اعتراف میکنم روز اول که مدرسه رفتم،موقعی که سوار مینی بوس شدم(در حالی که پدر مادرم اومده بودن دنبالم نمیدونستن من سوار مینی بوس شدم)فکر میکردم راننده مینی بوس خونه ی ما رو بلده
تنها شانسی که آوردم این بود که موقع حرکت، پدر مادرم منو دیدن از پنجره کشیدنم بیرون...بعد از پیدا شدنم برعکس فیلما نیم ساعت تو آغوش هم بودیم !