*از شما چه پنهون*
"کجا میری؟"
"با کی میری؟"
"این چیه پوشیدی؟"
"زود برمیگردیا"
. . . .
تنها که بشی دلت لک میزنه واسه شنیدن این جمله ها. . . .
@سحرش · ۴۵۷ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۱۷۶۵ رأی)
*از شما چه پنهون*
"کجا میری؟"
"با کی میری؟"
"این چیه پوشیدی؟"
"زود برمیگردیا"
. . . .
تنها که بشی دلت لک میزنه واسه شنیدن این جمله ها. . . .
*از شما چه پنهون*
زندگی مشترک قرار نیست اتفاق بزرگی باشه!
همین که هرروز صبح دکمه های پیراهنشو من میبستم و اون چادر رو روی سرم مرتب میکرد. . . .
تماااااااااااااااام زندگی بود. . . .
*از شما چه پنهون*
یه احساسی هست شبیه مردن. . . .
درست همون لحظه ای که یکی از همه جا بیخبر حالشو ازت میپرسه. . . .
یکی از اطرافیان به دادت میرسه و به جای تو جواب میده:
متاسفانه 6ماه بعد از ازدواجشون. . . .از بین ما رفت!
. . . .
*از شما چه پنهون*
یکی دیگه از شیرین ترین لحظه های زندگی مشترک وقتیه که. . . .
همزمان اسم همدیگه رو صدا میزنید!
قهقهه ی بعدش به دنیا می ارزه به خدا . . . .
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که کارم همه در حال دعا رفت
................................................................
چهل روز تا عید غدیر مونده!
بیاید تو این چهل روز دعای عهد رو بعد از نماز صبح بخونیم بلکه عید غدیر عید ظهور اماممون باشه. . . .
انشاء الله
*از شما چه پنهون*
یکی از لذتهای زندگی مشترک. . . .
رفتن واسه خریدای خونه تو تعطیلات آخر هفتس!
درست همون لحظه ای که دوتایی دست میذارین رو یه چیز. . . .
زیبایی اون لبخند رو محاله جای دیگه ببینید!
*از شما چه پنهون*
منو خیلی خوب بلد بود خیییلی. . . .اونقدر که میفهمید. . . .
وقتی میگم دلم گرفته یعنی پاشو منو ببر مامانمو ببینم!
وقتی میگم خوابم نمیبره یعنی باهام حرف بزن!
وقتی میگم از غذای خونگی بدم اومده یعنی شام مهمونم کن بیرون!
. . . .
*از شما چه پنهون*
هنوزم سر هر وعده ی غذایی لااقل یه بار به سرفه میفتم!
اما دستهای مردونش نیست که از خفه شدن نجاتم بده و محکم و با عجله چندین بار به پشتم کوبیده بشه.
از شما چه پنهون. . . .گاهی سرفه هام واقعی نبود. . . .
آخه عاشق این بودم که لیوان آب رو با اضطراب به دستم بده. . . .
حوصله میخواهد عاشق شدن. . . .
آن هم از نوع زنانه اش که گیج کننده است و حساس!
*از شما چه پنهون*
یه وقتایی دوست داشتم فقط نگاش کنم!
بیشتر موقعی که بعد از 2ساعت نماز شب خوندن میخواست بخوابه. . . .
میگفت:بسم ا... باز جنی شدی سحر؟؟خیلی جذابم نه؟؟؟
به رو خودم نمیاوردم چقدر عاشقشم میگفتم:نخیر.روایته نگاه کردن به صورت مومن ثوابه.همین.
بلند و مردونه میخندید. . . .
خدایا این روزها دلم ثواب میخواد. . . .
*از شما چه پنهون*
سخته دختر باشی و. . . .
محروم از شونه های یه مرد!
سخته دختر باشی و. . . .
هیچکس نباشه "دخترم"صدات بزنه!
هیچکس نباشه"آبجی"صدات بزنه!
هیچکس نباشه"عشقم"صدات بزنه!
اما میدونی سخت تر چیه؟؟؟
تمام اینارو یه روزی داشتی و حالا نداری. . . .
