زندگی را به سال نباید شمرد ، که چند سال زندگی کرده ای ... ؟ ،
باید به آغوش شمرد . به بوسه ...
که چند آغوش ، که چند بوسه زندگی کرده ای ...
@09369493334 · ۶۸۵ امتیاز
★★★★☆ ۳ از ۵ (۷۱۷ رأی)
زندگی را به سال نباید شمرد ، که چند سال زندگی کرده ای ... ؟ ،
باید به آغوش شمرد . به بوسه ...
که چند آغوش ، که چند بوسه زندگی کرده ای ...
صبحها دلتنگی از چشمها شروع میشود . وقتی بهجای حجم ِ آشفتهای از گیسو ،
چشم بر دیوار ، چشم بر خالی ِ اتاق باز میکنی ...
من از برهنگان تن فروش بیزار نیستم ...،
از پوشیدگان شرف فروش بیزارم ...
لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد،
به نرمی گفت: شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند....
مغازه دار، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند،
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم،
مغازه دار گفت نسیه نمی دهد،
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت: ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من،
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو ؟
لوئیز گفت: اینجاست .
” لیست را بگذار روی ترازو . به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر .”
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در آورد، و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت...
خواروبار فروش باورش نشد، مشتری از سر رضایت خندید...
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد، کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است…
کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: ” ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن “
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد...
لوئیز خداحافظی کرد و رفت.
( فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است )
عشق اصلن در تضاد با نفرت نیست...،
که این باشد و آن نباشد. نفرت همراه ِ رازدار ِعشق است.
وگرنه چطور از هر آنچه برعشق گذشته خبر دارد ؟
نفرت به حرمت ِدوستی، بیصدا و در سایه با عشق است .
وقتی عشق کشته میشود، وقتی عشق را میکُشی یا عشق را میکُشند نفرت داغ میبیند ، کینه میگیرد و رسوا میکند.
به آتش میکشد به خونخواهی آن شهید ...
به خدا دیگر دارد دیر میشود ... ،
این قدر دست روی دست نگذار ... ،
زودتر دستات را توی دستام بگذار ...
ساده برای خودم ...
میترسم . میترسم پشت ِ این همه صبر نفرت را پنهان کرده باشم ... ،
این همه صبر فقط یا از امید برمیآید یا از نفرت ...
وصله ناجور، ناجور است...،
چه شبیه تو باشد، چه شبیه هر خر دیگری...!
وصله ناجور، ناجور است...
شبیه سوراخ یک جوراب که هر چه جابجایش هم کنی هست.
سوراخ سوراخ...
چه تنگ در حبس انگشت شصت و چه لغزان بر سر انگشت کوچک!
عرض می کردم،
وصله ناجور ، ناجور است...
مَرد را غیرتش٬ مَرد می کند ...،
و زَن را عاطفه اش٬ زَن...
خدایا!
دلم به سان قبله نماست؛ وقتی عقربه اش به سمت "تــــــــو" می ایستد،
آرام می شود . . .
قلب عزیز...،
لطفا بی جهت خودت را درگیر هر چیزی نکن، کار تو فقط خون رساندن است فقط همین ...
مردی نزد امام حسین علیه السلام آمد و گفت :
"من مردی گناهکارم و از معصیت پرهیز نمی کنم ، مرا پند و اندرز بده "
امام فرمودند: پنج کار انجام بده و هر چه می خواهی گناه کن .
اول : روزی خدا را نخور و هر چه می خواهی گناه کن .
دوم : از ولایت و حکومت خدا خارج شو و هر چه می خواهی گناه کن .
سوم : جایی را پیدا کن که خدا تو را نبیند و هر چه می خواهی گناه کن .
چهارم : وقتی عزرائیل برای گرفتن جان تو می آید، او را از خود دور کن و هر چه می خواهی گناه کن .
پنجم : وقتی مأمور و مالک جهنم می خواهد تو را در آتش بیندازد، در آتش نرو و هر چه می خواهی گناه کن .
آدمها چیزهای قدیمی را نگه میدارند چون فکر میکنند به دردشان میخورد...،
خاطرات را هم برای همین نگه میدارند، خاطرات را نگه میدارند چون فکر میکنند به دردشان میخورد، همین هم میشود. خاطرات به درد آدم میخورند. چنان میخورند به درد ِ آدم ، به دلش ، که فریادش به آسمان میرسد ...
بهشت و جهنم فردا نیست ...،
امروزیست که : بذری را می کاری، قدمی برمیداری، حرفی را میزنی، کاری را انجام میدهی؛
آری شروع بهشت و جهنم از اکنون و این لحظه است،
آن را حتی در این دنیا خواهیم دید،
هرچند که بعد از مردنمان به حداکثر خود می رسد ...
با اینهمه انتخاب با توست ...
هر روز در منارههای شهر چه بیفایده فریاد میزنند : اللهُ اَکبر ... ،
کاش یکی یادمان آورد : الآدمُ اَحقر ...
نیستی و یلدا به در نمیشود ... ،
به درد میشود ...
سیب سرخی سر نیزه ست ، دعا کن من نیز ...،
اینچنین کال نمانم ، به شهادت برسم ...
صلی الله علیک یا أبا عبدالله ...
امام حسین (ع) یک درس بزرگتر از شهادتش به ما داده است، و آن نیمه تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است ...،
مراسم حج را به پایان نمیبرد تا به همه حجگزاران تاریخ، نمازگزاران تاریخ، مؤمنان به سنت ابراهیم، بیاموزد که اگر هدف نباشد، اگر حسین (ع) نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوی است ...
" دکتر علی شریعتی "
بدترین کاری که یک نارفیق میتونه باهات انجام بده اینه که :
بجای راهنمایی ، چاهنمایی کنه ...
ﻣﺮﺩﯼ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ...، ﺍﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻠﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﻫﺪ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﭘﺴﺖ ﺷﻮﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ٬ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺭﺏ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، ﻣﺮﺩ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﺏ ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ : ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﯾﮏ ﺷﺎﺧﻪ ﮔﻞ ﺑﺨﺮﻡ ﻭﻟﯽ ﭘﻮﻟﻢ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ... ﻣﺮﺩ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﯿﺎ٬ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﯾﮏ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺸﻨﮓ ﻣﯿﺨﺮﻡ ﺗﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺑﺪﻫﯽ، ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯽ ﺷﺪﻧﺪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺣﺎﮐﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﻭ ﺭﺿﺎﯾﺖ ﺑﺮ ﻟﺐ ﺩﺍﺷﺖ...،
ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ : ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯽ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺮﺳﺎﻧﻢ؟ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ، ﺗﺎ ﻗﺒﺮ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﯿﺴﺖ ! ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻮﯾﺪ٬ ﺑﻐﺾ ﮔﻠﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﻟﺶ ﺷﮑﺴﺖ، ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩ٬ ﺑﻪ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺑﺮﮔﺸﺖ٬ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﺭﺍ ﭘﺲ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ۲۰۰ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺪﻫﺪ !
ﺷﮑﺴﭙﯿﺮ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺗﺎﺝ ﮔﻞ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮔﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺎﺑﻮﺗﻢ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﯼ، ﺷﺎﺧﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﯿﺎﻭﺭ...
" هرکی عاشق مادرشه لایک کنه...