م

میترا

@munishka_mnz · ۲۷ امتیاز

★☆☆☆☆ ۱ از ۵ (۲ رأی)

م
مهرسا پاشایی ۱۱ سال پیش
جوک

نشسته بودم یه دفعه بابام با یه لحن وحشتناک برگشت گفت یا اباالفضل....
منم ترسیدم فکر کردم سقف خونه اومده پایین حالا ادامه جمله بابام : .... مگس....
اندر احوالات بابام و مگس :
داداشم یه بار دیده بود بابام در خونه رو باز کرده که بره بیرون بعد خیلی تند و سریع درو بسته داداشم گفت من فکر کردم کسی پشت در با اسلحه وایساده
نگو مگس تو راهرو بوده بابام ترسیده بیاد تو خونه
فک و فامیله وسواسیه داریم ؟

م
مهرسا پاشایی ۱۱ سال پیش
جوک

دوره هنرستان یه بار روپوش پوشیدیم بریم سایت کامپیوتر سایتمون گوشه حیاط بود تازه زنگ تفریح تموم شده بود همه سر کلاسا بودن کلاس ما هم داشتیم میرفتیم سایت از تو راهرو رد میشدیم بریم سمت حیاط من و دوستم داشتیم شوخی میکردیم یهو من با دست به دفتر مدیر اشاره کردم گفتم اینجا رو به آتیش میکشما بعد یهو از پشت یه نفر چنگ انداخت روپوش سایت و روپوش مدرسم و همه رو تو مشتش گرفت برگشتم دیدم ناظم مون بود گفت کجا رو ؟ هیچی دیگه همچنان در حال راه رفتن بودیم منم مونده بودم همونجوری هیچی نگفتم چند قدم رفتیم رسیدیم به دفتر معلما اون ول کرد رفت بقیه دوستام هم با خنده از پشت داشتن میومدن ببینن چی شده خدا رو شکر به خیر گذشت تازه بعدش فهمیدم چه جمله تابلویی گفتم ولی دمش گرم هیچی نگفت همون موقع هم داشت با لحن جدی شوخی میکرد کلی ضایع شدم آخه ناظم پشت سر ما چیکار میکرد یهویی؟

م
مهرسا پاشایی ۱۱ سال پیش
جوک

یه بار بچه که بودم رفته بودم مغازه پفک بگیرم بعد صاحب مغازه یه بادکنک بهم داد منم فکر کردم به جای بقیه پول داره اینو میده گفتم نه بادکنک نمیخوام هی اونم میگفت بگیر بگیر منم هی میگفتم نه بادکنک نمیخوام بادکنک نمیخوام (چون آخه مامانم گفته بود از این چیزا نگیرین به جای بقیه پول) هیچی دیگه طرف هم پیرمرد بود یهو شاکی شد گفت خب نخواه بعد بادکنک رو انداخت تو پاکتش بعد فهمیدم این جایزه اون پفکه بوده اصلا پولم اندازه بوده بقیه نداشته بعدش کلی ضایع شدم تازه بادکنک رو هم از دست دادم

م
مهرسا پاشایی ۱۱ سال پیش
جوک

اول ابتدایی یه دفتر 100 برگ برای دیکته برداشتم که چون تموم نشد سال دوم و سوم هم تو همون دیکته مینوشتم حالا یه دفتر صد برگ همش پر از 20
مردم بچه شون یه 20 بگیره یه دونه برگه باشه نگه میدارن اصلا آرزو دارن بچه شون 20 بگیره اون وقت من بیچاره با همون عقل بچگیم این دفترمو نگه داشته بودم تا موقع دانشگاه ولی نمیدونم مامانم چه جوری گولم زد گفت کارنامه هات هست دیگه اینو می خوای چی کار خلاصه اینو قاطی بقیه چیزا انداخت دور الان خودم موندم چه طوری راضی شدم بندازمش دور روش یه عکس خوشگل هم چسبونده بودم ... یعنی واقعا فک و فامیله بی ذوقه دارم؟

م
مهرسا پاشایی ۱۱ سال پیش
جوک

زمستان است دیگر گاهی دلش میخواهد وظیفه اش را انجام ندهد و از زیر کار در برود برف که نمیفرستد هیچ بارن شدید هم نمیبارد گاهی نم بارانی میزند تا بگوید من هستم تازه بیشتر مواقع هم دوست دارد شبیه تابستان باشد. آخه زمستان عزیز تو به خاطر وجدان کاری ات دوست داشتنی هستی تابستان را ببین چطور وظیفه اش را انجام میدهد و ما را از گرما بیچاره میکند شما شبیه او نباش شبیه خودت باش

م
مهرسا پاشایی ۱۱ سال پیش
پیام

نشسته بودیم داداشم داشت یه موضوعی رو تعریف میکرد در رابطه با خانم ها تهش برگشت گفت : آره خانوما وفادارترن و خوبن و از این حرفا حالا مامانم ( مامانم کلا قبل از اینکه ببینه داداشم چی میگه در کل هر چی باشه مخالفش رو میگه در راستای انجام وظایف تربیتی و اینکه فک میکنه داداشم هنوز کوچولوئه الان اگه چیزی نگه در اشتباه میمونه بچه بدبخت میشه و...) خلاصه داداشم اینو به من گفت منم همچنان در تایید حرفاش بودم با یک لبخند و در حال خوشحالی بودم که یهو مامانم نه گذاشت نه برداشت گفت : اتفاقا انقد زن های ک ص ا ف ط و پ س ت داریم. هیچی دیگه با خاک یکسان کرد همه ی زن ها رو خوب آخه مادر من دو تا مثل شما داشته باشیم ما خانم ها که دیگه آقایون خوش به حال شون میشه . بعضی وقتا فک میکنم مامانم باید مرد میشده اشتباهی زن شده
آخه مادر انقد پسردوست ؟
آخه فک و فامیله دارم من بیچاره ؟

مهرسا ۱۱ سال پیش
جوک

دلم میخواد برای مرتضی پاشایی عزیز بنویسم
با اینکه خیلی از دوستان بسیار عالی نوشتن و حرف دل منو گفتن باید بگم که اعتراف میکنم چه دیر شخصیت و اخلاق زیبای مرتضی عزیز رو شناختم و افسوس میخورم که بعد از این دیگه آهنگ زیبایی ازش نمیشنوم و نمیتونم توی یه کنسرت ازش شرکت کنم
برای قدردانی از این انسان دوست داشتنی تولد دوباره مرتضی جان رو بهش تبریک میگم
یکی هست تو قلبم که برای همیشه ماندگار شد