م

محمد دمیرچی

@0311846459 · ۱۹۶ امتیاز

★★★★☆ ۳ از ۵ (۳۴ رأی)

m
mamali77 ۱۳ سال پیش
پیام

کنسرت
جمعیت بی صبرانه منتظر اجرای نمایش بودند ٬ صدای تشویق قطع نمیشد .
با کنار رفتن پرده اشتیاق چندین ساله جمعیت برای شنیدن صدای ویلون مشهور ترین نوازده چندبرابر شده بود .
پرده کنار رفت و پیرمردی با لباس مندرس نمایان شد و صدای کف زدن مردم با تعجب و شرمساری قطع شد
همان پیرمردی بود که هنگام ورود به تالار ٬ جلوی در ایستاده بود و می نواخت تا نوجه مردم را جلب کند ولی فقط چند سکه جمع کرده بود

m
mamali77 ۱۳ سال پیش
پیام

گنجشک و آتش
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!
پرسیدند : چه می کنی ؟
پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و...
آن را روی آتش می ریزم !
گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!
گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟
پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد.!

m
mamali77 ۱۳ سال پیش
پیام

حراجی شیطان
شیطان که می خواست خود را با عصر جدید تطبیق دهد،تصمیم گرفت وسوسه های قدیمی و در انبار مانده اش را به حراج بگذارد.در روزنامه آگهی داد و تمام روز مشتری ها را در دفتر کارش پذیرا شد.حراج جالبی بود. سنگ هایی برای لغزش در تغوا،آینه های که آدم را مهم جلوه می داد،عینک هایی که دیگران را بی اهمیت نشان می داد،خنجر هایی که با تیغه های خمیده که آدم می توانست آن ها را در پشت دیگری فرو کند،ضبط صوت هایی که فقط غیبت و دروغ را ظبط می کرد.
شیطان روبه خریداران فریاد زد:
((نگران قیمت نباشید!الان بردارید و هر وقت داشتید،پولش را بدهید.))
یکی از مشتریان در گوشه ای دو شیء بسیار فرسوده دید که هیچ کس به آنها توجه نمی کرد اما خیلی گران بودند.تعجب کرد و خواست دلیل این اختلاف فاحش را بفهمد.
شیطان خندید و پاسخ داد:
((فرسودگی شان به خاطر این است که خیلی از آنها استفاده کرده ام.اگر زیاد جلب توجه میکردند،مردم می فهمیدند که چطور در مقابل آن ها مراقب باشند.
یکی شان"شک"است و دیگری"عقده حقارت".
تمام وسوسه های دیگر حرف می زنند ولی این دو وسوسه عمل می کنند.
نتیجه:شک و عقده حقارت قدیمی ترین و یکی از کار سازترین وسیله های شیطان برای فریب دادن انسان ها است.

m
mamali77 ۱۳ سال پیش
پیام

برنده هیچ گاه دست از تلاش بر نمی دارد!
دو پسر یچه درحال قدم زدن در جاده ای در خارج از شهر بود ند که دو ظزف شیر را دیدند که باید بار زده می شدند و در شهر نزدیک تحویل داده می شدند.به دور از چشم دیگران،در ظرف اول را برداشتند و قورباغه ای بزرگ را در آن انداختند و با ظرف دوم نیز چنین کردند.اندکی بعد دو ظرف به مقصد مورد نظر حمل گردیدند.در طول سفر قورباغه درون ظزف اول گفت (وضع بدی است!نمی توانم در ظرف را بردارم چون خیلی سنگین است.من هرگز در شیر شنا نکردم،و به ته ظرف نیز نمی توانم بروم تا بتوانم جا پای خوبی برای پرش داشته باشم و در ظرف را بلند کنم.پس فایده ای ندارد))وقتی که در ظرف اول برداشته شده بود،قورباغه اول مرده بود.همین شرایط در ظرف دوم برای قورباغه وجود داشت و قورباغه به خودش گفت((خوب،نمی توانم در ظرف را به علت سنگینی و محکم بودن بردارم،هیچ وسیله ای نیز برای سوراخ کردن ظرف و نجات خود ندارم.اما پدر بزرگ گفته است برای اینکه در مایعات زنده بمانید،باید شنا کنید.))بنا براین شنا کرد و شنا کرد تا توده ای از کره ساخته شد و روی آن نشست،وقتی در ظرف برداشته شد،بیرون پرید.
نتیجه:برنده هیچ گاه دست از تلاش بر نمی دارد و آدم ترسو هیچگاه پیروز نمی شود.

