م

مجتبي

@09369493334 · ۶۸۵ امتیاز

★★★★☆ ۳ از ۵ (۷۱۷ رأی)

.
...parandeh mohajer ۱۱ سال پیش
پیام

مردی در حال ور رفتن با ماشین جدیدش بود، دختر 4 ساله اش سنگی برداشته بود و بدنه ماشین را خراش می داد. وقتی مرد متوجه شد با عصبانیت دست دخترک را گرفت و از روی خشم چند ضربه محکم به دستش زد غافل از اینکه با آچار در دستش این ضربات را وارد می کرد. در بیمارستان، دخترک بیچاره به خاطر شکستگی های متعدد، انگشتانش را از دست داد.
وقتی دختر پدرش را دید، با چشمانی دردناک از او پرسید: ( پدر انگشتانم کی رشد می کنند؟ )
پدر خیلی ناراحت شده بود و حرفی نمی زد. وقتی از بیمارستان خارج شد، رفت به سمت ماشین و چندین بار به آن لگد زد. حالش خیلی بد بود. نشست و به خراش های روی ماشین نگاه کرد. دختر نوشته بود: " دوستت دارم بابا "...
به خاطر داشته باشید که عصبانیت و عشق حد و مرزی ندارند...، همیشه به خاطر داشته باشید که وسایل زندگی را باید استفاده کرد و مردم را باید دوست داشت و به آنان عشق ورزید، اما مشکل امروز جهان این است که مردم استفاده می شوند و وسایل و چیزها دوست داشته می شوند…

.
...parandeh mohajer ۱۱ سال پیش
پیام

طرز نگاه به زندگی ...،
صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود، با خودش گفت: " مثل اینکه امروز موهامو ببافم بهتره! " و موهاشو بافت و روز خوبی داشت!
فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود " امروز فرق وسط باز میکنم" این کار رو کرد و روز خیلی خوبی داشت!
پس فردای اون روز تنها یک تار مو رو سرش بود " اوکی امروز دم اسبی میبندم" همین کار رو کرد و خیلی بهش میومد !
روز بعد که بیدار شد هیچ مویی رو سرش نبود!!! فریاد زد، ایول!!!! امروز درد سر مو درست کردن ندارم!
همه چیز به نگاه تو بر میگرده !
میتونی از زندگی لذت ببری یا ازش ناامید بشی...

.
...parandeh mohajer ۱۱ سال پیش
پیام

در سفارش‏‌هاى لقمان به پسرش ناتان، این است که به او گفت:
.... پسرم! از خدا چنان بترس که اگر با نیکىِ دو جهان به او برخوردى، باز هم بترسى که خدا کیفرت دهد؛
و چنان به خدا امیدوار باش که اگر با گناهان دو جهان به او برخوردى، باز هم امیدوار باشى که خدا تو را بیامرزد ..

.
...parandeh mohajer ۱۱ سال پیش
پیام

می‌گوید: خوشی و شادی و خوشحالی را چرا نمی‌نویسی؟
می‌گویم: خوشی و شادی و خوشحالی را نباید نوشت، باید زندگی کرد.
می‌گوید: پس از چه چیزی می‌نویسی؟
می‌گویم: از غم، برای خالی شدن، فراموش کردن، شاید کمی آرام شدن.
می‌گوید: حالا که مدتهاست ننوشته‌ای یعنی خوش و شاد و خوشحال بوده‌ای؟
می‌گویم: به بهانه‌ی خالی شدن، فراموش کردن و شاید کمی آرام شدن، هرچیزی را نباید نوشت، هرچیزی را نباید ثبت کرد.
می‌گوید: آهان، که اینطور.
می‌گویم: بله، همینطور...

.
...parandeh mohajer ۱۱ سال پیش
پیام

روی یک تخته‌سنگ ِ بزرگ ِ خاکستری کنار دریا نشسته بودم و سنگهائی که از موج‌ها سیلی می‌خوردند را نگاه می‌کردم...،
تمام این سنگ‌ها را پوششی به رنگ و جلای زندگی پوشانده بود ، رنگ ِخوش‌جلای ِ سبز . آدم‌ها با موج ِ سیلی‌ها صورت‌شان را سرخ نگه
می‌دارند ، به درد ، سنگ‌ها با سیلی‌های موج صورت‌شان را سبز نگه می‌دارند ،
امّا‌ به زندگی . نمی‌دانم . شاید باید سنگ بود ...

.
...parandeh mohajer ۱۱ سال پیش
پیام

چه می دانم ... ؟ ،
بگوئید یاد یک کابوس افتادم یا یک موضوع ِ وحشتناک به نظرم رسید ... ،
گاهی حتی الکی هم که شده جیغ بزنید و بروید میان بازوان ِ مردتان پناه بگیرید ... ،
مردها احتیاج دارند دلشان آرام بگیرد که پناه زنشان هستند ...
ساده برای خودم... ،
چند وقتیست بازوانم خالیست...
لایک= 0