*از شما چه پنهون*
امروز دوست داشتم به شماهایی که نعمت حرف زدن رو دارید بگم:
بعضی وقتا اصلا نیازی به بدو بیراه و توهین نیست.
یه وقتها یه کسی ف ق ط با لحنش میتونه تمام شخصیت و غرور آدمو له کنه. . . .
خیلی مراقب لحن حرف زدنتون باشید!
همین!ممنون:(
فرمانده سرشان داد میزد!
شانزده هفده ساله بودند!
دو نفری رفته بودند یک کیلومتر جلوتر درگیر شده بودند.نا امن کرده بودند.ولی موقع برگشتن نتوانسته بودند اسلحه هاشان را بیاورند.
فرمانده سرشان داد میزد و میگفت:شما که لیاقت نداشتید نباید میرفتید.
شب که شد غیبشان زد.نزدیک سحر دیدیم دو نفر می آیند سمت خاکریز.از سر و کولشان انواع و اقسام اسلحه آویزان بود!
شانزده هفده ساله به نظر میرسیدند. . . .
*از شما چه پنهون*
اینکه وقتی دارم آشپزی میکنم هی به غذا ناخونک بزنه خیلی عصبیم میکرد خیییلی. . . .
به روم نیارید. . . .میدونم. . . .حالا تا عمر دارم تو حسرت تعریف های اغراق آمیزش از دستپختم میمونم. . . .میدونم. . . .
*از شما چه پنهون*
من هرچقدر هم مغرور و مستقل باشم نمیشه که نیازم به یه سری چیزارو ندید بگیرم!
مثلا نیازم به شنیدن همچین جمله هایی:
چقدر زیبایی!
این لباس خیلی بهت میاد!
خیلی خاصی!
امروز مدل موهات خیلی قشنگ شده!
. . . .
*از شما چه پنهون*
دیگه یه مدتیه نمیتونم پستهای طولانی رو بخونم!
از همه عذر میخوام. . . .
شاید واسه اینه که عادتم دادن به چیزهای کوتاه.
زندگی مشترک کوتاه!
عشق کوتاه!
خوشبختی کوتاه!
*از شما چه پنهون*
مدتهاست دست به کمر و شق و رق جلوی کسی واینسادم. . . .
میدونی. . . .یه سری دردها تا ابد رو شونه های آدم سنگینی میکنه!
گلوله های تیربار یک طرف صورتش را دریده و بخشی از دهان و فکش را برده بود.یک دستش هم به تار مویی بند بود.
خون با فشار از محل بریدگی ها بیرون میزد و دیگر توان همراهی با ما را نداشت.
برای اینکه صدایش توجه دشمن را جلب نکند از بچه ها خواست سرش را زیر آب کنن اما کسی این کار را نکرد خودش زیر آب رفت ما بچه ها او را بیرون کشیدند.گفتم حسن جان چه کنم؟میخواهی لباست را به سیم خاردار وصل کنم تا تو را آب نبرد.سرش را آرام جنباندپیکر خون آلودش را به کنار آب کشانده و لباسش را به سیم خاردار ها گره زدمتا به هنگام بازگشت بتوانیم او را به عقب انتقال دهیم.
اما پس از رفتن ما آب بر اثر مد بالا آمده بود و او را با خود برده بود. . . .
شهید حسن پام از غواصان گردان ولیعصر زنجان بود که کربلای 4عاقبت او را به فرشته ها پیوند داده بود. . . .
منبع:مجله یاد حماسه ها
*از شما چه پنهون*
یه وقتها موقع برگشتن از مهمونی تو ماشین خودمو میزدم به خواب. . . .
با احتیاط صدام میزد:سحر؟بلند شو رسیدیم.
به رو خودم نمیاوردم.
باز با التماس میگفت:سحر توروخدا پاشو.کوچه شلوغه نمیشه که بغلت کنم!
من تسلیم نمیشدم و اون مجبور میشد تا دم در حیاط بدو بدو ببرتم تا کسی نبینه. . . .
*از شما چه پنهون*
این روزها همش از خودم میپرسم شماهایی که نوشته هامو میخونید و میگید قشنگه. . . .
اگه خنده های مردونش رو میدین چی میگفتین؟؟؟