m
mamali77 ۱۳ سال پیش
پیام

قدرت بخشش
مرد خردمندی در کوهستان سفر می کرد.به مسافری رسید که گرسنه بود.مرد خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود.مسافر گرسنه ،سنگ قیمتی و زیبایی را در کیف او دید،از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به وی بدهد.مرد خردمند هم بی درنگ،سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روی کرده بود،از خوشحالی سر از پا نمی شناخت.
او می دانست که جواهربه قدری با ارزش است که تا آخر عمر می تواند راحت زنگی کند.ولی چند روز بعد،مرد مسافر به راه افتاد تا هر چه زود تر آن مرد خردمند را پیدا کند!
بالاخره هنگامی که او را یافت،سنگ قیمتی را به او پس داد و گفت: ((خیلی فکر کردم،می دانم این سنگ چقدر با ارزش است،اما آن را به تو پس می دهم با این امید که چیزی ارزشمند تر از آن به من بدهی.اگر می توانی،آن((محبتی))را به من بده که به تو این قدرت را داد که این سنگ سنگ را به من ببخشی))
قدرت جسمانی گذراست،اما قدرت روحانی پایدار خواهد بود. سروانتس

m
mamali77 ۱۳ سال پیش
پیام

عصبانیت
کودکی بود که بسیار بد اخلاق بود.روزی پدرش به او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی،یک میخ به دیوار روبرو بکوب.
روز اول پسرک مجبور شد سی و هفت میخ به دیوار بکوبد.در روز ها و هفته های بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود تعداد میخ هایی که به دیوار می کوبید رفته رفته کمتر می شد.پسرک متوجه شد که آسان تر آن است که عصبانیت خود را کنترل کند تا آنکه میخ ها را در دیوار سخت بکوبد.به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری کرد.پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازاء هر روزی که عصبانی نشود،یکی از میخ هایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده بوده است را از دیوار بیرون بکشد.روز ها گذشت تا بالاخره یک روز پسر جوان به پدرش روکرد و گفت:همه میخ ها را از دیوار در آورده است.پدر دست او را گرفت و به آن طرف دیواری که میخ ها روی آن کوبیده شده و سپس درآورده شده بود،برد.پدر روبه پسر کرد و گفت: ((کار خوبی انجام دادی ولی به سوراخ هایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن!این دیوار دیگر هیچ وقت دیوار قبلی نخواهد بود.پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی می گویی،مانند میخی است که بر دیوار دل طرف مقابل می کوبی.تو می توانی چاقویی را به شخصی بزنی و در آوری،مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت: ((معذرت می خواهم که آن کار را کرده ام)).
زخم چاقو همچنان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند.یک زخم فیزیکی به بدی همان زخم شفاهی است.دوست ها واقعا جواهر های کیمیایی هستند،آنها می توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند.آن ها گوش جان به تو می سپارند و انتظار احترام متقابل دارند وآنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند.

m
mamali77 ۱۳ سال پیش
پیام

احترام به نفس
الیور وندل در جلسه ای حضور داشت.او کوتاه ترین مرد حاضر در جلسه بود.دوستی به مزاح به او گفت:
آقای هولمز،تصور می کنم در میان ما بزرگان شما قدری احساس کوچکی می کنید.
هولمز پاسخ داد:احساس نیم سکه طلائی را دارم که مابین پول خرد قرار گرفته باشد.
نتیجه:با ارزش ترین چیز نزد هر انسان نفس اوست.

m
mamali77 ۱۳ سال پیش
پیام

یک دانشمند غیر مسلمان(از اروپا)تحقیقاتی انجام داده است،شامل یافتن بهترین روش برای خارج کردن امواج الکترومغناطیسی که به بدن آسیب می رساند.با گذاشتن پیشانیتان بیش تر از یک بار بر زمین،زمین امواج الکترومغناطیس مضر را تخلیه می کند.این شبیه اتصال ساختمان ها با زمین است تا وقتی احتمال برخورد سیگنال های الکتریکی(مانند رعد و برق)وجود دارد،امواج از طریق زمین تخلیه شود.آنچه این تحقیق را بیش تر شگفت انگیز می کند،این است که بهتر است که پیشانیتان را بر خاک بگذارید.و آنچه شگفت انگیز تر است اینکه بهترین راه که پیشانی خود را بر خاک بگذارید،حالتی است که رو به مرکز زمین باشید.چرا که در این حالت امواج الکترومغناطیس بهتر تخلیه خواهد شد!!و بیش تر تعجب خواهید کرد وقتی بدانید بر اساس اصول علمی ثابت شده است که شهر مکه مرکز زمین است و کعبه درست در مرکز زمین قرار دارد!بنابراین سجده کردن درنماز،بهترین راه برای تخلیه سیگنال های مضر از بدن است!
پیشانیت را بر خاک بگذار:
((سبحان ربی الاعلی وبحمده))...

