وزارت بهداشت اعلام کرد:
99درصد افراد مبتلا به سنگ کلیه را افرادی تشکیل دادند که در 4جوک عضو هستند.
به همین دلیل، وزارت بهداشت، برای کاهش بیماران مبتلا به سنگ کلیه، مسدود شدن این سایت رو خواستار شد!!!!!
عزیز من، زود لایک کن، می خوام برم دستشویی !
@0311846459 · ۱۹۶ امتیاز
★★★★☆ ۳ از ۵ (۳۴ رأی)
وزارت بهداشت اعلام کرد:
99درصد افراد مبتلا به سنگ کلیه را افرادی تشکیل دادند که در 4جوک عضو هستند.
به همین دلیل، وزارت بهداشت، برای کاهش بیماران مبتلا به سنگ کلیه، مسدود شدن این سایت رو خواستار شد!!!!!
عزیز من، زود لایک کن، می خوام برم دستشویی !
اینایی که تو فورجوک،شروع کردن به تعریف کردن خاطراتشون از مدرسه،واسشون حسابی دعا کردم.
شمام دعا کنید که خدا این حس مردم آزاری شون رو برطرف کنه!
الهی آمین.
اگه موافقی بزن لایکو.
میگن: خدا آدمایی رو که خیلی دوست داره زیاد امتحان میکنه!
اینطور که من حساب کردم خدا مجنون ما شده!
اگه لایک نکنی،می گم که چند روز تا اول مدرسه ها مونده ها!!!!!!!!!!!!
.
.
.
.
.
حالا که لایک کردی نمی گم.
این فیسبوک مارو چی فرض کرده
.
.
.
....
.
.
.
هرچی در و داف پسر هستش این بغل نشون میده میگه ممکنه بشناسیشون!
نوکرتم من اگه اینارو میشناخت�
که فیسبوک نمیومدم آخه...
البته این واسه قبل از عضویت تو فورجوکه ها.وگرنه الان اصلا وخ نمی کنم از فورجوک بیام بیرون.
دقت کردین
اگه دختر کبریت فروش هم “ساپورت “می پوشید قصه کلا عوض می شد!!
دخترم دخترای قدی�
دخترای امروزی اصن مث مامانشون آشپزی نمیکنن
فقط مث باباشون قلیون میکشن!
اینقدر فور جوک رو ملت تاثیر گذاشته
که بچه داداشم اومده کارنامهشو به باباش نشون میده میگه اکه نکته شو گرفتی بکوب چَکو :)))
آقا به نظر من باید برای دستشویی هم زنگ بزارن.همه اش که نمیشه در زد.
ها؟
شمام با من موافقید؟
آقا این چه وضعه شه آخه؟دهههههههههههههه
رفتم واسه استخدام یه شرکت،میگه یا باید کارت پایان خدمت داشته باشی،یا کارت عضویت تو فور جوک.
آخه برادر من،مگه نمی بینی من اعصاب ندارم.لایکو بزن دیگه.واستاده برو بر منو نیگا می کنه.
درمدرسه ای پسر باغبانی بود که به خاطر هوش،ذکاوت و احساسی که داشت،استادش به او توجه زیادی می کرد.بقیه شاگردان مدره که اکثرا از خانواده های مرفه و ثروتمند بودند،از این وضعیت چندان راضی نبودند و در سخنان خود گاهی اوقات پسر باغبان را مورد تمسخر قرار می دادند.در کنار مدرسه یک دریاچه زیبا بود که در اطرف دریاچه،ساقه های خیزران و نی های بامبو تا ارتفاع چند متری قد کشیده بودند.روزی در مدرسه بار دیگر صحبت پسر باغبان،آرامش،وقار و متانت او مطرح شد و درباره شاگردان از نظر مساعد استاد نسبت به او اظهار گله مندی کردند.استار تبسمی کرد و خطاب به جمع گفت:تفاوت شما و این پسر در نوع نگاهی است که به زندگی دارید.برای این که این تفاوت ها را همین الان حس کنید،برایم بگویید که نی های بامبوی کنار دریاچه دهکده برای چه آفریده شده ند؟
یکی از شاگردان گفت:این نی ها بی فایده و به در نخورند و باعث شده اند سطح زیبای دریاچه از نظر ها دور شوند و پرنده ها و قورباغه ها در لابه لای آن ها لانه کنند.من اگر می توانستم،تمام این نی ها را می سوزاندم و چشم انداز زیبای دریاچه را در مقابل چشمان اهالی دهکده،مسافران و رهگزران قرار می دادم.بدین ترتیب،زیبایی های طبیعی دهکده باعث جذب جذب جهانگردان بیشتری به دهکده می شد و اینجا رونق اقتصادی بیشتر پیدا می کرد.
