نشسته بودم یه دفعه بابام با یه لحن وحشتناک برگشت گفت یا اباالفضل....
منم ترسیدم فکر کردم سقف خونه اومده پایین حالا ادامه جمله بابام : .... مگس....
اندر احوالات بابام و مگس :
داداشم یه بار دیده بود بابام در خونه رو باز کرده که بره بیرون بعد خیلی تند و سریع درو بسته داداشم گفت من فکر کردم کسی پشت در با اسلحه وایساده
نگو مگس تو راهرو بوده بابام ترسیده بیاد تو خونه
فک و فامیله وسواسیه داریم ؟