ی زهرمار میده؛البته بچه هم نبودم ۱۸ سالم بود:)))

ر
ریحون ۴ سال پیش
جوک

بدترین شکست عشقی عمرم رو زمانی خوردم که...
یه بار چند سال پیش رفته بودیم عروسی یکی از اقوام.کلی خاله ها اصرار کردن پاشو برقص مام فامیل داماد بودیم منم که خجالتییییی از اونا اصرار از من انکار.بالاخره دیدم دیگه ول کن نیستن با کلی ناز و کرشمه پاشدم برقصم،رفتم وسط یکم هم جوگیر شده بودم تازه داشتم گرم میشدم‌ یه چشمکی ⁦:^)⁩هم حوالی یکی از خاله هام کردم که ببین چه قدر خوب میرقصم⁦⁦⁦ƪ(˘⌣˘)ʃ⁩...یه خانومه با دستش هلم داد کنار گفت عزیزم خانواده عروس میخوان برقصن میخوام فیلم و عکس بگیرم برو بعدا میای می‌رقصی⁦(+_+)⁩
الان که دارم اون خاطره رو مرور میکنم میبینم دارم با این حالت⁦O_o⁩به دوربین نگاه میکنم⁦.

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.