شاگرد دیگری گفت:من می دانم این نی های کنار دریاچه برای چه آفریده شده اند.آن ها خلق شده اند تا مردم دهکده از این نی ها برای ساختن سقف منزل،انبار ها و نیز قایق های تفریحی استفاده کنند.از سوی دیگر،خنکا و رطوبت دریاچه را به سوی دهکده می آورند و اب و هوای آن را متعادل می کنند.بنا بر این از لحاظ اقصادی چندان هم بی فایده نیستند.
استاد تبسمی کرد و رو به پسر باغبان کرد و گفت:نظر تو چیست؟پسر باغبان سرش را پایین انداخت و گفت:نی های بامبو در کنار دریاچه،شبانه روز ایستاده اند؛آن ها منتظرند تا نسیمی بیاید و از لابه لی آن ها عبور کند و نی،به نوا می افتند،او به هدف خود از زندگی رسیده است.بعد از آن هر اتفاقی که بیافتد،دیگر برایش مهم نیست.
استاد به سوی شاگردان بازگشت و خطاب به آن ها گفت:همه شما،انسان را به عنوان مرکز دایره هستی در نظر گرفتید و بقیه موجودات عالم را در خمت خود تصور کردید و از پنجره منفعت خود به عالم نگاه کردید،اما این پسر تنها کسی بود که از دید بامبو به این سؤال نگاه کرد...اکنون به من بگویید کدام یک از نظر شما به معرفت کائنات نزدیک تر است؟
کسی که در هر لحظه دوباره متولد نمی شود،در حال احتضار است. باب دیلان
عشق مادر به فرزند
در زلزله«سی چوان»چین،وقتی گروه نجات یک زن جوان را زیر آئار پیدا کرد،او مرده بود؛اما کمک رسانان زیرنور چراغ قوه،چیز عجیبی دیدند!
زت،با حالتی عجیب روی زمین زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود.ناجیان تلاش می کردند جنازه او را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند.چندثانیه بعد... سرپرست گروه نجات،دیوانه وار فریاد زد:بیایید!بیایید اینجا!یک بچه این جاست...
وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت،نوزاد سه یا چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.توزاد کاملا سالم و در خواب عمیقی بود.او در خواب شیرینش نمی دانست چه فاجعه ای،وطنش را ویران کرده و مادرش هنگام حفاظت از او،قربانی شده است.مردم وقتی بچه را بغل کردند،یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که ردی صفحه آن ین پیام دیده می شد:«عزیزم،اگر زنده ماندی،هیچ وقت فراموش نکن که مادرت با تمام وجودش دوستت داشت...»
مادر،بهشت من همه آغوش گرم توست. شهریار
واسه سلامتی مادر ها،یه صلوات و یه لایک.
اشتباه یا آموزش؟!
داستان معروفی از«تام واتسون»بنیانگذار شرکت بزرگ کامپیوتری«آی.بی.ام»قل می کنند که یکی از کارکنانش اشتباه بزرگی مرتکب شد و مبلغ ده میلیون دلار به شرکت ضرر زد!این کارمند به دفتر واتسون احظار شد و پس از حضور گفت:تصور می کنم که باید از شرکت استعفا دهم.
تام واتسون گفت:شوخی می کنید؟!ما همین الان مبلغ ده میلیون دلار بابت آموزش شما پول دادیم!
شیفتگان پرواز را میل خزیدن نیست! هلن کلر
فرمون دادن دخترا :
بیا
بیا
بیا
بیا
افتاد تو جوب نیا …
تاپ تاپ خمیر
شیشه پر پنیر
دست کی بالا ؟
مدرسان شریف !!!
تلفن ۲۹ دوتا ۶ !
چگونه بايد يك خبر ناگوار را اطلاع داد!
داستان زير را آرت بو خوالد طنز نويس پر آوازه آمريكايي در تاييد اينكه نبايد اخبار ناگوار را به يكباره به شنونده گفت تعريف مي كند:
مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد:
-جرج از خانه چه خبر؟
-خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد.
-سگ بيچاره پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟
-پرخوري قربان!
-پرخوري؟ مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟
-گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.
-اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟
-همه اسب هاي پدرتان مردند قربان!
-چه گفتي؟ همه آنها مردند؟
- بله قربان. همه آنها از كار زيادي مردند.
-براي چه اين قدر كار كردند؟
-براي اينكه آب بياورند قربان!
