دعای نفس
مرد جوانی که می خواست راه معنویت را طی کند و به درجات بالای انسانیت برسد به سراغ یک پیر زاهد رفت و گفت:( راهی را به من بیاموز تا نفس خود را آزمایش کنم.) پیرمرد زاهد گفت:(تا یک سال هر کس به تو دشنام داد،به تو دستمزد بده.)
شاگرد جوان همین کار را کرد و تا یک سال هر کس به او دشنام می داد به وی سکه ای می داد. سرانجام یک سال تمام شد و شاگرد جوان به سراغ استاد رفت و گفت:(حالا چه کنم؟)
استاد سر تکان داد و گفت:(به شهر برو و برایم نان بخر و برگرد اینجا.)
(جوان رفت و استاد بلافاصله تغییر لباس دا و از راه میانبر خود را سر راه جوان قرار داد و چند دشنام نثارش کرد،مرد جوان لبخندی زد و گفت:(همین که دشنام می شنوم و نباید دستمزد بدهم،خدارا شکر. . .)
استاد از لباس مبدل بیرون آمد و گفت:(حالا به مرحله عالی رسیده ای.)