دلتنگ بچه هایش بود،از اینکه سال به سال به او سر نمی زدند ناراحت بود.تنها مونسش صغری خانم مستاجر طبقه بالایشان بود که پیرزن را دلداری میداد:(غصه نخور حاج خانم . . . بچه هات گرفتارند وگرنه خیلی دوستت دارند . . .) اما دلش به حال پیرزن صاحبخانه می سوخت و می خواست کاری برای او بکند.
یک روز همین طور که داشت مجله را ورق میزد،به قسمت آن هایی که مردن و زنده شدن رسید.فکری به خاطرش رسید و با پیرزن مشورت کرد و . . .
یک ساعت از مردن پیرزن گذشته بود و بچه هایش داخل خانه شیون می کردند که ناگهان یک نفر فریاد زد:(مامان زنده شد . . .)
بعد از مردن و زنده شدن پیرزن،بچه ها هفته ای یک بار به مادرشان سر می زدند.