m
mamali77 ۱۳ سال پیش
پیام

عشق مادر به فرزند
در زلزله«سی چوان»چین،وقتی گروه نجات یک زن جوان را زیر آئار پیدا کرد،او مرده بود؛اما کمک رسانان زیرنور چراغ قوه،چیز عجیبی دیدند!
زت،با خالتی عجیب روی زمین زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود.ناجیان تلاش می کردند جنازه او را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند.چندثانیه بعد... سرپرست گروه نجات،دیوانه وار فریاد زد:بیایید!بیایید اینجا!یک بچه این جاست...
وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت،نوزاد سه یا چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.توزاد کاملا سالم و در خواب عمیقی بود.او در خواب شیرینش نمی دانست چه فاجعه ای،وطنش را ویران کرده و مادرش هنگام حفاظت از او،قربانی شده است.مردم وقتی بچه را بغل کردند،یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که ردی صفحه آن ین پیام دیده می شد:«عزیزم،اگر زنده ماندی،هیچ وقت فراموش نکن که مادرت با تمام وجودش دوستت داشت...»
مادر،بهشت من همه آغوش گرم توست. شهریار

m
mamali77 ۱۳ سال پیش
پیام

فرمانروایی می کوشید ت مرز های جنوبی کشورش را گسترش دد،اما با مقاومت های یک سردار محلی،روبرو شد و مزاحمت های این سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را بر انگیخت.بنابر این تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری یردار کرد.
عاقبت سردار و خانواده اش به اسارت نیروهای فرمانروا در آمئنئ برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن سردار جنگاور،تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید:ای سردار،اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم،چه می کنی؟
سردار پاسخ داد:ای فرمانروا،اگر از من بگذری،به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر،فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید:اگر از جان همسرت درگذرم،آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت:آن وقت جانم را فدایت خواهم کرد.
فرمانروا از پاسخی که شنید،آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید،بلکه او را به عنان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید:آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخخته شده بود؟
همسر سردار گفت:راستش را بخواهی،من به هیچ چیزی توجه نکردم.
سردار با تعجب پرسید:پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت:تمام حواسم به تو بود.به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!
اگر کسی چیزی را حاضر است به خاطرش بمیرد،پیدا نکند،برای زندگی کردن مناسب نیست!مارتین لوتر کینگ

m
mamali77 ۱۳ سال پیش
پیام

بزرگ ترین لطف
پیرمردی تنها در((مینه سوتا))زندگی می کرد.او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود.پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:
پسر عزیزم،من حال خوشی ندارم چون امسال نمی توانم سیب زمینی بکارم.من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم،چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت..من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام.اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوست دار تو پدر
پیر مرد این تلگراف را دریافت کرد:
پدر،به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن.من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.
صبح فردا 12نفر از ماموران(اف بی آی)و افسران پلیس محلی تمام زمین را شخم زدند بدون این که اسلحه ای پیدا کنند.پیر مرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟
پسرش پاسخ داد:
پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار،این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.
نتیجه:در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت.

m
mamali77 ۱۳ سال پیش
پیام

جراح قلب و تعمیرکار
روزی دکتر جراحی برای تعمیر اتومبیلش به یک تعمیرگاه مراجعه کرد.تعمیر کار بعد از تعمیر ماشین،رو به جراح کرد و گفت:آقای دکتر،من تمام اجزای ماشین را به خوبی می شناسم و موتور که در حقیقت قلب ماشین است را کامل باز می کنم و تعمیر می کنم.در واقع من آن را زنده می کنم.حال چطور در آمد سالا نه من یک صدم در آمد شماست؟!
جراح نگاهی به تعمیر کار کرد و گفت:اگر می خواهی در آمدت صد برابر شود،این بار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!!!
فرق بین«خوب»و«عالی»اندکی تلاش بیش تر است. کلارسن بیگمان

