م

محمد دمیرچی

@0311846459 · ۱۹۶ امتیاز

★★★★☆ ۳ از ۵ (۳۴ رأی)

م
مملی79 ۱۳ سال پیش
جوک

یکی از تفریحات بچگیمون این بود که وقتی زنگ مدرسه رو میزدن
هرچی صدا بلد بودیم و تو ذهنمون بود درمیاوردی�
یَک حالی میداد !
حس میکردیم تو جنگلیم همراه با دوستای میمونمون!
جوش بزنه هر کی لایک نکنه
.
.
خوشم اومد از ترست رفتی لایک کردی خخخخخ

م
محمد ۱۳ سال پیش
پیام

احترام به نفس
الیور وندل در جلسه ای حضور داشت.او کوتاه ترین مرد حاضر در جلسه بود.دوستی به مزاح به او گفت:
آقای هولمز،تصور می کنم در میان ما بزرگان شما قدری احساس کوچکی می کنید.
هولمز پاسخ داد:احساس نیم سکه طلائی را دارم که مابین پول خرد قرار گرفته باشد.
نتیجه:با ارزش ترین چیز نزد هر انسان نفس اوست.
داری میری،تو مسیرت یه دستی رو اون لایک بکش.آآآآآآآآآآآآآآآآدمت گرم!

ا
ابرو موکت ۱۳ سال پیش
پیام

طمع دکتر
در یک جای خیلی دور،پیر مردی نارنجی پوش در حالی که کودی را در آغوش داشت،با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.ماشین بهش زد و فرار کرد.
پرستار:این بچه نیاز به عمل داره ،باید پولش رو پرداخت کنید.
پیرمرد:اما من پولی ندارم.پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.خواهش می کنم عملش کنید،من پول رو تا شب براتون میارم.
پرستار:با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.
...اما دکتر بدون این که به کودک نگاهی بیاندازه گفت:این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه .
صبح روز بعد،همان دکتر،سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید... .
.
ای بابا!لایک نکرده کجا میری؟ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

م
محمد دمیرچی ۱۳ سال پیش
پیام

گران بها ترین دارایی زن
بر بالای تپه ای در شهر«وینسبرگ»آلمان،قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است.اهالی وینسبرگ،افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن،مایه مباهات و افتخارشان است:
در قرن پانزدهم،لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند.اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان،برای رهایی از چنگال مرگ به داخل پناه می برند.
فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود،حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.
پس از کمی مذاکره فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و برا اساس قول شرف،موافقت می کند که هر یک از زنان داخل قلعه می توانند گرانبهاترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کنند به شرط آنکه به تنهایی قادر به حمل آن باشند.
ناگفته پیداست که قیافه حیرت زده سر شار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان،شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند،بسیار تماشایی بود.
ممنون از این که لایک کردی!!!!!!

م
محمد دمیرچی ۱۳ سال پیش
پیام

کوهنورد
کوهنوردی بود که می خواست به قله بلندی سعود کند.پس از سال ها تمرین و آمادگی،سفرش را آغاز کرد.به صعود ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد.به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی شد.سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند.کوهنورد همانطور که داشت بالا می رفت،در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود،ناگاه لغزید و با سرعت هرچه تمام تر سقوط کرد.سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سر شار از هراس،تمامی خاطرات خوب و بد زندگی اش را به یاد می آورد.داشت فکر می کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش بسته شده بود،بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع سقوط کاملش شد.در آن لحظات سنگین،که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد:خدا یاری ام کن!ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی؟
-نجاتم بده خدای من!
-آیا به من ایمان داری!
-آری.همیشه به تو ایمان داشته ام.
-پس آن طناب دور کمرت را پاره کن!
کوهنورد وحشت کرد.پاره شدن طناب یعنی سقوط بی تردید از فراز کیلو متر ها ارتفاع.گفت:خدایا نمی توانم.خدا گفت:آیا به گفته من ایمان نداری؟
کوهنورد گفت:خدایا نمی توانم.نمی توانم.روز بعد،گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود وتنها دو متر با زمین فاصله داشت...
نتیجه:این داستان برای کسانی است که از خدا طلب خیر می کنند.
یا بیش تر برای کسانی است که از خدا بواسطه قرآن طلب خیر و یاری می کنند.یا به نوعی همان استخاره... .وقتی جوابی مورد دلخواه شخص داده نمی شود به آن گوش نمی دهند و آنچه را که خود میخواهند انجام می دهند.و سرانجام در مسیر و راهی که خود انتخاب کرده اند دچار مشکل می شوند اما بازهم پند نمی گیرند.
و شاید مثل این داستان خیلی وقت ها برای خود ما اتفاق افتاده اما باز هم،پند نمی گیریم.

م
محمد دمیرچی ۱۳ سال پیش
پیام

عشق حقیقی
این داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوار های چوبی هستند.این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد.وقتی میخ را بررسی کرد متعجب شد،چون این میخ ده سال پیش،هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود.
چه اتفاقی افتاده؟
در یک قسمت تاریک بدون حرکت،مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده.چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.
متحیر از این مساله کارش را تعطیل کرد و مارمولک را مشاهده کرد.در این مدت چکار می کرده؟چگونه و چه می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد،یکدفعه مارمولکی دیگر،با غذایی در دهانش ظاهر شد.
مرد شدیدا منقلب شد.
ده سال مراقبت!!!!!!!چه عشقی!!!!!!چه عشق قشنگی!
نتیجه:اگر موجود به این کوچکی بتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد،پس تصور کنید ما تا چه حد می توانیم عاشق شویم و به نزدیکانمان عشق بورزیم.

م
محمد دمیرچی ۱۳ سال پیش
پیام

مخترع دینامیت
"آلفرد نوبل"مخترع سوئدی الاصل،از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت که قبل از مرگش،آگهی فوتش را بخواند!
زمانی که برادر آلفرد یعنی"لودیگ"در گذشت،روزنامه های آن زمان به اشتباه گمان کردند که نوبل معروف(مخترع دینامیت)مرده است.وقتی صبح هنگام،آلفرد روزنامه را می خواند با دیدن آگهی صفحه اول میخکوب شد!روزنامه ها نوشته بودند:
((آلفرد نوبل،دلال مرگ و مخترع مرگ آورترین سلاح بشری در گذشت))
او از خواندن این آگهی خیلی ناراحت شد و عمیقا به فکر فرو رفت و با خود فکر کرد که آیا خوب است مرا پس از مرگ این گونه بشناسند؟سریع وصیت نامه خود را آورد و تغییرات عمده ای روی آن انجام داد و پیشنهاد کرد ثروتش را پس از مرگش صرف جایزه ای برای صلح و پیشرفت های علمی صلح آمیز کنند.
امروزه همگان نوبل را نه به خاطر اختراع ماده منفجره دینامیت،بلکه به نام مبدع جوایز نوبل می شناسند.آری،امروزه او به واسطه یک تصمیم برای تغییر سرنوشتش،هویت دیگری دارد.
هر تصمیمی که می گیری،تصمیمی در باره ی آن چه انجام می دهی نیست!بلکه تصمیمی است در مورد آنکه چه هستی؟! نیل دونالد والش
در لایک کردن بخیل نباش بگو خب....اصلا نگو خب ولی لایک کن.