-گفتي آب آب براي چه؟
-براي اينكه آتش را خاموش كنند قربان!
-كدام آتش را؟
-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.
-پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزي چه بود؟
-فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد. قربان!
-گفتي شمع؟ كدام شمع؟
-شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
-مادرم هم مرد؟
-بله قربان. زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان.!
-كدام حادثه؟
-حادثه مرگ پدرتان قربان!
-پدرم هم مرد؟
-بله قربان. مرد بيچاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت.
-كدام خبر را؟
-خبر هاي بدي قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت تو اين دنيا ارزش نداريد. من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!
بهترین راه ابراز عشق
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود».
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند.پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
عاشقاش بلایکن.
ریسک پذیری
در خاک حاصلخیز بهاری دو دانه کنار هم نشسته بودند.
دانه اولی گفت:من می خواهم رشد کنم!من می خواهم ریشه هایم را هر چه عمیق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هایم را از میان پوسته ی زمین بالای سرم پخش کنم،من می خواهم شکوفه های لطیف خودم را همانند بیرق های رنگین بر افشانم و رسیدن بهار را نوید دهم.من می خواهم گرمای آفتاب را در چهره و لطافت شبنم صبحگاهی را در گلبرگ هایم احساس کنم!
و بدین ترتیب دانه رویید.
دانه دومی گفت:من می ترسم.اگر من ریشه هایم را به دل خاک سیاه فرو کنم،نمی دانم که که در آن تاریکی با چه چیز هایی روبرو خواهم شد.اگر از میان خاک سفت بالای سرم را نگاه کنم،امکان دارد شاخه های لطیفم آسیب ببیند...چه خواهم کرد اگر شکوفه هایم باز شوند و ماری قصد خوردن آن ها را کند؟تازه،اگر قرار باشد شکوفه هایم به گل ننشینند،احتمال دارد کودکی مرا از ریشه بیرون بکشد.نه،همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصیبم شود.
و بدین ترتیب دانه منتظر ماند.
مرغ خانگی که برای یافتن غذا مشغول کند و کاو زمین بود،دانه را دید و در یک چشم بر هم زدن آن را بلعید.
نتیجه:آن عده از انسان ها که از حرکت و رشد می ترسند،به وسیله زندگی بلعیده می شوند.
پس خطر را با عقل و اندیشه خود به جان بخر و حرکت کن تا به قله موفقیت برسی.
لایک کردن ریسک هم نداره،پس لایک کن!
هوشمندانه احمق باشید!
ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد.مردم با نیرنگی،حماقت او را دست می انداختد.دوسکه(یکی طلا و دیگری نقره)به او نشان می دادند، ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد!
این داستان در تمام منطقه پخش شد.هر روز،گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.
تا این که مرد مهربانی از دیدن این صحنه ناراحت شد.در گوشه میدان به سراغ ملا رفت و گفت:هر وقت دو سکه به تو نشان داند،سکه طلا را بردار.این جوری هم پول بیش تری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند.
ملانصرالدین به آن مرد لبخند مهربانی زد و پاسخ داد:ظاهرا حق با شماست،اما اگر سکه طلا بردارم،دیگر پول به من نمی دهند تا ثابت کنند که من احمقم!شما نمی دانید تا به حال با این تظاهر چه قدر پول گیر آورده ام!!
نتیجه:اگر کاری که می کنید هوشمندانه باشد،اشکالی ندارد که شما را احمق بدانند.
برای شادی دل من بکوب لایکو...
کیفیت
درباره کیفیت محصولات و استاندارد های کیفیت در ژاپن بسیار شنیده ایم.این داستان هم که در مورد شرکت کامپیوتری"آی. بی .ام"اتقاق افتاده،در نوع خود شنیدنی است:
چند سال پیش،شرکت آی. بی .ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوتر هایش را به ژاپنی ها بسپارد.در مشخصات تولید محصول نوشته شده بود:
((سه قطعه معیوب در هزار قطعه تولیدی قابل قبول است.))
هنگامی که قطعات تولید شدند و برای آی . بی .ام فرستاده شدند،نامه ای همراه آن ها بود با این مضمون:
"مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم.برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید،خط تولید جداگانه ای درست کرده ایم و آنها را هم ساختیم!امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد"
کار خوب کردن،بهتر از حرف زدن است. بنجامین فرانکین
.
.
.
شنیدم می خوای لایک کنی!!!
اینایی که دائم خودشونو میگیرن ، رعایت کنین بابا توالت عمومیم هفته ای ۱بار میگیره !