m
mamali77 ۱۳ سال پیش
پیام

سنگ های مرمر زندگی
می گویند در زمان های دور،پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمی توانست با دستانش کار با ارزشی انجام دهد.این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود می رفت و ساعت ها به تخته سنگ مرمر بزرگی که در حیاط کلیسا قرار داشت خیره می شد و هیچ نمی گفت!
روزی شاهزاده ای از کنار کلیسا عبور می کرد و پسرک را دید که به این تخته سنگ خیره شده است و هیچ نمی گوید.از اطرافیان در مورد پسر پرسید.به او گفتند که او چهار ماه است هر روز به حیاط کلیسا می آید و به تخته سنگ مرمر خیره می شود و هیچ نمی گوید.شاهزاده دلش برای پسرک سوخت.کنار او آمد و آهسته به پسرک گفت:جوان به جای بیکار نشستن و زل زدن به این تخته سنگ،بهتر است برای خود کاری دست و پا کنی و آینده خود را بسازی.
پسرک در مقابل چشمان حیرت زده شاهزاده،مصمم و جدی به سوی او برگشت و در چشمانش خیره شده و محکم و متین پاسخ داد:من همین الان در حال کار کردن هستم!و بعد دوباره به تخته سنگ خیره شد.
شاهزاده از جا برخاست و رفت... چند سال بعد به شاهزاده خبر دادند که آن پسرک از آن تخته سنگ یک مجسمه با شکوه از حضرت داوود ساخته است.مجسمه ای که هنوز هم جزءشاهکار های مجسمه سازی دنیا به شمار می آید.
نام آن پسر،"میکل آنژ"نابغه مجسمه سازی دنیا بود.

m
mamali77 ۱۳ سال پیش
پیام

روزی در یک اتوبوس پشت سر راننده یک پیرزن نشسته بود و هر چند دیقه به راننده می گفت : ننه مغز بادام میخوری و راننده جواب میداد بله و می گرفت و میخورد و بعد از چند دفعه گرفتن مغز بادام و خوردن یکدفعه پرسید ننه جون این بادامهارو از کجا میاری و چطوری مغز میکنی ؟؟؟
و پیرزن جواب میده : ننه اینا مغز شکلات هستن و من کاکائوهاشو میک میزنم و چون دندون ندارم مغز بادوماشو میدم به تو …

m
mamali77 ۱۳ سال پیش
پیام

13 کیفیت
درباره کیفیت محصولات و استاندارد های کیفیت در ژاپن بسیار شنیده ایم.این داستان هم که در مورد شرکت کامپیوتری"آی. بی .ام"اتقاق افتاده،در نوع خود شنیدنی است:
چند سال پیش،شرکت آی. بی .ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوتر هایش را به ژاپنی ها بسپارد.در مشخصات تولید محصول نوشته شده بود:
((سه قطعه معیوب در هزار قطعه تولیدی قابل قبول است.))
هنگامی که قطعات تولید شدند و برای آی . بی .ام فرستاده شدند،نامه ای همراه آن ها بود با این مضمون:
"مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم.برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید،خط تولید جداگانه ای درست کرده ایم و آنها را هم ساختیم!امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد"
کار خوب کردن،بهتر از حرف زدن است. بنجامین فرانکین
.
.
.
شنیدم می خوای لایک کنی!!!

m
mamali77 ۱۳ سال پیش
پیام

در دهکده ای،یکی از کشاورز ها سگی داشت که همیشه کنار جاده می نشست و منتظر وسایل نقلیه ای می شد که از آن مسیر رد می شدند.به محض این که ماشینی سر می رسید،سگ به دنبال آن تا پایین جاده می دوید و در حالی که پارس می کرد،سعی می کرد تا از ماشین جلو بزند!
روزی،همسایه آن کشاورز از او پرسید:فکر می کنی بالاخره روزی سگت موفق می شود که از یکی از این ماشین ها سبقت بگیرد؟
کشاورز پاسخ داد:این موضوع مهم نیست.آنچه مهم است،این است که اگر روزی از یکی از این ماشین ها سبقت بگیرد،چه چیزی به دست خواهد آورد؟!
نتیجه:داستان زندگی بعضی از آدم ها چقدر شبیه رفتار این حیوان دست آموز است!
همیشه عظمت یک شخص را با بزرگی و کوچکی اهدافش اندازه گیری کنید. روبرت شولر