روی یک تختهسنگ ِ بزرگ ِ خاکستری کنار دریا نشسته بودم و سنگهائی که از موجها سیلی میخوردند را نگاه میکردم...،
تمام این سنگها را پوششی به رنگ و جلای زندگی پوشانده بود ، رنگ ِخوشجلای ِ سبز . آدمها با موج ِ سیلیها صورتشان را سرخ نگه
میدارند ، به درد ، سنگها با سیلیهای موج صورتشان را سبز نگه میدارند ،
امّا به زندگی . نمیدانم . شاید باید سنگ بود ...