فرمانده سرشان داد میزد!
شانزده هفده ساله بودند!
دو نفری رفته بودند یک کیلومتر جلوتر درگیر شده بودند.نا امن کرده بودند.ولی موقع برگشتن نتوانسته بودند اسلحه هاشان را بیاورند.
فرمانده سرشان داد میزد و میگفت:شما که لیاقت نداشتید نباید میرفتید.
شب که شد غیبشان زد.نزدیک سحر دیدیم دو نفر می آیند سمت خاکریز.از سر و کولشان انواع و اقسام اسلحه آویزان بود!
شانزده هفده ساله به نظر میرسیدند. . . .